جستاری بر دموکراسی

در قرن بیست، در عرصه سیاست و حکومت، به لحاظ تئوریک، دموکراسی شاید بیشترین مباحث را به خود اختصاص داد. اهل قلم و صاحبان اندیشه مباحث گستردهای در این باب مطرح کردند. در حوزه عملی نیز، دموکراسی نقطه کانونی بسیاری از کنشها و واکنشهای سیاسی بود. دموکراسی یا عامل بر کشیدن حکومتی بود، یا به بهانه نبود آن، حکومتی به زیر کشیده شد.

بنابراین، دموکراسی در دو حوزه نظر و عمل در قرن بیستم به اوج شکوه خود رسید و عرصه سیاست را تسخیر و مقهور خود نمود. اینک که در ابتدای قرن بیست و یک قرار داریم، این مدل حکومتی، همچنان پرجذبه و پرطرفدار است و با اطمینان خاطر و بدون این که گرفتار فترت گردد، به پیش میرود. اما اینکه فردای دموکراسی چه خواهد شد، معلوم نیست. شاید فردا، و فرداهایی دیگر هم دموکراسی همچنان با اقتدار و پر جذبه باشد. احتمالاً به همین دلیل است که اندیشمندی همچون فرانسیس فوکویاما از “پایان تاریخ و آخرین انسان” سخن به میان میآورد و مدل دموکراسی را قالبی میداند که نهایت کمال و آخرین مودل نظام حکومتی است.

اما دموکراسی علیرغم این شکوهش در عالم سیاست و با وجود ناپیدا بودن فردای آن، مقوله جدیدی نیست، تاریخی کهن دارد و بسان بسیاری از تفکرات فلسفی و سیاسی، ریشه در یونان باستان دارد. در این مختصر ما را با تاریخ آن کاری نیست، لذا میپردازیم به اصل جوهره و مؤلفههای آن.

«دموکراسى» از دو لفظ یونانى «Demos » به معناى عامه مردم و «kratos» به معناى حکومت، گرفته شده است که به صورت ترکیبی معنایش میشود: «حکومت مردم بر مردم». بنابراین، واژه «دموکراسی» مجرد ازهر قید و بندی و بدون این که به دنبال تعیین مصداق آن باشیم یعنی «حکومت و مدیریت مردم بر سرنوشت خویشتن» که نه شرقی است و نه غربی. هر چند که خواستگاهش غرب است؛ و نه بوی کفر از آن به مشام میرسد و نه اسلام. حکومت مردم بر مردم نه ناظر به دینداری است نه معطوف به سکولاریسم. باید دید که جامعهای که دموکراسی در آن بنا شده است یعنی جامعه دموکرات، چه نوع جامعهای است؟ اگر جامعه دیندار است، پس میشود دموکراسی دینی. اگر جامعه دینمحور نیست، پس میشود دموکراسی سکولار.

اما یک موضوع اساسی در این میان وجود دارد؛ وقتی از حاکمیت مردم سخن گفته میشود، فرض و اصل آن است که مردم، حداقل در عرصه سیاست و حکومت حقمدار است نه تکلیفمدار؛ امری که خود ریشه در مبانی انسانشناختی دارد. بنابراین، بر اساس این نگرش، باید گفت دموکراسی با آن نوع تفکر دینی که هیچ حقی برای مردم قائل نیست و مردم را نه بالغ و صاحب حق، که محجور و سر و پا عبد و تکلیفمدار، میپندارد؛ ناسازگار است. البته چنین تفکری در میان صاحبان اندیشه، چندان جایگاهی ندارد. در نتیجه، اولین چیزی که از دموکراسی و از حاکمیت مردم میتوان فهمید، آزادی، بلوغ سیاسی و حقمداری مردم در عرصه سیاست است. نظام دموکراتیک، مبتنی بر این تفکر است که مردم، بر اساس قراردادی اجتماعی بنا به مصالح و مفاسد که خود تشخیص میدهند و نفع و ضرری که خرد جمعی معیار سنجش آن است، بر سرنوشت خویش حاکم است.

به این ترتیب، در تفکر دموکراسیخواه، مردم دارای بلوغ و شعور بالای اجتماعی میباشند که در یک فرایند آزاد و دموکراتیک، مشارکت نموده و بدون اینکه کسی، دستهای، صنفی، قومی، تبار و طایفهای بر دیگری برتری داشته باشد و از حقوق و مزایای ویژهای بهرهمند باشد، همه، دارای حقوق انسانی و شهروندی برابرند و به تعیین حکومت و وضع قوانین دلخواه خود میپردازند که تنها رضایت خاطر آنها را در پی دارد. در این میان همواره مصالح و منافع جمعی بر منافع و مصالح فردی و گروهی و قومی مقدم است. افراد، گروهها و اقوام، منافع خود را مجزا از منافع جمع تعریف نمیکنند، بلکه عین آن میدانند. اقلیت هیچگاه از مجاری غیردموکراتیک درصدد احقاق حقوق خود برنمیآید و اکثریت با وجود حق حاکمیت، هیچگاه نمیتواند حقوق اقلیت را نا دیده انگارد. از طرف دیگر هیچ چیزی نمیتواند اراده مردم را محدود کند و برای آنها تعیین تکلیف نماید که چه بکنند و چه نکنند؛ چه به صلاح آنهاست و چه نیست.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده