حفانبسم

حقانی؛ مردی که مرگ می‌آفرید، طعمه مرگ شد.کارکرده‌های او، به‌قدری هول‌انگیز است و زخم‌های عمیقی را در پیکره جامعه پدید آورده است که مرگ او، شاید لبخند سردی را هم بر لبان آسیب دیدگاه از ترور و وحشت، جاری نکرده باشد. کارنامه حقانی و به‌صورت کلی شبکه حقانی، تنها در یک واژه خلاصه می‌شود: «جنگ». اگر کمی سخاوت‌مندانه در چیدمان واژه‌ها عمل کنیم، می‌توان گفت دستاورد او و دستیارانش تنها نفرت‌‌پراکنی، جنگ‌افروزی و ویرانیبوده است. حقانی را می‌توان یک ابر جنایت‌کار، سلطان مرگ و یک سفاک برای تمام فصول دانست. مردی که از جنس اهریمن و تندیسی از شقاوت بود.

او برای گسترش ابعاد جنایت، آدم کشی و خون‌ریزی شبکه‌ای را به همین نام تأسیس کرد و در طول فعالیتش از کشورهای بیگانه پول می‌گرفت و در درون جامعه خود خون می‌ریخت. او و یارانش، درحدود نیم‌قرن، جنگ، خشونت، نفرت، ترور، وحشت، آدم کشی و ویرانی را بر جامعه تحمیل کرد. حقانی، انسانی‌های زیادی را به کام نیستی فرستاد. خانواده‌های بسیاری را بی‌سر پروست کرد. فامیلی‌های بسیاری را با مصیبت‌های فراوانی روبرو کرد. اطفالی بی‌شماری را از نعمت داشتن پدر محروم کرد و سرنوشت آن‌ها را به‌کلی از بینان دیگر گون کرد.

بااین‌همه، مشکل حقانی نبود و اینک پس از مرگ او نیز مشکل حقانی‌ها نیست، بلکه مشکلحقانیسم است؛ یعنی تفکری که حقانی می‌پروراند و نسل‌های مثل او را گسترش می‌دهد؛ بنابراینتا تفکر حقانی‌ساز و حقانی‌پرور وجود دارد، طوفان خشونت فاجعه به‌بار می‌آورد و همواره نسخه جدیدی از بنیادگرایان وخشونت‌طلبان، بازتولید می‌شوند. بنیادگرایان و خشونت‌طلبانی که هرچند در اسم ممکن است متفاوت باشند؛ ولی در ماهیت یکی هستند و آن داشتن عطش برای کشتن و لذت بردن از جنایت است. تفکری که جنایت علیه بشریت رامی‌ستاید، انسان‌کشی را رسالتمی‌داند و اسم آن را جهاد می‌نامد، تفکری که به اوج رساندن بربریت و سبوعیت را ستایش می‌کند و نام آن را مجاهدتدر راه خدا می‌گذارد‌.

اساس حقانیسم و تفکرحقانی بر این مبنا استوار است که حق رامطلقاً در انحصار و چنبره خود می‌داند، دنیا را با عینک سیاه‌وسفیدمی‌بیند، برای انسان حقوق نمی‌شناسد، او را آزاد، دارای قدرت انتخاب و برخوردار از اراده نمی‌داند. انسان در این تفکر، موجود سراسر مکلف، حقیر، پست، آلوده در گناه و نیازمند قیم و ولی باشد. مردمنمی‌تواند مسیر مستقیم و درست را پیدا کند،درنتیجه باید به پاردایم که این تفکر برای مردم ارائه می‌کندباورمند باشند و بر همان مبنا عمل کنند و حق عدول از آن را ندارند. در غیر این صورت بهره‌ی از حیات و حقی برای زندگی ندارد و همه باید از دم تیغ بگذرند و بمیرند.

بنابراین در این تفکر، فلسفه زندگی تنها در یک‌چیز خلاصه می‌شود و آن «مرگ» است؛ برخی باید بمیراند و دسته‌ای دیگر باید بمیرند. لذا داشتن برنامه برای زندگی مردم و آبادانی جامعه، از اساس منتفی می‌گردد.

درد این‌جا است این تفکریهول‌انگیز و جهنم‌آفرین، دارای ریشه‌های عمیق در منطقه و در جامعه ما است. به آن دلیل است که جنایتکاران،قتل‌عام کنندگان و حقانی‌هامی‌میرند؛ ولی جنایت و قتل‌عام در ابعاد فاجعه‌باری، باقی می‌ماند و حقانی‌ها دیگریبرمی‌خیزند.

 این تفکر، معلول عدم آگاهی و بیگانگی با دنیا جدید است. مبارزه و چیره شدن بر آن،زمان‌بر و نیازمند مجاهدت است. گسترش آموزش در سطوح مختلف و در ابعاد مختلف؛ شناساندن مردم به‌عنوان موجودات دارای حق، آزادی، انتخاب‌گر، بی‌نیاز از قیم و به صورت بنیادین، نهادینه کردن حقوق بشر، از راه‌های مقابله مؤثر با این تفکر ویرانگر است.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده