داستان‌نويس از جنگ مي‎نويسد که جنگ نشود

با توجه به حوزه مطالعاتي‏تان در زمينه روان‌شناسي کلينيکي، کارکرد قصه‌در‌ماني را درجغرافياي جنگ چقدر موثر مي‌دانيد؟

بسيارموثرمي‌دانم. چون قصه‌‏درماني در درمان مشکل‏هاي روان‌شناختي کودکان نقش بسزايي داشته، قصه‌درمانگران افزون بر اين ‌که درمان‌جويان را ترغيب مي‌کنند تا هنگام نقل کردن و يا حتا نوشتن قصه‌هاي زندگي خود، احساس نويسندگي و آفرينندگي کنند اين امکان را نيز به آن‌ها مي‌دهند که درقصه‌هاي تازه ساخته‌ي خودشان هم بدرخشند. درمان‌جويان درجلسات قصه‌‏درماني مي‌توانند جنبه‌هايي از خود را تجربه کنند که هرگز قبلاً آن را ابراز نکرده بودند. آن‌ها دامنه‌ي گسترده‏تري ازهيجان‌هايي‏ که بارمنفي زيادي دارند را با کلمات ديگري ‌که بارمعاني مثبت بيشتري دارند جابه جا مي‌کنند و ياد مي‌گيرند.

البته درکشورهاي غربي، قصه‌‏درماني را بسيارجدي مي‌گيرند. وقتي اين مقوله در کشورهاي همسايه چندان جا نيفتاده است حالا درافغانستان چگونه است، من نمي‌دانم. براي کشورهاي پيشرفته اهميت دارد که قصه‌‏درماني که بخواهد درحوزه‌ي جنگ کارکند بايد کم از کم دررشته‌ي روان‌شناسي سررشته‌اي داشته باشد؛ دوره‌ي هنردرماني را گذرانده باشد و مدتي هم تحت نظريک هنردرمانگر باتجربه کارکرده باشد تا بتواند به عنوان کارشناس هنردرماني کارکند.

البته ناگفته نماند لازم نيست که حتماً داستان‏نويس و يا اهل موسيقي و نقاشي باشد. استفاده از نوع‌هاي مختلف هنري در درمان بيماري‌ها و مشکلات رواني رويکردي است که اين روزها روان‌شناسان بسيار به آن توجه داشته اند تئاتردرماني، موسيقي‏درماني، قصه‌‏درماني، نقاشي‏درماني و حتا شعردرماني . قصه‌‏درماني هم يک نوع تکنيک درماني است که وضعيت احساسي وهيجاني بيماران را که از کشمکش‌هاي روحي و رواني رنج ميبرند بهبود مي‌بخشد.

سال پار شما مسئوليت برگزاري نخستين دور ادبيات مقاومت افغانستان را در تهران به عهده داشتيد، باري در بياينه‌اي تأکيد کرده بوديد که ادبيات پايداري در افغانستان جرياني نوپاست و تنها در ساحت شعر بروز نموده است اما در قلمرو داستان، داستان‏نويسان ما تنها از بدي‌هاي جنگ نوشته اند. فکر نمي‌کنيد”جنگ” در هر شکلش جنگ است. جداي از باورهاي ايديولوژيک، پيامد هر جنگي ويران‏کننده است. در چنين شرايطي ادبيات داستاني چه نقشي مي‌تواند داشته باشد، به لحاظ رواني ما در وضعيت پست تروماpost trauma هستيم و اگر با اين تعبير موافق باشيد اکنون نيز در وضعيت جنگي قرار داريم، در چين شرايطي رسالت داستان‏نويس چيست؟

همه ما مي‌دانيم که جنگ به عنوان يك عامل استرس‌زا مي‌تواند منجر به عوارض ناگواري در زندگي انسان‌ها شود. افرادي كه مستقيماً در جنگ شركت مي‌كنند و به نوعي در معرض “تروما”هاي ناشي از اين بلاي خانمان‌سوز قرار مي‌گيرند اولين قربانيان جنگ هستند.

اثرات جنگ تا اعماق خانواده‌ها و جامعه نيز نفوذ مي‌كند. خانواده مجروحان، معلولان، شهدا و اسرا قربانيان فراموش‌شده جنگ محسوب مي‌شوند. درست است جنگ درهرشکلش جنگ است اما نه براي من نويسنده. ادبيات، کارش درک و مفاهمه ديگري از رويدادهاست؛ رسالت ادبيات وقايع تاريخ نيست. جنگ مي‌تواند شکل ديگري ازخودش را به مخاطب داستان‌ها نشان دهد. قرارنيست که هميشه از آوارگي و بدبختي که جزو ذات طبيعي جنگ است نوشت. من نمي‌گويم ننويسيم بنويسيم اما در کنار آن، چهره‌ي ديگري از شکل جنگ را هم نشان بايد داد.در مورد جنگ هم چگونه ديدن و چگونه روايت کردن داستان‏نويس مهم است چون نقش داستان‏نويس اهميت دارد. داستان‌نويس بايد گوهراصلي که درپشت گرد وغبارجنگ ديده نمي‌شود را ببيند و بعد بنويسد. به طورمثال، فردي تعريف مي‌کرد در زماني که فلان منطقه دست ما افتاد و ما وارد آن جا شديم با يک مرغ و خروسي روبروشديم وجوجه‏هاي تازه ازتخم درآمده، هوا هم سرد بود. همرزم‏هايم براي اين مرغ وخروس‌ها لانه‏اي درست کردند و از خرده‏نان‌ها براي‏شان غذا مي‌دادند تا اين که اين منطقه به دست دشمن افتاد، براي مدت شايد يک روز. بعد باز ما ان را پس گرفتيم و ديديم خبري از آن مرغ و خروس نيست جز پرها واستخوان‌ها و.. يا خاطراتي دراين مايه. اين‌ها را بايد درونمايه‌ي داستان‌ها کرد در کنار اين همه رويدادهاي مصيبت‏بار، تکه‌هاي بسيار روشن و خلاقي وجود دارد که در همين جنگ اتفاق افتاده است. نويسنده بايد شکارچي دقيقي باشد و اين صحنه‌ها را شکار کند و همراه موارد ديگري که مي‌نويسند ازاين‌ها هم دستمايه بسازد. نه اين که فقط به يک رويه‌ي جنگ بپردازيم و يک ادبيات پر از يأس و اندوه را حاکم کنيم وبراي فرداهاي‏مان همين مطالب سياه را به ارمغان بگذاريم. وظيفه‌ي نويسنده چيز ديگري هم هست و آن همان پرورش روحيه‌ي مقاومت و دلاورمردي‌هاي مردم افغانستان است.

هدف آن جشنواره هم اين بوده که داستان‏نويسان بخصوص جوانان را ترغيب کنيم تا به جاي طرح “اندوه” و “سرخوردگي” و “نااميدي” در قصه‌ها، شور و روحيه‌ي حماسي ملت و مقاومت مردم افغانستان را نشان دهند. نمي‌توانيم فقط قلم بگيريم تهاجم، جنگ، خشونت و سياست‏بازي را به تصوير بکشانيم، گريز و ترس را پررنگ کنيم؛ اما مقاومت، پايداري، رشادت و از خودگذشتگي ملت غيور افغانستان را نبينيم و ننويسيم. وقتي که مي‌گوييم “ادبيات جنگ” قرار نيست که ترويج خشونت و آوارگي کنيم بلکه به قول “بابک صحرايي” داستان‏نويس از جنگ مي‌نويسد که جنگ نشود.

اين آشفتگي‌ها و ديگر پديده‌هاي روان‏فرسا را که درنوشته‌هاي داستان‏نويس‌ها مي‌بينيم تأثيرات دوامدار بر روح و روان‏مان مي‌گذارد که به تدريج موجب شدت گرفتن کسالت‌ها و اندوه‌ها مي‌شوند.

ادبيات تنها و تنها و تنها به خودش متعهد است، زماني که ادبيات به خودش متعهد باشد ديگر همه چيز در آن است. منظور آن تعهد افراطي نيست بلکه تعهد انساني و منصفانه است که حتماً در يک هنرمند متعهد به هنر وجود دارد.

بايد داستان‏نويسان ما داستان‌ها و آثاربزرگي که کم نيستند پيرامون جنگ‌ را بخوانند تا بتوانند بنويسند و ياد بگيرند چگونه بنويسند؛ چگونه آثار جنگي ماندگاري را خلق کنند و چگونه بتوانند به نسل آينده‌ي مملکت خود کمک کنند. نويسنده‌‏اي که نمي‌خواند و از قدرت اثربخشي آثارجنگي بعد از گذشتن سال‌ها بي‌خبر مي‌ماند قطعاً اثر شايسته‌‏اي به جا نمي‌گذارد و از جنگ فقط جنگ مي‌سازد. يادمان باشد جنگ‌ها را نويسندگان در تاريخ ماندگار کرده اند. يادمان باشد به قول “احمد شاکري” نويسنده، با تجربه خود نمي‌نويسد، با مهارت خود نمي‌نويسد، با مطالعه خود نمي‌نويسد، با آگاهي‌هاي ذهني خود نمي‌نويسد، آنچه نويسنده با آن مي‌نويسد “باور” اوست، زيرا نويسنده با باور خود تجربه مي‌کند، با همان باور مي‌انديشد و با آن “باور” مهارت خود را به کار مي‌بندد و اثر مي‌آفريند وبه جاي مي‌گذارد.

پرسش اين است که اين “باور”ي که شما از آن ياد مي‌کنيد، چگونه بايد خلق شود و داستان‏نويسان ما چقدر به اين “باور” رسيده اند؟

داشتن درکي روشن و دقيق ازادبيات و داستان به ما کمک مي‏کند چون اغلب ازاين دو اصطلاح مترادف استفاده مي‏شود ولي بايد تمايزي بين اين دومقوله ايجاد گردد. بسترادبيات بسيارگسترده است. ادبيات را حتا ‌مي‏شود وارد معماري کرد. ادبيات را حتا وارد رياضي هم مي‌شود کرد اما داستان مقوله‏اي تخصص‏يافته‏تراست. داستان ازنظربُعد روان‏شناختي دروني‏تراست تا ادبيات. ادبيات جنبه‏ي بيروني دارد که بعد شاخه‏هايي ازآن جنبه‏ي دروني مي‏يابد. وقتي داستان‏نويس به اين باور برسد که خالق يک جهان است، خالق يک تفکراست، خالق يک شبکه‏ي ارتباطي گسترده است و او يکي ازاين پيونددهنده‏هاست ناخوادگاه حتا درهنگام نوشتن ونگاه کردن به اطرافش به تقويت اين فرايند مي‏پردازد و اين حس که مي‏توانند با نوشتن، درد اجتماع را نشان بدهند و حتا بکاهند درنويسنده تقويت مي‏شود. همين تقويت باورست که نويسنده‏ها چيزي را مي‏بينند که ديگران کمتر آن را مي‏بينند و چيزي را مي‏نويسند که مؤلفان فن‏هاي ديگر به آن کمترپرداخته اند.براي همين است که هميشه نويسنده‏ها بيشتر از سايرهنرمندان درمعرض حتا آسيب‏هاي رواني چون اضطراب، افسردگي و…قرار مي‏گيرند چون شروع به شکستن قيدها ومحدوديت‏هاي موجود درجامعه با کشف روش‌‏ها مي‏کنند که با ظرافت درنوشته‏هايشان آن‏ها را نشان مي‏دهند و اسلوب کامل نويسندگي را هم رعايت مي‏کنند اگر اين باور را از نويسنده بگيريد درحقيقت باورنويسنده را دچارعدم انسجام کرده و فکر وحتا وجودشان را به تجزيه گرفته. براي همين است که زماني تعداد خودکشي درنويسنده‏ها بالا بود. براي اعتراض به باورشان بايد خفه مي‏شدند و قلم نمي‏گرفتند و يا برخلاف باورشان مي‏نوشتند وهمين باعث مي‏شد که تاب نياورند و با خودکشي خود به وضعيت خفقان جامعه‏ي آن روز اعتراض کنند. هرچند اين روزها ديگر کمترنويسنده‏اي را مي‏يابي که براي اعتراض ازخودکشي استفاده کند.

داشتن باورصحيح و رشد آن يک منبع قدرتمندي است براي يک نويسنده که نه تنها درسطح ادبيات خود بل درسطح ادبيات جهان صداي خود را بشنواند. حالا اين که داستان‏نويسان ما چه قدربه اين باور رسيده اند. من نمي‏توانم تحليل کنم. اما درداستان‏نويسي مهاجرين درايران يک گونه ازگم‏گشتگي باور ايجاد شده است، يعني تناقضي دراين باورمندي آن‏ها در آثارشان ديده مي‏شود البته يادمان باشد که بدترين زمان‏ها و حوادث ممکن است براي يک نويسنده يا خالق يک اثر بهترين دستاورد را داشته باشد و يک بحران ممکن است منجر به رشد ادبيات‏مان درآن برهه از زمان شود.

زنان و کودکان در گفتمان حقوق بشر و کنواسيون‌هاي ملي و بين‏المللي کشورهاي جهان جزو گروه‌هاي آسيب‏پذير و محروم شناخته شده اند، بويژه در کشورهاي درگير بحران مانند افغانستان ميزان آسيب‏پذيري و محروميت زنان و کودکان به مراتب بييشتر از آن چيزي است که ما در بيانيه‌ها و گزارش‌هاي رسمي مي‌بينيم و مي‌خوانيم. روايت رنج زنان و کودکان در داستان‌هاي داستان‏نويسان کشور چقدر بازتاب يافته است و اصولاً شما در اين رابطه چقدر دغدغه داريد؟

من فکر مي‏کنم يکي ازدستاوردهاي مهمي که جريان داستان در افغانستان بخصوص داستان کوتاه به آن دست يافته است، همين توجه بيشتر نويسنده‌ها به روايت رنج زنان و کودکان است. شما هيچ داستان‏نويسي را نخواهيد يافت که از اين دومقوله‌ي زن وکودک در آثارش استفاده نکرده باشد و اصلاً به جرأت مي‌توان گفت اين دو مقوله دستاويزي شد برخلق آثار بسيار زيادي درحوزه‌ي داستان و حتا سينما. من خودم دغدغه‌ي اصلي بيشتر آثارم همين دوتا هست که جايي حتا نقد کرده اند که در آثار من “صداي زنانه” بسيار زياد شنيده مي‌شود. درحقيقت خودم را ازاين دو مقوله نمي‌توانم دور کنم حالا هم درحوزه‌ي روان‏شناسي هم اين دو مقوله را در اولويت فعاليت‌هاي خودم قرارداده ام که يک نمونه‏ اش پديده‌ي “پدوفيليا”(pedophilia ) يا همان “بچه‏آزاري” است که به صورت علمي و تخصصي ‏اش در زمينه‌ي علت‏شناسي اش کار مي‌کنم و اميدوارم به نتايجي هم برسم. زنان و کودکان مسايل مهمي هستند که ذهن من هميشه با آن‌ها درگيراست و از هيچ حوزه‌ي زندگي ام هم جدايي‏پذيري ندارد.  ادامه دارد…

0 پیام برای این مطلب ثبت شده