دزد مسجد به مکتب رفت

هوای صبح گاهی به اصطلاح هنوز گرگ و میش است. نه تاریک تاریک و نه روشن روشن. کابل هنوز در آرامش شبانگاهی قرار دارد. هیچ صدایی جز صدای مبهمی ‌که از دور به گوش می‌رسد، دیگر صدایی شنیده نمی‌شود. هوای آخرین روزهای ماه سرطان، هوای دمغ و دم‌کرده‌ای است که حتی در صبحگاه هیچ نسیمی ‌از هیچ جا نمی‌وزد.

تمام پنجره‌ها باز هستند تا شاید اندکی خنکای نسیمی ‌روح‌افزا تن‌های گرمی‌زده و به خواب‌رفته را نوازش کند، اما دریغا ولی دراین میان صدایی از دور به گوش می‌رسد. صدای مردی که فریاد می‌زند و دیگران را به کمک می‌طلبد.صدا آهسته آهسته نزدیک و نزدیکتر می‌شود. به جای این که نسیمی ‌در فضا آکنده گردد، چیزی که متوقع است، فریادی حاکی از مطالبه، فضای تهی از آدم‌ها را سنگین می‌کند.

آدم‌ها در آن ساعات روز یا خواب هستد و یا مانند همسایه‌ی ما از ترس این که مبادا دزدی به خانه درآید، به این این صدای آشنا بی‌اعتناست، انگار شتر دیدی ندیدی!

اما من که خواب سبکی دارم و با کوچکترین صدا از خواب می‌پرم، کنجکاوانه به صدا گوش می‌دهم. اول فکر کردم که دو نفر با هم درگیر شده‌اند و دیگران را به کمک می‌طلبند. اما حالا دیگر صدا به وضوح به گوش می‌رسید و یک نفر می‌گفت:« دزد مسجد به مکتب درآمده» و این جمله بارها تکرار شد. اما در کنش به این صدا هیچ واکنشی در آن صبحگاهی گرم تابستانی مشاهده نشد و هیچ کاری صورت نگرفت.

ظاهرا مخاطبین این صدا مانند مردگان خفته در خاک در قبرستان متصل به مسجد و مکتب، روحی در بدن نداشتند و مانند مردگان به نقشی که شاید پیش از این نیز بازی کرده بودند، تن دادند و از کنار این قضیه به راحتی نوشیدن یک گیلاس آب خنک در گرما گذشتند.

این قضیه در طنین همین صدای تکان‌دهنده گم شد و به اصلاح رفت به پی کارش!

هوا کم کم دیگر روشن شده بود و یکی دو همسایه به خود جرات داده بودند و دیگردر سکوت و گوش به زنگ از پشت پنجره‌های‌شان شاهدی بر ماجرا نبودند و به پشت دروازه‌های شان آمده بودند وبه گفتمان شناسایی و تحلیل و ارزیابی این ماجرای آشنا بین خودشان پرداختند. من کنجکاوانه به این گفت‌وگوی کوچه‌ای شناسایی دزد گوش می‌دادم. صحبت‌ها ادامه یافت اما نتیجه‌ای در پی نداشت جز اینکه دزد به مقصدی که داشت رسیده و مال مسجد را کم یا زیاد با خود برده بود و مردم اطراف مسجد و مکتب فقط در همین حد کاری کردند کارستان!

نه کسی به پولیس زنگ زد و نه کسی به دنبال دزد به مکتب درآمد و نه من توانستم برای ختم به خیر شدن این ماجرای عجیب صبحگاهی کاری کنم!

خانه‌ی ما نزدیک یک قبرستان در یکی از ناحیه‌های ششم کابل است. ما به تازگی به این خانه کوچ کرده‌ایم و رحل اقامت موقتی شاید برای کمتر از یک سال در این خانه همجوار قبرستان افکنده‌ایم.همسایه‌ای که قاعدتا هراز گاهی باید یادآور عبرت‌هایی برای آینده باشد، اما بیشتر به محلی برای ترس و وحشت و عیاشی‌ها تبدیل شده. از شانس بد ما این خانه به فروش گذاشته شده است. اما از این بعد قضیه که بگذریم مردم محل می‌گویند تمام افرادی که در این قبرستان که تقریبا بزرگ هم است از دوران جنگ‌های داخلی به شهادت رسیده و مردم مجبور بوده‌اند که اجساد کشته‌ها را شبانه به خاک بسپارند چون در روزها از اثر شدت راکت‌پراکنی‌ها مردم از ترس اصابت راکت نمی‌توانستند در یک جا تجمع کنند.

بنا براین تمام افراد خفته در این قبرستان شهدایی هستند که در بین مردم محل از حرمت خاصی برخوردارند و درعصر پنج‌شنبه و جمعه این قبرستان شاهد مراجعین زیادی نیز است که از گوشه و کنار برای زیارت اهل قبور می‌آیند.

اما دراین قبرستان با این حرمت زیاد در دیگر روزهای هفته افراد لاابالی گرد هم جمع می‌شوند و بساط چرس و قمار بین‌شان گرم است.

این قبرستان بین مسجد و مکتب حایل است و دزد مسجد به راحتی توانسته ازاین حایل جان به سلامت به در ببرد. مردم محل به شمول من تنها کاری که کردند پشت سردزد تبصره کردند و دیگر هیچ…..

0 پیام برای این مطلب ثبت شده