حس نوشتن دیگر نیست

اگردر کشوری مثل افغانستان باشی و 10 و 12 سال سابقه کاری روز نامه نگاری وخبرنگاری در نشریات چاپی و رسانه های گوناگون داشته باشی بعد ازاین همه سال پر مایه و پر خطر خبرنگاری به جایی برسی که دیگر حس نوشتن نداشته باشی و نگران باشی و دنبال سوژه بگردی و پیدایش نکنی و اگر پیدا کنی که سوژه با توجه به شرایط کشورزیاد است، تو حس نوشتن نداشته باشی.

این حس به چه عواملی ممکن است برگردد؟ درونی یا بیرونی و یا هر دوی این عوامل تو را چنان به سردرگمی واداشته باشد که حتی حس نوشتن از تو گرفته شود، حسی که شاید بیش از هر حس دیگر در تو بیدار باشد. قاعدتا باید بیدار شده باشد چون همیشه با آن سر و کار داری. .روزنامه نگاری ، کاری نیست که به زمان و مکان قید بخورد و در خارج از آن کار تو و یا حس نوشتن معطل و متوقف شود.

اما شاید این سر درگمی به دلیل عوامل بیرونی در من رخ داده باشد. سال ها از نا بسامانی ها و چالش ها و درگیری ها و گرفتاری ها و درد ها و نا هنجاری ها نوشته و به نشر سپرده ایم .سال ها بیخ گوش دولت از فساد اداری و از فقر و از بیکاری و از جنگ و خشونت و درد سر های کلان کشور و لشکری فریاد کرده ایم وخواسته ایم که دولت باید کاری کند و برنامه ریزی کند و هماهنگ و مستمر به آبادانی و ترقی مردم فکر کند ودوست و دشمنش را تعریف کند و روابطش را با دیگران بر اساس مصالح و منافع ملی وبرای افغان ها عیار کند سیاست بازی نکند و با سرنوشت مردم معامله نکند.

مرد را از فقر و بیکاری و فساد نجات دهد و باید در از بین بردن زمینه های نا بسامانی ها ی فرهنگی و اجتماعی برنامه سازی کند و قاطعانه برخورد نماید.

در طول این سال ها از همه این مسایل سخن زده شده و می شود اما چرا کوچک ترین توجهی صورت نمی گیرد.

چرا گوش دولت و نهاد های دولتی کر است؟

چرا به کار و خواسته ی مردم توجه نمی شود؟ این بی توجهی های سر آسام آور و گیج کننده تا کی باید تحمل کرد؟چرا مردم در این حالت نگهداشته می شوند؟ چرا مردم در قبال مسایل جاری و سرنوشت ساز خود سکوت کرده اند و می کنند؟

همه ی این چراهای دلهره آور و هولناک و در عین حال ساده وسهل شاید دلیل و یا عاملی برای حس نبودن نوشتن باشد درهمین لحظه کنونی باشد و شاید هم دانش و بینش من برای نوشتن خاتمه یافته باشد.

و شاید واکنش دولت مردان باعث این حالت نباشد و شاید تکرارهای مکررو پاسخ گو نبودن نهاد های دولتی علت این حالت شخصی من باشد.

شاید باور نکنید اما همین امروز (در روزی که همین حس لعنتی به سراغ من آمده )جایی رفته بودم و از قضا با زنی مواجه شدم که از آشنا ها بود و از پیش یک ملا ی دعا نویس می آمد. تعجب کردم با خود گفتم مگر بعد از قتل فرخنده دعا نویسی در کابل مانده است؟ آیا امکان دارد قضیه فرخنده که ابعاد جهانی و وسیع در پی داشت نتواند جریان ملا های دعا نویس را از بین ببرد؟ چرا گلیم این ملا های دعا نویس جمع نشده است؟ و چرا این ملاها توانسته اند با عنواین دیگر و تغییر جا به کار سابقه ی خود که اغواگری و دکان داری از کانال دیانت و شریعت   می باشند، ادامه می دهند.

وقتی قتل فرخنده که یک پدیده ی بی سابقه در کشور بود و باید به جریان ها ی انسان مدار و گفتمان های فرهنگی هدف مند منجر می شد نتواند و یا نتوانسته مردم را هوشیار و بیدار کند دیگر به چه حادثه و یا برنامه برای انکشاف و رشد و ترقی وجود ندارد می توان امید بست؟

این چرا های بی پاسخ و پاسخ های غیر مسوولانه و میان تهی و شعار گرایانه شاید دلیل گم شدن حس نوشتن من باشد. و شاید این حس از روی تنبلی و کوتاهی در ادای وظیفه باشد و شاید هزاران علت و عامل دیگر. اما حس نوشتن و نوشتنی از دل که بر دل نشیند از بین رفته و نوشتنی که به تغییری هر چند کوچک بینجامد دیگر نیست.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده