ادبیات عامه‎پسند و ادبیات رئالیستی از نگاه برتولت برشت

اشاره: اویگن برتولت فریدریش برشت در ماه فبروری ۱۸۹۸ چشم به هستی گشود و در14 ماه اکتوبر ۱۹۵۶ زندگی را بدرود گفت.

برشت، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی بود که گفته می‌شود گرایش‌های سوسیالیستی و کمونیستی داشت.

او را بیشتر به عنوان برجسته‌ترین نمایشنامه‌نویس تئاتر روایی (که نقطه مقابل تئاتر دراماتیک است) و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت گذشته از این که نمایشنامه‌نویسی موفّق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعرها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پرمعنا و دل‌انگیزی سرود.

وی همچنین با ابداع سبک فاصله‌گذاری در تئاتر، انقلابی بزرگ را در زمینه هنرهای نمایشی به پا کرد.

برشت نخستین سروده‌هایش را در پانزده سالگی آغاز کرد. او روح نقاد داشت و منتقد جدی حکومت و سیاست بود. در این مقاله او به ادبیات ریالیستی پرداخته و تصریح می‏کند که چگونه مفهوم ادبیات ریالیستی و ادبیات عامه‏‌پسند ناپایدار است.

آنچه را در این شماره می‏خوانید نبشته‌ای است از این شاعر نمایشنامه نویس که هفته‌نامه اقتدارملی به نقل از «مدومه» برای شما نشر می‌کند.

اکنون مفهوم «رئالیسم» موردنظر ماست؛ مفهومیقدیمی که توسط افراد بسیاری برای بیان مقاصد متعددی مورد استفاده قرار گرفته است و قبل از آنکه ما آن را به کار بگیریم باید مفهوم فوق را از موارد نامربوط و اضافی پاک سازیم. این کار لازم است، زیرا وقتی فردیمایملکی را به ارپا میبرد ناگزیر باید دست بیگانه را از آن کوتاه کند. آثار ادبی را نمیتوان ماترکی چون کارخانهانگاشت و نیز با صور ادبی بیان نمیتوان همانند اسلوبهای صنعتی برخورد کرد. و نیز چگونگی، زمانو قشر خاص مورد خطاب اثر رئالیستی، آن را حتی در مورد جزئیترین مسائل مقیّد و محدود میسازد. همانگونه که در ذهن مردمی مبارز را مجسم میکنیم کهدنیای واقعی را تغییر میدهند، ما نیز نباید برای گفتنداستان به قواعدی که کاملا مورد آزمایش قرار گرفته، یعنی نمونههای ارزشمند و قوانین جاودانهی زیباشناختیکه در تاریخ ادبی وضع شده است توسل جوییم. ما نباید رئالیسم را تنها در آثار خاصی خلاصه کنیم، بلکه باید تمامی راهها و وسایل را به طریقی زنده و پویا به کار گیریم. یعنی از تمام روشهای قدیم و جدید، آزموده و نیازموده، چه از هنر نشئت گرفته باشند و چه از منابعدیگر، استفاده کنیم تا بتوانیم واقعیت زنده را به گونهایدر اختیار مردم قرار دهیم که قادر به درک کامل آن باشند. ما سعی خواهیم کرد رئالیسم را به شکل تاریخی خاصیاز رمان متعلق به عصر مشخصی مثل دورهی بالزاک و تولستوی نسبت ندهیم تا به وضع معیارهای کاملا صوری و ادبی رئالیسم وادار نشویم.

بحث در مورد رئالیسم تنها به مواردی که فرد بتواند هرآنچه را که بهتصویر کشیده شده است درک کند و ببیند و یا اینکهفضای خاصی خلق گردد و داستان به صورتی ادامه یابد که در آن خصلتهای روانی شخصیتها آشکار شود، محدود نمیگردد. برداشت ما از رئالیسم باید گسترده و سیاسی باشد؛ ورای محدودیتهای زیباشناختی و مستقل از معیارهای قراردادی. واقعگرا؛ یعنی کسی کهارتباطات علّی یا سببی جامعه را به تصویر بکشد، دیدگاه و تفکری غالب را همانند دیدگاه حاکمان جامعهآشکار کند، از زاویهی دید آن قشر جامعه بنویسد کهکلیترین راهحلها را برای مبرمترین مشکلات مبتلا بهجامعهی بشری به ارمغان آوردهاند، بر پویایی تکامل تأکید کند و به تجسم غیرانتزاعی بپردازد و از این طریق تفکر انتزاعی را برانگیزد.

دستور العمل بلندبالا و مفصلی است و مفصلتر هممیتواند باشد. ولی در عین حال هنرمند را آزاد میگذارد تا قوهی تخیّل، ابتکار، شوخطبعی و خلاقیّت خود را بهنحو احسن به کار گیرد. ما بر نمونههای ادبی که بهجزئیات بیمورد میپردازند اصرار نمیورزیم و هنرمند را در گفتن داستان به پیروی از قواعد زیاده از حد دقیق محدود نمیکنیم.

به عقیدهی ما نگارش به اصطلاح حسی که در آن همهچیز استشمام و حس میشود به خودی خود نباید به عنوان نگارش رئالیستی تلقی گردد زیرا بسیاری آثار نگاشته شدهی حسی وجود دارد که رئالیستی نیست و بالعکس آثار واقعگرایانهای که حسی نمیباشند. پسناگزیریم خیلی محتاطانه به این مسئله بپردازیم که آیا داستان با فرایندی معطوف به آشکار ساختنخصلتهای روانی شخصیتها در پایان ادامه مییابد یا خیر. چنانچه خوانندگان ما صرفا با استفاده از ترکیبی از ترفندها وادار گردند در احساسات درونی قهرمانانداستان سهیم شوند، احتمال بسیار دارد تصور کنند نویسنده کلید رمز اتفاقات داستان را در اختیار آنها قرار نداده است. با پیروی از شکل آثار بالزاک و تولستویبدون تحقیق و تفحص کامل ممکن است باعثخستگی و کسالت خوانندگان خود یعنی مردم شویم، همانگونه که این نویسندگان غالبا چنین مسئلهای را ایجاد کردهاند. در رئالیسم مسئله فقط شکل نیست و با تقلید از روش این نویسندگان ما هرچه بیشتر از واقعگرایی دور میشویم.

زمان سپری میشود و اگر چنین نبود برای آنان کهپشت میزهای طلایی نمینشینند دورنمای آینده بسیار فقیرانه و ناچیز مینمود. روشها و انگیزهها محکوم بهفناست و مسائل جدیدی رو مینمایند که مستلزم تولد روشهای جدیدند. واقعیت چهره عوض میکند و بنابراین چگونه نشان دادن واقعیت نیز نیازمند تغییر است. هیچ چیز از هیچ نشئت نمیگیرد. آرای جدید از دل آنچه قدیمی است برمیخیزد ولی همین مسئلهباعث نو و جدید بودن آنها میشود.

ستمپیشگان همیشه نقاب یکسانی بر چهره ندارند. آنان نقاب عوض میکنند و همواره نیز نمیتوان به یکطریق نقاب از چهرههاشان درید. حقههای بسیاری برایخودداری از رخ نمودن در آینه وجود دارد. جادههاینظامیشان جادهی وسایل نقلیه موتوری نام میگیرد. تانکهایشان به گونهای استتار میشوند که چونبیشههای انبوه به نظر بیایند. جاسوسانشان میتوانند دستان پینهبستهی کارگران را داشته باشند. آری، تنها با قوّهی ابتکار و نبوغ میتوان شکارچی را به شکار تبدیل کرد و یا بدینگونه نمایاند. آنچه دیروز عامهپسند بود امروز از آن محبوببیت و مطلوبیت برخوردار نیست زیرا مردمدیروز با مردم امروز تفاوت دارند.

آنان که درگیر تعصبات قراردادی نیستند خوبمیدانند که راههای بسیاری برای پنهان کردن حقیقتوجود دارد و نیز راههای بسیاری برای بیان آن. آنانمیدانند که برانگیختن خشم در شرایط غیرانسانی بهطرق بسیار امکانپذیر است؛ مثلا با توصیف صریححزنآور و یا توصیفی معمولی و مبتنی بر واقعیاتزندگی؛ با گفتن داستان و مثل و لطیفه؛ با اغراق و زیادهگویی و یا با کمگویی و خلاصهگویی. در تئاتر واقعیت را میتوان به صور واقعی و یا خیالی نمایشداد. بازیگران میتوانند بدون گریم و یا با حد اقل گریمطبیعی” بنمایند و یا همه چیز میتواند حالت تصنعیداشته باشد. آنها میتوانند نقابهای عجیب و مضحک به چهره بزنند و نمایندهی حقیقت باشند. اینجا موردی برای بحث وجود ندارد، وسیله باید هدف را برایمان روشن سازد. مردم میدانند چگونه هدف را جستجو کند. پشتیبان اصلی بدعتگذاری پیسکاتور در تئاتر (و بدعتگذاریهای خود من) که مکررا برمبنایدگرگونی شکلهای سنتی و قراردادی صورتمیگرفت، قشرهای مترقی طبقه کارگر بود. کارگران همهچیز را با میزان حقیقت موجود در آن محک میزدند؛ آنان از هرگونه نوگرایی و خلاقیتی که در جهت نمایاندنحقیقت؛ یعنی ساختار واقعی اجتماع بود، استقبالمیکردند. از طرف دیگر آنان هرچه را که مبتنی بر رسیدن به مقصود و هدفی نبود، رد میکردند؛ همانگونهکه برای دستگاههایی که بدون بازدهی کار میکردند نبود و جملاتی نظیر “سینما و تئاتر باهم تفاوت دارند و نمیتوان آنها را با یکدیگر مقایسه کرد” ، از دهان آنها شنیده نمیشد. اگر از فلم بهطور مناسب استفادهنمیشد حد اکثر حرفی که کسی ممکن بود بشنود اینبود: «آن قسمت فلم لازم نیست و بیشتر باعث گیجیبیننده میشود.» کارگران از آموختن به ما و از یاد گرفتناز ما بیم نداشتند.

تجربه به من نشان داده است که شخص هرگز نباید از بیان مطالب عجیب و غیرعادی برای کارگران اباییداشته باشد؛ البته تا وقتی که آنها به واقعیت مربوط باشد.

بنابراین انتخاب معیارهای آثار عامهپسند و رئالیستی نهتنها باید با دقت بسیار بلکه باید با ذهن باز صورت گیرد. این معیارها نباید آنگونه که غالبا معمولاست، از آثار رئالیستی موجود و آثار عامهپسند منتجشود. چنین شیوهای به معیارهای صرفا صورتگرایانهمنتهی میگردد و آنگاه میزان عامهپسند بودن و رئالیستی بودن آثار بر چنین مبنایی تعیین میگردد.

اینکه تا چه حد نوشتهای به آثار موجود و معروفرئالیستی شباهت داشته باشد نمیتواند برایرئالیست بودن و نبودن آن اثر محک مناسبی باشد، زیرا آن آثار باید نسبت به زمان خود رئالیستی تلقی گردند و نه زمان ما که نیازمند رئالیسم مخصوص به خود است. در مورد هر اثر رئالیستی آن تصویر خاصّ زندگی کهتوسط نویسنده ارایه شده است باید با زندگی واقعیمقایسه گردد و نه با تصویری دیگر از زندگی و نویسندهای دیگر و به همان ترتیب در مورد عامهپسند بودن اثر، روند کاملا صورتگرایی وجود دارد که باید با آن مقابله کرد.

قابل فهم بودن اثر ادبی با صرفتقلید دقیق از آثار دیگری که برای مردم زمان خویشقابل درک بوده است تضمین نمیگردد. به همان ترتیبکه آثار نیز با تقلید از آثار قدیمیتر از خود نوشتهنشده است، بلکه برای قابل لمس بودن آنها برای مردمکارهای دیگری انجام شده است به همانگونه ما نیز باید برای قابل درک شدن آثار جدید کاری انجام دهیم. هموارهباید به یاد داشت که علاوه بر عامهپسند بودنعامهپسند شدن” نیز امکانپذیر است.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده