باران سجادی:“ سنگ‏باران” در حقیقت محصول انفجار یک‌باره‌ی من است

شعرهای این مجموعه از لحاظ فرم و ارایه‌های سبکی از کدام سبک پیروی می‌کنند، گرچه منتقدان این دفتر گفته‌اند که شعرهای این مجموعه در تلاش « فرم زدایی» است، خودتان چه فکر می‌کنید؟

باران: من برای فرم، شعر نمی‌گویم. شعر برای من تجربه‏‌ی انسانی و تجربه‌ی زیسته‌ی من از زندگی است. من در شعر زند‌گی می کنم. بنابر این، زندگی کردن برای قالب‌ها یا فرم به نظر من ممکن نیست.

البته من در ارتکاب اشعارم بی‏تقصیرم و زمان رسیدن یک شعر در حوزه‏ی اختیار من نیست. به جوشش درونم اجازه می‌دهم به هر فرم و شکل و سبکی که می‌بارد ببارد و اگر سعی کنم در زمان سرودن به شکل و ساختمان‏سازی شعر فکر کنم کلاً حس من مصنوعی خواهد بود یا کم از کم من این طور تجربه کرده‌ام. به نظر من دشوار است که آدمی زندگی خود را وقف فرم و قالب کند. می‌خواهم رها از فرم، شعر بسرایم. می‌دانم این سخن برای خیلی‌ها قابل قبول نیست اما این رویکرد شاید برای من یک اعتراض باشد.

از لحاظ محتوایی این دفتر از چه حال و هوایی برخوردار است؟

باران: البته خواننده‏ی این دفتر شعر، شاید بهتر بتواند به این سؤال پاسخ گوید و به عقیده‏ی خودِ من محتوای سنگ‏باران عموماً اجتماعی و بیان زنانه‏‌ی زن معاصر افغانستانی می‌باشد. تجربه‌های فردی و حال و هواهای انسانی که زن است و دچار چندهویتی آن‏هم به دلیل مهاجرت که دردِ مردم ماست شده، و بیان تجربیات نازک یک زن از همین زن بودنش و امکان زن ماندن در بستر اجتماع امروزی افغانستان.

بیشتر به کدام سبک شعری گرایش دارید؟

باران: گرایش من به سبک‌های پساشاملویی است. اگرچه نمی‌خواهم به سبک خاص، تعلق داشته باشم اما بی‏تاثیر از جریان‌های سبکی شعر معاصر فارسی و شعر جهان نیستم. چون من شعر جهان به‏‌ویژه شعرهای انگلیسی و شعرهایی که به انگلیسی ترجمه شده است را نیز می‌خوانم. البته فقط مطالعه می‌کنم و به جرأت می‌توانم بگویم تاثیرپذیر نیستم اما شعر شاعران دیگر را و سبک‌های شناخته‏‌شده‏‌ی شعر فارسی را با علاقه مطالعه می‌کنم.

بخش بزرگی از شعر فارسی را شعر مهاجرت شکل می‌دهد، شما که خود از شاعران مهاجر هستید، چه فکر می‌کنید که شعر مهاجرت در کدام‌یک از کشورهای مهاجرپذیر پیوند نزدیک‌تری با جریان‌های ادبی داخل افغانستان داشته و موفق عمل‌ کرده است؟

باران: مناسبات انسانی معاصر، مناسباتی اند که جهان پیش از این چنین مناسباتی را به خود ندیده است: زیرا جهان امروز به نوعی به هم نزدیک شده است. بنا به فضاهای انسانی معاصر که فضاهای مجازی است، این فضاها روی واقعیت‌های زندگی انسانی تاثیر گذاشته اند. بنابر این تا جایی که من فکر می‌کنم، مفهوم مهاجرت را دچار تحول و تغییر کرده است. یعنی این که انسان می‌تواند در هر کجای جهان نسبتاً احساس خودمانی کند و با هموطن‌هایش در ارتباط باشد. دیگر مفهوم وطن به مفهوم سنتی اش تغییر کرده. دیگر آنچنان که انسان در گذشته، به وطن خاص تعلق داشت؛ فکر کنم آنچنان تعلقی دیگر چندان مفهوم ندارد. با این هم طبعاً انسانِ مهاجر دچار هویت چندپاره است: هویتی که به وطنش ارتباط دارد و هویتی که در کشور دوم زندگی می‌کند. بنابراین، شعر مهاجرت، شعر چندتجربه‏ی زیستی است، وَ اهمیت انسانی خاص خودش را دارد، و چندان مهم نیست که چقدر با جریان‌های ادبی داخل کشور یا وطن شاعر ارتباط داشته باشد و فکر کنم ارتباطات هم دیگر با گذشته تفاوت دارد. ارتباطات امروزی ارتباطات جهانی است، و یک شاعر در هر کجا باشد، بازهم می‌تواند به طور جدی با کشور خود ارتباط داشته باشد؛ طوری که مخاطبان جدی شعرهای من مردم کشورم اند با وصفی که من در کانادا به سر می‏برم.

وضعیت شاعران و نویسندگان افغان مقیم کانادا چه‌گونه است، آیا انجمن، کدام نهاد فرهنگی وجود دارد و یا کدام نشریه‌ی خاصی از سوی این فرهنگیان به نشر می‌رسد؟

باران: با توجه به دوری از وطن و جدایی‌های فرهنگی که در میان ما مردم ناخواسته اتفاق افتاده است، در خارج از افغانستان هم چهره‏‌های فعال و نامی فرهنگی و اجتماعی زیادی دیده می‌شوند و انجمن‌ها و سازمان‌های فرهنگی بسیاری توسط هموطنان ما در سراسر دنیا در کنار یکدیگر فعالیت می‌کنند.

مجله‌ها و هفته‏نامه‌هایی هم از سوی همین نهادها به نشر می‌رسند. البته باید یادآور شوم به دلیل دورشدن مهاجرین افغان از وطن و تاثیرات مهاجرت و تبدیل فضای پیرامون ما و دوری از اتمسفر وطنی، طبعاً فضای اینجا و روابط کلاً شکل دیگری دارد و تاثیرپذیری مهاجرین از کشور دوم هم کاملاً طبیعی است.

خوانندگان این گفت وگو را به مهمانی یکی از شعرهای‏تان دعوت می‏کنیم:

 

امشب به طرز بی‏رحمانه‏‌ای زن هستم

 

دست‌هایت غایب اند

 

تا شانه‌های افسرده‌ام را بهبود بخشند

 

لب‌های بوسه‏‌خواهم در غبار به حراج می‌روند

 

و کسانی که از بند دل فاحشه‌ام می‌خوانند پرواز می‌کنم

 

در قرن‌ها جهالت!!!

 

هنوز خرید و فروش می‌شوم هنوز زنده به گور می‌شوم ….

 

می‌خواهم زنانه‌گی‌ام را انکار کنم زیر روح بیابانی که بکارتم را برداشته بود….

 

حالا همه قلب‌هایم به تحصن می‌روند دست‌هایم را دو تکه می‌کنم

 

و دامن سبزم که از انتظاری پوچ لبریز است

 

ای مرزهای روشن شکاک!

 

ای جامه‌های خامک دوزی شده!

 

چشم‌هایم را به من باز پس دهید …

 

 

 

باران سجادی

 

0 پیام برای این مطلب ثبت شده