دمی با خالق «دمبوره‌نامه»

درباره‌کارنامه‏‌ی ادبی فرهنگی تان در دو سه سال اخیر بگویید؟

من در حقیقت در این یکی دوسال اخیر کار خیلی خاصی انجام نداده ام به‌جز اینکه یک سری نقدها نوشتم و یک تعداد شعر گفتم یعنی در این دوسال اخیر به اندازه یک مجموعه، شعر گفتم که بیشتر شعر آزاد است. البته این شعرها هنوز برای چاپ آماده نشده ولی به اندازه یک کتاب شده است.

البته به نظر من، این یکی دوسال یکی از پرکار ترین سال‌های من در شعر بود چون سه چهار سال پیش من هیچ‌کار قابل توجهی جز سه چهار تا غزل نکرده بودم ولی از وقتی از کابل برگشتم – به مشهد- شاید هم به دلیل کم شدن کارهای مجله ودرگیری‌های آن فرصتی پیدا کردم که بار دیگر به شعر نگاه جدی داشته باشم و کارهایی نیز کردم.

ضمن اینکه ذهنم هم مثل بطری خالی شده بود ولی سفرم به افغانستان و تحولات تازه‌ای که رونما شد سبب شدند، بطری ذهن ما نیز چارچ شده و این رویدادها در خلق اثر ادبی نیز بی‌تاثیر نبوده اند.

در کنار شعر، یک سری نقد‌های ادبی نوشته شد ولی یک کاری که در سال گذشته آماده شد گردآوری گزیده شعر دوصد سال اخیر افغاستان است. این مجموعه با مقدمه‌ای طولانی که تحلیل این جریان را در پی‌داشت آماده شده و در یکی از همین روز‌ها چاپ خواهد شد.

از نقدهایی که بر شما وارد است این‌است که شما اصولاً ادم کم‏کار هستید؟

بله من قبول دارم که شاعر کم‏کاری هستم، ولی خوب نظر من این است که نه کم‌کاری برای یک شاعر عیب است فی نفسه و نه پرکاری حسن است فی‌نفسه چون در تاریخ ادبیات ما شاهد هستیم که یک شاعر با یک شعر ماندگار شده و بعضی از شاعران با ده دیوان ماندگار نشده اند. بنابراین فی‌نفسه پرکاری نمی‌‌تواند برای یک شاعر«حسن» و «قبح» تلقی شود ولی خوب من کم‌کار هستم نه با این ادعا که حتماً خوب شعر می‌گویم من کم‏کار هستم به دلیل اینکه هرشعری را نمی‌گویم و تا شعر سراغم نیاید به سراغش نمی‌روم و برای هر مناسبتی هم شعر نمی‌گویم، مگر اینکه ذهنم قانع شود برای آن کار و خلاصه و جان کلام اینکه شعر در اختیار کسی نیست و این یعنی که اگر روزگارش، مجالش، روحیاتش اجازه دهد یک شاعر می‌تواند ذهنش فعال باشد ورنه یک نوع قبضی در درونش احساس خواهد کرد و مانع کارش خواهد شد و همه‌این دلایل سبب شده که من شاعر کم‌کاری باشم.

در نوشته‌های تان بینش و گرایش فلسفی و نوعی رویکرد کلامی دیده می‌شود، فکر می‌کنید امروز نقد با رویکرد فلسفی می‌تواند جوابگوی نیازهای فرهنگی جامعه ما باشد؟

اگر اینها جوابگو نباشند پس به نظر من چیز دیگری جوابگو نیست، اما اینکه چرا در کار ما هست خوب شاید به دلیل محلی که من در آن تربیت شدم و درس خواندم و رشد کردم.

می‌دانید که من در حوزه درس خواندم و مسلما کسانی که در این حوزه درس می‌خوانند با مباحث انسانی و کلامی، مذهبی و فلسفی درگیری دارند. این از خاستگاه فکری ام ناشی می‌شود ولی خودم شخصاً هم گرایش خاصی به عرفان و فلسفه دارم و جدا از همه چیزهای دیگر این حوزه برایم مهم‌تر است که مقداری خودم را تصفیه کنم و بدانم که من که هستم و چه وظیفه‌ای دارم و چه‌کار می‌توانم بکنم. پس در دغدغه‌ای اصلی من این هست، من از سال‌های نوجوانی ام در کنار کارهای درسی و شعری حتماً یک مطالعه مستمر روی همین حوزه انسان‌شناسی و مذهبی داشتم و تفکرات گوناگون شان را پیگیری می‌کردم از زمان دکتر شریعتی و مطهری و تا اینکه تفکرات دیگر جاگزین شدند و تا امروز من این سلسله تفکرات را تعقیب کردم. آن هم این دلیل که خودم قانع شوم و به ایستگاهی برسم که آن ایستگاه برای هر انسانی بخصوص برای یک شاعر لازم است، چون یکی از آفت‌هایی که شعر ما به آن گرفتار است از دست دادن ایستگاه است، شعر ما صد سال است ویا بهتر بگویم از زمان تیموریان یا قرن نهم به این طرف ایستگاه خود را از دست داده است.

در دوره‌ی ‌خراسانی، در دوره‏ی عراقی در سبک هندی، شاعران یک پایگاه و یک ایستگاه پرشی داشتند و شاعران ما اهل تولید فکر و اندیشه بودند و آن تولید فکر در حقیقت یک خاستگاهی داشت یا عرفانی و یا هم فلسفی و مذهبی.

شاعران معاصر ما اکنون آن خاستگاه را از دست داده اند و بیشتر این شاعران آدم‌های معلق و پا درهوایی هستند که فقط با کلمات بازی می‌کنند بدون این ‌که پشتو‌انه‌ای داشته باشند و من شخصاً از این نوع شعر خوشم نمی‏آید و از این نوع شعر گفتن راضی نیستم و به همین دلیل همیشه به دنبال نو کردن فضای ذهنی خودم هستم.

با این وصف، بیشترین و مهمترین دغدغه تان این روزها چیست؟

دغدغه اجتماعی این روزهای من شروع دوباره کاری است که به آن عشق می‌ورزم و عمر و جوانی خود را پای آن گذاشتم و اکنون که به تجربه کامل و پخته‌ای هم به در این کار رسیدم دوست ندارم که این کار تعطیل شود. احساس می‌کنم هنوز کارهایی که ما در دهه هفتاد و هشتاد می‌کردیم، جایش در کابل خالیست، دوست دارم که دوباره فصلنامه «دردری» را احیا کنم، «خط سوم» را احیا کنم و بتوانم بیشتر این کار‌ها را در داخل کشور انجام دهم.

برخلاف بسیاری از چهره‌های مهمی که در مرکز فرهنگی دردری هستند شما کمتر به دنبال مسایل اقتصادی هستید و به هرچه که دارید بسنده کرده اید، به طور مثال، بسیاری از چهره‌های مطرح دردری در جست‌وجوی زندگی بهتر به کشورهای دور مهاجرت کردند ولی شما همچنان مقاوم و صبور در این پایگاه فرهنگی ایستاده اید؟

این پرسش، طوری است که اگر جواب دهم ممکن است که از خودم تعریفی شده باشد و یا نیشی هم به دوستانم زده باشم که من قصد چنین کاری را ندارم، در آغاز این را بگویم که قصد چنین بیانی را ندارم ولی این نکته را از یک زاویه دیگر بررسی می‌کنم.

من فکر می‌کنم که این دنیای اقتصاد و زر و زور به «ژن» خاص احتیاج دارد که در بعضی افراد هست و در بعضی دیگر نیست. من فکر می‌کنم که این ژن در وجود ما نیست. حتا در خانواده‌ی ما نبوده من هرچه مرور می‌کنم هیچ تاجری، کاسبی و دکانداری از خانه ما ظهور نکرده ولی در عوض از همان زمان‌های دور شاعر داشتیم که نمونه اش پدرم است که دیوان شعرش هم موجود است و کار مذهبی می‌کرد، مدرسه می‌ساخت و فعالیت‌های اجتماعی می‌کرد.

هرچند که خودشان در مشقت زندگی می‌کردند به عبارتی عالم زیاد بود در خانواده‌ی ما ولی هیچ وقت تاجر موفقی نداشتیم. پس من فکر می‌کنم که من این ژن را ندارم لذا در هرجایی که بروم به دنبال همین کارها و ذوق‌هاست نه اینکه به دنبال راه‌هایی باشم که مرا به زندگی مرفه‏تری برساند.

اما این‌که چرا خارج نرفتم، باید بگویم که من خودم در همین خصوص کمی تنبل هستم ضمن اینکه ما یک خانواده کوچکی هستیم که روابط فامیلی ما تنگاتنگ و عاطفی است.

به عنوان مثال می‌توانم بگویم من یک برادری دارم و برایم سخت است که جایی بروم و او را 7 یا 8 سال نبینم یا مادرم که تا چند سال پیش زنده بود و… به عبارت دیگر بیشترین دلایل، دلایل عاطفی بوده و همین مساله سبب شده که من به بیرون از همین حوزه فکر نکنم.

با اینکه می‌دانید، کشور از ضعف مدیریت فرهنگی رنج می‌برد، چرا نمی‌خواهید، در نهادهای فرهنگی حکومتی وارد کار شوید؟

حقیقت اش این است که وقتی من هم با چنین پیشنهادی مواجه شدم یک چیز مانع اصلی بوده و آن هم این است که ساختار دولت در افغانستان آن‌قدر خراب است که با خودم فکر کردم اگر من در این اداره بیایم مامور شوم، کارمند شوم و… با این روحیه من آیا می‌توانم دوام بیاورم یانه؛ یعنی رابطه ارباب- رعیتی را من نتوانستم با خود حل کنم زیرا ساختار دولت ما رابطه‌ی ارباب- رعیتی است که در آن باید با تمام ناملایمات بسازی و تحمل کنی. من فکر می‌کنم یک شاعر نمی‌تواند این‌طوری و با این ساز و کار، کار کند. یک منتقد اجتماعی فرهنگی که باید حرف بزند در دل این ساختار نمی‌تواند حرف بزند، پس بهتر است چند نفری مثل من قربانی شوند و از بیرون یک کاری بکنند ولی در دل– بدنه- این نظام نمی‌شود کار کرد.

اگر قرار باشد اولویت‏بندی برای آینده داشته باشید، می‌خواهید روی چه موضوعی کارهای فرهنگی تان را متمرکز کنید؟

من با توجه به گرایشی که دارم روی زبان کار خواهم کرد آن هم نه این زبانی که باعث تنش‌های سیاسی شده، بلکه روی همه‌زبان‌ها چون دانش چیزی نیست جز تولید زبانی، ما زبان مان ضعیف شود، اندیشه‌مان ضعیف می‌شود، فرهنگ مان به تدریج ضعیف می‌شود و… به نظر من با توجه به گرایشی که خودم دارم از فرهنگ شروع می‌کنم.

در کلیت، این ممکلت سرمایه‌ای را نیاز دارد که صرف کار فرهنگی شود. اگر فرصت و شرایطی باشد از این‌جا شروع خواهم کرد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده