جایی‌که «انسان» به هیچ نمی‌ارزد!

عبدالشکور اخلاقی/ اگر تصور براین باشد که آزادی، عدالت ، ترقی و سعادت ودیعه‌ای است که مفت، بی‌علت و بدون دلیل نصیب ملتی و کشوری گردد، تصوری کاملا اشتباه و بی‌بنیاد است. علاوه بر اینکه چنین تصوری خلاف عقل و منطق است، هیچ برهه‌ای از تاریخ بشر، در هیچ نقطه‌ای از کره زمین، تحقق آن را به این صورت گواهی نمی‌دهد.

اما صد تأسف و درد، که امروز جامعه ما –از صدر تا ذیل– دچار چنین توهم و پندار منحرفانه و منحط گردیده است. پندار غالب در جامعه آفت زده ما اینست که: ره صد ساله را یک شبه باید پیمود! آزادی و عدالت را فقط با شعار و احساسات یا از طریق نامشروع می‌توان بدست آورد! نظام مترقی سیاسی و جامعه تعالی یافته انسانی را بر بنیاد پندار‌های منحط قبیله‌ای ما قبل تاریخ و رفتار‌های مغایر اخلاق می‌توان استقرار بخشید و شگفت‌تر از همه این‌که در رجزخوانی‌های کاذب و تاریخ‌تراشی‌های چندین هزار ساله،  خود را میراث‌دار واقعی تمدن‌ها و فرهنگ‌های کهن و دیرینه گمان می‌کنند و بر عالم و آدم از فجر تاریخ تا حال فخر و مباهات می‌فروشند که این خطه جغرافیایی، مهد و گهواره تمدن بشری است!؟ زهی پندار گرایی و خیال باطل!

سخن کوتاه! از میان هزاران درد آشکار و پنهان، رنج‌های گفته یا ناگفته؛ مصیبت‌های به جان چشیده و به چشم دیده، فجایع تکان‌دهنده و شرم‌آور، که مردم ما را در خود پیچانده است، می‌توان یک مورد بنیادی و محوری را ذکر نمود و اندکی پیرامون آن به تشریح پرداخت. این مورد مشخص، بنیادی و محوری اینست که در این «سرزمین، انسان به هیچ نمی‌ارزد!» این گزینه به‌عنوان یک واقعیت آشکار، پدیده‌ای کاملا ملموس و ذهنیتی فراگیر در گستره جامعه، سیاست و فرهنگ وجود دارد. واقعیتی آن چنان آشکار که هرگز نمی‌توان آن را انکار ورزید یا با دو انگشت پنهان ساخت؛ پدیده‌ای آن چنان ملموس که هر روز در رفتارهای فردی و جمعی، از بالاترین مرجع تا یک فرد عادی جامعه، می‌توان آن را شاهد بود. سخن از تکه تکه شدن بدن‌ها در حملات انتحاری و تهاجمی محدود نمی‌شود، بلکه سخن از ذهنیتی است فراگیر که در تمام سطوح جامعه و لایه‌ها و بافت‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نفوذ دارد. نفوذی تاریخی و دامنه‌دار و عمیق که تمدن امروزه تاکنون نتوانسته است آن را کاملا زایل سازد.

ارزش و جایگاه «انسان» را در هر جامعه‌ای می‌توان با معیارهای مختلف مورد ارزیابی قرار دارد. همینگونه با اندک توجهی به عمق و نمای جامعه دریافت، که ارزش و جایگاه «انسان» در جامعه چیست؟. اینک بهتر خواهد بود که به بعضی از نمادها و نمونه‌های قابل اشاره توجه نماییم:

در باوردینی و مذهبی ما اینست که همه انسان‌ها را خداوند یکتا آفریده است. در این آفرینیش هرچند بشریت به شعبه‌های گوناگون تقسیم گردیده است، اما این تقسیم‌بندی فقط برای شناختن یکدیگر است، همانطور که دانش‌آموزان یک مکتب به صنف‌های مختلف تقسیم می‌شوند، ملاک و مبنای تمایز و برتری انسان‌ها از یکدیگر این تقسیم بندی‌ها (رنگ، زبان، نژاد، منطقه و …. ) نیست، بلکه آنچه موجب امتیاز و برتری شمرده می‌شود ایمان داشتن، تقوی ورزیدن و معرفت است. اما آیا به راستی دین‌مداران ما به این باوردینی فراتر از لق لقه زبان، باور دارند؟ واقعیت‌های مشهود نشان می‌دهند که تعصب‌های جاهلانه و مرز بندی‌های شرک‌آلود، تنگ نظری‌های منحط و برداشت‌های مسخ شده از دین و مذهب، در میان کثیری از کسانی که دین‌مداری را شعار خود ساخته‌اند، وجود دارد. آنان به «انسانی» ارج می‌نهند که به قوم، زبان، مذهب یا منطقه خاص و مورد نظر تعلق داشته باشند! ارزش‌های دینی فقط ابزار و وسیله‌ای است برای تخدیر و فریب افکار عمومی!

در عرصه سیاسی، که موضوع حکومت مردم بر مردم (دموکراسی) مطرح می‌باشد، چنین نقدی وارد است. در این مورد تردید وجود ندارد که اساس بینیش و روش دموکراتیک مبتنی بر به رسمیت شناختن و رعایت حقوق انسان است. یعنی در نظام و جامعه‌ای دموکراسی تحقق نخواهد یافت، مگر اینکه قبل از آن در نگرش و ارزش گذاری نسبت به «انسان» و حقوق و منزلت او اصلاح و رشدی صورت گرفته باشد. آیا سیاست‌مداران ما، چه آنان که در ساختارقدرت شریکند و چه آنانی‌که بیرون از ساختار قدرت قرار دارند، اساسا به مفهوم و مقوله‌ای بنام «ارزش انسانی» برخورده‌اند و با آن آشنا هستند؟ آیا درکی درست از این مفهوم در نظام سیاسی و اجتماعی دارند؟ شواهد عینی نشان می‌دهد که متاسفانه اکثریت سیاست‌مداران جامعه ما اصلا به مقوله‌های معرفتی، خصوصا در رابطه با انسان و حقوق او آشنایی و باور ندارند، تا چه رسد به اینکه ما توقع رعایت آن را داشته باشیم!

 پندارهای آشفته و تاریک، از هم گسیخته و نامنسجم، آلوده به خودکامگی و قطب‌گرایی؛ رفتارهای معامله‌گرانه و سودجویانه، عفن، خفیف و جاه‌طلبانه، کنش و واکنش‌های عقده‌مندانه و جاهلانه آنان، این واقعیت تلخ را تصدیق می‌کند. اگر واقعا «انسان» در منظومه باورهای آنان جای می‌داشت، یا آنان از یک منظومه باورمند اعتقادی و سیستم فکری منسجم برخوردار می‌بودند، که در این میان برای «انسان» و حقوق او نیز جایگاه و منزلتی وجود می‌داشت، چرا امروزه اوضاع ما باید بدین حد خراب و شرم‌آور می‌بود؟

فاجعه انسانی که در افغانستان وجود دارد تنها به دوران بحران و جنگ محدود نمی‌گردد؛ به توطئه‌های بیرونی مربوط نیست؛ هم‌چنین تنها به کشتار افراد منحصر نمی‌گردد ؛ بی‌حرمتی به انسان و زیر پا نهادن کرامت او و گرفتن جان او به‌گونه‌های متفاوت و از سوی افراد و مراجع مختلف در سایه حکومتی صورت می‌گیرد که خود را معتقد به دموکراسی می‌داند! در جامعه‌ای این فجایع بوقوع می‌پیوندد که آن جامعه سنگ دین‌داری و عدالت‌خواهی را به سینه می‌زند! از سوی کسانی صورت می‌گیرد که حنجره‌های‌شان در سردادن شعارهای ایده‌آل خراش برداشته است و گوش فلک از صدای‌شان کر گردیده! حقوق انسانی از جانب کسانی نقض می‌گردد که خود را عارف و عامل به رعایت حقوق انسانی می‌پندارند !

بنا براین تا زمانی‌که تصورات و پندارهای منحط و ضد انسانی کنونی بر ذهن ما حاکم باشد و تعیین‌کننده رفتارها و مناسبات اجتماعی و سیاسی ما باشد، به دلیل بی‌حرمتی و نا دیده انگاشتن کرامت و عزت انسانی، هرگز دریچه خوش‌بختی و سعادت به روی جامعه ما گشوده نخواهد شد و این سیاست کثیف و اقتصاد غارتگرانه و فرهنگ منحط و قدرت اختاپوس گونه بر زندگی مصیبت‌زده ما مسلط خواهد بود.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده