آروزهای کودکان سرزمینم

این روز ها شبکه‏‌های اجتماعی از مطالب و تصاویر و نوشته هایی پر هستند که به کودکی که در یکی از روستاهای دورافتاده کشور زندگی می‏کند، مربوط می‏شود. نام این کودک مرتضی است و این روزها بدرقم در فضای مجازی یکه‏‌تاز میدان رسانه‏‌های اجتماعی شده است.

اقدام این کودک که چندان هم خودجوش به نظر نمی‏آید، اما در نوع خود نشان‏دهنده یک ابتکار به شمار می‏رود. اقدام این کودک بیانگر بسیاری از واقعیت‏‌های تلخ و شیرین در دنیای کودکانه است. کودکانی که آرزوهای بزرگی در سر می‏‌پروانند، اما بسیاری از این کودکان به آرزوهای‌شان نمی‏رسند. و این آرزوها خیلی زود در تلخی‏‌های روزگار تلخی که در این سرزمین برای کودکان رقم زده، رنگ می‏‌بازند و به باد فراموشی سپرده می‏شوند، اما گویا مرتضی خوش‏‌چانس بوده و دارد آهسته‏‌آهسته به سویی می‏رود که به دنیای آرزوهایش نزدیک است.

ای کاش تمام کودکان سرزمینم می‏توانستند با پوشیدن یک خریطه پلاستیکی در زمانی باورنکردنی فاصله با آرزوهای شان را بپیمایند. و هر کدام از آن‏ها صاحب یک «مسی» می‏شدند.

این یک آرزوی محال است. اما از آن جایی که ما یک کشور واکنشی هستیم و همیشه درصدد رفع مشکلات به صورت انفرادی هستیم، شاید این آرزو اگر نه برای همه کودکان بل برای بخشی از آن‏ها به واقعیت تبدیل شود و برای آن‏ها کاری شود کارستان، امروزه با دنیای جدیدی که انترنت به وجود آورده چیزی دور از دسترس به نظر نمی‏آید.

مانند مرتضی اما نه به خوش‏‌چانسی او صدها و بل هزاران کودک در این سرزمین به سر می‏‌برند که از حقوق انسانی حتی برخوردار نیستند. جاده‏‌ها، کاشانه‏‌ی آن‏ها شده و ویرانه‏‌ها و مخروبه‏‌ها سرپناه شبانه‏‌شان به شمار می‏‌روند.

کودکانی که مورد سوء استفاده باندهای مافیایی قرار می‏گیرند و مجبورند تن به هر کاری بدهند تا جان‏شان در امان بماند.

کودکانی که از کنار خوشی‏‌ها و سرگرمی‏‌های عادی نیز با حسرت و افسوس می‏گذرند و فقط نگاهی غمگین از آن‏ها باقی می‏‌ماند. در این سرزمین کودکان در بسیاری از موارد از حقوق اولیه برخوردار نیستند و همین حقوق اولیه به آرزوهای بزرگی تبدیل شده‏اند. در این جا است که مرتضی رخ می‏دهد.

دل‌مشغولی کودکان در سرزمین من فرق چندانی با دل‌مشغولی بزرگسالان ندارد. بیشتر کودکان افغان از همان سال‏‌های اولیه زندگی‏‌شان در بطن مشکلات بزرگ‌سالان قرار می‏گیرند. بسیاری از کودکان شامل فهرست نان‏‌آوردان کوچک قرار می‏گیرند. کودکان در سرزمین من، دنیای کودکی کوتاهی دارند و یا حتی ندارند.

وضع کودکان و به‏‌خصوص کودکانی که در جاده‏‌ها به سر می‏برند، خطرناک است. این کودکان با انواع مختلفی از جرم‏‌های خرد‏وبزرگ مواجه هستند. کودکانی که حسرت یک زندگی عادی و معمولی را به دل دارند و با همین حسرت‏‌های انباشته شده در ضمیرشان وارد دنیای بزرگ‌سالی می‏شوند. و این تازه شروع چالش‏‌های دیگراست. چرخه زندگی در این کشور ناامیدانه می‏چرخد. فرصت‏‌ها و زمینه‏‌های بکر و عالی در این سرزمین زیاد است، اما همه این‏ها در اگرها و ای‏‌کاش‏‌های زیاد محصور مانده‏‌اند.

اما مرتضای کوچک توانست از این حصارها و دیوارهای جبری، خود و آرزویش را نجات دهد و دریچه‏‌ای را به افق‏‌های روشن آینده‏‌اش فقط با یک خلاقیت کودکانه باز کند. می‏گویند فقر مادر اختراع است ومصداق این جمله همین مرتضای کوچک افغان است که توانست به نمادی از تحقق آرزوها تبدیل شود.

اما باید به یاد داشته باشیم که هیچ گاه منتظر چنین چانس‌‏ها نباشیم و خود ما برای پیشرفت و بالندگی تلاش به خرج دهیم. گام‏‌های بعدی را با برنامه‏‌ریزی و آگاهانه برداریم. دولت مسئول است تا به آینده کودکان در این سرزمین توجه کرده و دست‏کم زمینه‏‌های درس و صحت را با کیفیتی بهتر فراهم کند. یادمان باشد همیشه دروازه‏ی چانس برای همه کودکان زده نمی‏شود و این در حالی است که تمام کودکان این سرزمین حق دارند از رفاه و سرگرمی، شادابی و صحت وآموزش و پرورش عالی برخوردار شوند. و آرزوهای کودکان، دیگر در برگیرنده غم نان نباشد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده