ترس فزاینده از بی ثباتی و گرسنگی

پدیده‌های فقر و بی‌ثباتی به مثابه‎ی دو عنصر مرتبط و متغیرهای به هم وابسته از پیامدهای مستقیم هرجنگ و منازعه یا خشم و خشونتی است که ملت‎های جنگزده را می‎آزارد. مردم افغانستان اما طی سالیان طولانی جنگ به خوبی با چنین پدیده‎ها آشنا شده و شرایط نابسامان ناشی از جنگ را درک می‎کنند.

این واقعیت تلخ در گزارش سالانه بنیاد آسیا از میزان رضایت مردم از چشم‌انداز آینده و شرایط کنونی به خوبی مشاهده می‎شود. این گزارش حقایق تلخ دیگری را نیز در خود دارد که حکایت از عدم اشتراک منافع کتله‎های قومی با یکدیگر داشته و نشان می‎دهد که ما هنوز هم به عنوان یک ملت واحد،‌ درک مشترک از اوضاع نداریم و درد یکسانی را نیز احساس نمی‎کنیم. نظرسنجی تازه بنیاد آسیا نشان می‌دهد که ترس افغان‌ها از مصئونیت فردی‌شان از سال ۲۰۰۶ به این سو به بالاترین حد خود رسیده است.

اولین نکته‎ی مهم تبارزیافته در این نظرسنجی که حاوی دیدگاه دستکم صد هزار شهروند کشور به عنوان جمعیت نمونه می‎باشد، هراس گسترده از عدم مصئونیت شخصی است. در این نظرسنجی گفته شده است که ۷۱ درصد پرسش‌شوندگان از مصئونیت شخصی‌شان می‌ترسند. این واقعیت را همه روزه بسیاری از شهروندان کشور در شهرهای نسبتا امنی چون پایتخت احساس می‎کنند. زیرا احتمال اینکه هر لحظه در یک نقطه از شهر و در پیش پای شما عامل انتحاری،‌ وسیله انفجاری و…. جان تان را بگیرد یا هم اینکه شخصی به یک دلیل واهی شما را مورد حمله قرار داده و به کام مرگ بفرستد، بدون اینکه اندک هراس از قانون باشد،‌ یک امر رایج است.

در چنین شرایطی است که احساس امنیت و انگیزه ماندن در این سرزمین کاهش یافته و بسیاری به دنبال راه فرار هستند. این،‌ دومین عامل نهفته در گزارش بنیاد آسیا است. زیرا در این نظرسنجی  از مردم پرسیده شده که اگر فرصت فراهم شود، افغانستان را ترک خواهند کرد؟ نزدیک به ۳۹ درصد پاسخ مثبت داده‌اند که این رقم نسبت به سال گذشته که حدود ۳۰ درصد بوده، افزایش یافته است.

نگرانی ۵۱ درصدی از ناامنی مراکز رأی دهی،‌ شکایت یک سوم از وخامت اوضاع اقتصادی نسبت به سال گذشته و‌ اعتقاد ۸۲ درصدی به فرصت نابرابر تحصیلی برای زنان و مردان از واقعیت‎های دیگر بازتاب یافته در این گزارش است. اما بخش مهم و جالب این گزارش میزان خوش‎بینی و تفاوت آن در میان کتله‎های قومی است. ارقام گزارش بنیاد آسیا نشان می‌دهد که ۳۳ درصد مردم افغانستان باور دارند که کشور به سمت درستی حرکت می‌کند. این رقم نسبت به سال گذشته که میزان خوش‎بینی از سال ۲۰۰۴ تاکنون به پایین سطح (۲۹ درصد) رسید، ۴ درصد افزایش یافته است. میزان خوش‎بینی به تفکیک گروه‎های قومی در این گزارش به گونه‎ای است که گروه قومی پشتون را با (۴۰.۶ درصد) در رأس و ازبک‎ها را با (۲۵.۸ درصد) در ذیل جدول نشان می‎دهد. تاجک‌ها با (۲۹.۳ درصد) و هزاره‌ها با (۲۶.۲ درصد) میزان امیدواری به آینده در جایگاه میانه قرار دارند. این مسئله‎ تصویرگر واقعیت تلخی است که حاصل نمادگرایی در سعی و تلاش ما برای ملت‌سازی را نشان می‎دهد؛‌ کوششی که کاملا بی‌نتیجه بوده است. زیرا متاسفانه نگاه ما به مقوله‏هایی مانند ملت‎سازی، ملی‎گرایی و وحدت ملی به شدت معطوف به نمادگرایی است. ما دید تمدنی و فرهنگ‌سازانه در این عرصه نداریم. از سرود ملی که بدنه‏ی آن را نام اقوام تشکیل می‏دهد تا حضور آن‌ها را یادآوری کرده باشد گرفته تا ادبیات و موسیقی ما از پرداختن به نمادها سرشار است. انسان افغانستانی سالیان متمادی است که در حسرت یک ملت شدن، نام‏ها و نشانه‏های یکدیگر را فریاد کرده‏اند، ولی هرگزعلی رغم زندگی در کنار هم، فاصله‏ها از میان آنها برداشته نشده است.

ما از این مسئله غفلت کرده ایم که ملت‌سازی یک فرآیند تمدنی است و زیرساخت‏های فرهنگی لازم دارد. با تصویب قانون و دستورات حکومتی و زور و تزویر، نمی‏توان طوایف مختلف را به یکدیگر پیوند زد و ملت ساخت. مقاومت‏های مردم افغانستان برای تبدیل شدن به یک ملت (به مفهوم واقعی کلمه)، ریشه‏های تاریخی دارد. بسیاری از این عوامل ممکن است امروز دیگر کمرنگ جلوه نمایند، اما وجود ذهنیت تاریخی این عوامل، هنوز از قدرت کافی برای شکل دادن ناهنجاری‏ها برخوردار است و تعاملات اجتماعی مردم ما را تحت تاثیر قرارمی‏دهد. به این معنا که در نگاه تاریخی و عینی ما حکومت‏ها تاکنون یا دیدی کاملاً بسته و انحصارگرایانه داشته‏اند و یا اصولاً جایگاهی برای ملت قایل نبوده‏اند. از سوی دیگر،‌ ضعف همیشگی حکومت مرکزی و قدرتمند بودن حکام محلی باعث شده تا حوزه‏ی دید جامعه از جغرافیای محلی کمتر به سمت حوزه‏ی ملی گسترش پیدا کند وآرمان‏ها از تعاملات محلی فراتر نرود. طبیعت خشن و صعب‌العبور و عدم توسعه‏ی راه‏های مواصلاتی، عدم توسعه‏ی متوازن اقتصادی کشور، تعریف حقوق شهروندی بر اساس ترکیب نژادی و مشروط کردن فرمانبرداری مدنی بر اساس میزان برآورده شدن آن از سوی دولت و حکومت، دستیابی به یک ملت واحد را سخت کرده است.

حاصل سخن اینکه دولت افغانستان بیشتر از هر چیز دیگر نیازمند گره زدن دل‎ها به یکدیگر بوده و ایجاد درد مشترک و درک مشترک،‌ چیزی است که نباید از دستور کار ساختار سیاسی و نظام کنونی کشور دور نگهداشته شده و فراموش گردد.

محمدرضا گلکوهی

0 پیام برای این مطلب ثبت شده