زینه سی و نهم

از خانه که می‏‌آیی بیرون، می‏بینی کار گِل‏‌کاری خلاص شده و از این به بعد دیگر کسی از نحسی گپ نمی‏‌زند. خوشحال می‏‏‌شو‏ی، اما چیزی نمی‏‏‌گویی. چون می‏‏‌ترسی کسی به تندی جوابت را بدهد. خب، حق دارند. تو در کار گِل کاری کمک‏‌شان نکرده‌ای. آرام و بی‏صدا، به تک‏‌تک‏‌شان نگاه می‏کنی. سپس عصایت را زیر بغلت محکم‌تر می‏‏‌چسبی و راه دوکان خلیفه جمال را به پیش می‏‏گیری. تا دیروز نمی‏‏دانستی از آن قسمت کوه که خانه شما در آنجا واقع است تا دوکان خلیفه جمال سی و نه پله را باید هر روز پائین می‏‏شدی و باز بالا می‏‏‌آمدی. اما حالا که خبردار شده‌اید کاری را انجام داده‌اید که باید سال‏ها قبل می‏‏کردید. از زینه‏‌ی اول که پائین می‏‏شوی به یاد می‏‏‌آوری که تا دیروز این زینه باعث نحسی خانه‌تان بوده. ناراحت می‏‏شوی که چرا زودتر از این‏ها نفهمیده بودید که این زینه شماره‏‌اش سی و نه است. با خودت می‏‏گویی: «اگر خانه ما درست در مقابل زینه سی و نهم نمی‏‏‌بود هرگز پاهایم سر ماین نمی‏‏‌رفت

پله بعدی را که پائین می‏‌آیی، نفس راحتی می‌کشی و به یاد حالت غیرطبیعی دیروز پدرت می‌‏‏افتی. هنگامی ‏‏که با سروصدا از دروازه‏‌ی حویلی داخل خانه شده بود، نفهمیده بودی که آشفته است و یا خوشحال. می‏‏‌شنیدی که فریاد می‏‏‌زند و می‏‏گوید: «یافتم، بالاخره دلیل تمام بدبختی هایمان را یافتم. خانه‏‌ی ما درست پیش زینه سی و نهم ساخته شده. ای خدای من، به کل از این عدد بدم می‏‏‌آید. خانه‏‌ی ما پیش زینه یک کم چهل ساخته شده است. ما باید همین فردا صبح، یک زینه‏‌ی دیگر هم بسازیم تا چهل پوره شود

تمام آن شب را برایتان از نحسی عدد یک کم چهل گفته بود و قصه‏‌های بسیاری از بدبختی‏‌های انسان‏‌هایی نقل کرده بود که به نحوی با عدد یک کم چهل زندگی‌شان درهم آمیخته شده بود. گفته بود که در هرات کسی بوت نمبر سی و نه نمی‏‏‌پوشد و کسانی که نمبر پایشان سی و نه است یا یک نمبر بزرگتر و یا یک نمبر کوچک‌تر بوت می‏‌خرند. شنیده بودی که پدرت می‏‌گفت موترهایی که پلیت‏‌شان با سی و نه ختم می‏شود هیچ وقت به فروش نمی‏‏‌روند و یا اینکه نصف قیمت خریدار پیدا می‏‏کنند. و در آخر هم برایتان گفته بود که چه شد تا زینه‏‌های کوچه را از پائین کوه آسمائی تا پیش دروازه خانه شمار کند.

امروز پیش خلیفه دگروال بودم. طالعم را دید. ازش پرسان کردم که چرا زندگی‌ام جور نمی‏‌شود و همیشه بدبختی به سراغم می‏‏‌آید. پاسخ داد که در زندگی‏ات نحسی وجود دارد. تنها کسی هم که می‏‏‌تواند این نحسی را پیدا کرده و برطرف کند، خود تو هستی. تمام اطرافت را خوب نگاه کن. درست جایی پیدایش می‏‏کنی که انتظارش را نداری. من هم از دوکان خلیفه دگروال تا خانه هرچه که فکر کردم به ذهنم چیزی نرسید.

وقتی به زینه‏‌ها رسیدم، گفتم خیر است، بیایم و همین زینه‏‌ها را یک شمار بکنم. شاید مشکل در همین‏‌ها باشد. چون هیچ انتظارش را نداشتم. شانسی که واقعا هم مشکل در همین زینه‏‌ها بوده. چند پله دیگر را هم پائین می‏آیی. عصایت در زیر بغلت کمی‏‏‌کج شده. راستش می‏‏کنی و پله بعدی را هم پائین می‏روی. نگاهی که به پشت سر می‏‏کنی، می‏بینی کسی دیگر پیش دروازه‏‌ی حویلی ایستاد نشده است. با خودت می‏‏گویی که همه رفته‏‌اند داخل حویلی و جشن می‏‏‌گیرند. خوشحال هستند. تو هم خوشحال هستی. همه به یک اندازه خوشحال هستید. به یاد مادرت می‏‏‌افتی که شب قبل در حویلی هنگامی ‏‏که تو را تنها گیر کرده بود چه به تو گفته بود:

–   بَچِم اجمل، باش که فردا صبح پدر جانت یک زینه پیش از زینه یک کم چهل جور کند، باز انشالله زندگی ما هم جور می‌شود.

کل ما از بدبختی خلاص می‏‌شویم. دیگر پدرت من را لت نمی‏کند. می‏دانی که پدرت من و شما را بسیار دوست دارد. او مهربان است، اما سختی زندگی اجازه نمی‏‏دهد که خوش‏‌رفتاری کند. بگذار این زینه ساخته شود باز می‏‏‌بینی که با همه ما مهربان می‏شود. پیسه‏‌دار می‏‏شویم و یک پای مصنوعی برایت می‏‏‌خریم. آن وقت می‏‏توانی که به مکتب برگردی.

مادرت با مهربانی این حرف را زده بود. همان لحظه با خودت فکر کرده بودی که چقدر دوستش داری و چه خوب می‏‏شد اگر چند روپیه پس‏‌اندازت را برایش کدام تحفه بخری، باز به سرعت با خودت موافقت کرده بودی که همین فردا می‏‏روی و برایش یک تحفه می‏‏گیری و بالاخره رو در رویش می‏‏گویی که چقدر دوستش داری. حالا دیگر زینه‏‌ها را کمی‏‏‌سریع‏‌تر پائین می‏‏روی. از این فکر که قرار است بروی و برایش تحفه بخری، کمی‏‏‌به هیجان می‏‏‌آیی و انرژی‏ات دو چند می‏شود. اما مثل همیشه پاهایت درد می‏‏گیرد و باز سرعتت را آهسته می‏‏کنی.

پله بعدی را که پائین می‏‏روی، پا دردت بیشتر می‏شود. می‏‏‌ایستی و به پشت سرت نگاه می‏‏کنی. زینه‏‌هایی را می‏‏بینی که خانه‏‌های بالای کوه را دانه‏‌دانه به زمین هموار پای کوه و قسمت پر رفت و آمد شهر متصل می‏کند. زینه‏‌هایی را می‏‏بینی که همینطور از کوه بالا رفته‏‌اند و دست آخر هم در بین آن خانه‏‌های بالای کوه ناپدید شده‏‌اند. اندکی بعد نه تنها آن پله‏‌ها را، بل دیگر حتی آن خانه‏‌های بالای کوه را هم نمی‏‏‌بینی. یک کوه لخت و بی‏ آب و علف می‏‏‌بینی که در قسمت‏‌های بالایی‏‌اش حتی یک خانه هم ساخته نشده است. فقط تا چند خانه بالاتر از شما که در همین کوه‌پایه هستید خانه‏‌سازی ادامه داشته است.

خودت را می‏‏بینی که از دروازه‏‌ی حویلی بیرون آمدی و می‏خواهی به مکتب بروی. چهار سال پیشت را می‏‏بینی که صنف هشت هستی. عصایی زیر شانه‏‌هایت نیست و به جایش پای داری و می‏‏توانی به راحتی قدم برداری. آن خودی را می‏‏بینی که تصمیم می‏گیرد امروز از بالای کوه برود تا به مکتب برسد و به جایش دیگر کرایه موتر ندهد. به این ترتیب آن خود تو می‏تواند کرایه موترش را جمع کند و یک کرمیج نو برای فوتبال بازی کردن بخرد. همانطور که شاهد دور شدن آن خودت هستی، احساس می‏‏کنی که چقدر چیزی سر دلت سنگینی می‏کند. همین که خودت را می‏‏بینی که به قسمت‏‌های عریان کوه رسیده تصمیم می‏گیری از همین جا فریاد بزنی و بگویی نرو. آن بالا ماین دارد و تو را می‏‏‌پراند. اما هنوز صدایی از گلویت خارج نشده، صدای ماین به گوشت می‏‏رسد و دودی که با مقدار زیادی خاک باد به هوا برخواسته و خودت را می‏‏بینی که در آن بین گم شده‏‌ای.

رویت را برمی‏گردانی و پله بعدی را نیز پائین می‏‏شوی. سعی می‏‏کنی که درد پایت را فراموش کنی. از این خاطر کمی‏‏‌آهسته قدم و عصا به پیش می‏‏‌مانی. وقتی به پای کوه می‏‏رسی بازهم نفس راحتی می‏‏کشی. احساس می‏کنی که دیگر درد هم از بین رفته است. وارد دوکان خلیفه جمال می‏‏شوی و در بین انواع کالاهای زنانه او به دنبال گم‌شده خودت می‏‏گردی. گم‌شده‏‌ای که قرار است متعلق به مادرت شود و هر وقت آن را می‏‏‌پوشد زیباتر شود. حساسیت زیادی به خرج می‏‏دهی تا چادر گِرد آبی آسمانی‏‌رنگی را انتخاب کنی. چادر گرد را در دستت می‏گیری و مادرت را با آن تجسم می‏کنی. گل‏‌های برجسته چادر از راه دور هم نمایان هستند و مادرت را زیبا جلوه می‏‏دهند. با خلیفه جمال کنار می‏‏‌آیی و چادر را از او می‏‏خری.

وقتی دوباره به پای کوه و زینه‏‌ها برمی‏‏گردی بازهم آن بالای کوه را نگاه می‏کنی، هنوز خاک‏باد حاصل از انفجار ماین را بر روی هوا می‏‏بینی. از پائین کوه هم مردم به طرف آن خود تو می‏‏دوند تا اگر هنوز زنده هستی، تو را به شفاخانه ببرند. بازهم درد پایت شروع می‏شود. اما درد مکتب نرفتنت بیشتر است. با خودت می‏‏گویی، اگر خانه‏‌ی ما در زینه یک کم چهل قرار نمی‏‏‌داشت من حالا صنف دوازده بودم و سال دیگر به پوهنتون می‏‏رفتم.

شال را در دستت محکم می‏‏‌فشاری و دیگر به بالای کوه نگاه نمی‏‏کنی. به زینه‏‌های روبرویت نظر می‏‏‌اندازی. هر زینه را با دقت و آهسته بالا می‏‏روی تا درد پایت را بیشتر نکند. همینطور آهسته و آهسته به زینه سی و نهم می‏‏رسی و سپس پله چهلم را هم بالا می‏‏شوی. باز همان احساس خوب به تو دست می‏‏دهد و با خودت می‏‏گویی: «خدایا شکر که بالاخره نحسی سی و نه ما را یلا می‏کند و بازهم با خودت می‏گویی، باید امروز یک جشن بگیریم

دروازه‏‌ی حویلی بسته است. تک‏تک می‏‏کنی، اما کسی دروازه را به رویت باز نمی‏کند. محکم‏‌تر به دروازه می‏‏کوبی، اما بازهم کسی نیست که دروازه را به رویت باز کند. این بار با تمام قدرت می‏‏کوبی تا اینکه دروازه‏‌ی چوبی خانه، خودش باز می‏شود به رویت. داخل حویلی همه هستند و همه حیران به تو و دروازه‌ای که خودش باز شده نگاه می‏‏کنند. انگار همه می‏‏‌ترسیدند که دروازه را باز کنند. می‏‌پرسی چرا دروازه را باز نمی‏‏کردید. کسی پاسخ نمی‏‏دهد. متوجه می‏‏شوی که پدر و مادرت نیستند. می‏‏‌پرسی که آن‏ها کجا هستند. اما بازهم از بین دو برادر و سه خواهرت کسی نیست که پاسخت را بدهد. همه به زمین خیره شده‏‌اند و هق‏‌هق‏‌کنان به آرامی‏‏‌گریه می‏‏کنند.

کم‏‌کم نگران می‏‏شوی. به سرعت حرکت می‏‏کنی به سوی دروازه ورودی مهمانخانه. پدرت را همان دم دروازه می‏‏بینی که نشسته و به دیوار کنار دروازه تکیه زده و گریه می‏کند. می‏‏ترسی که بپرسی چه شده است. خودت وارد مهمانخانه می‏‏شوی. کسی آنجا نیست. از مهمانخانه به طرف پسخانه و از آنجا اتاق خواب پدر و مادرت می‏روی. بازهم کسی را آنجا نمی‏‏‌بینی. صدا می‏‏کنی و مادرت را طلب می‏‏کنی. اما فقط صدای خواهرانت را می‏‏شنوی که بلندتر از پیشتر گریه می‏‏کنند. دست و پاچه می‏‏شوی. چادر گرد از دستت به زمین می‏‏‌افتد و خودت را گم می‏کنی. همه چیز به سرعت اتفاق می‏‏‌افتد. دو اتاق دیگر را هم می‏‏گردی، اما مادرت را پیدا نمی‏‏کنی. برمی‏گردی به طرف آشپزخانه تا آنجا را هم ببینی. اما همان دم دروازه‏‌ی آشپزخانه همه چیز برایت معلوم می‏شود. مادرت را می‏‏بینی که بی جان به زمین افتاده در حالی که چاقوی بزرگی در دستش است. چاقو خونی نیست و می‏‏فهمی‏‏‌که نتوانسته از آن استفاده کند. بدنت شروع به لرزیدن می‏کند و عصا از دستانت خطا می‏‏خورند و به زمین می‏‏‌افتی. باز بلند می‏‏شوی و به دیوار تکیه می‏‏زنی. چون می‏‌خواهی بازهم ببینی‏‌اش. مادرت را ببینی و مطمئن شوی که این یک سیاهی در دل شب نیست. اما ای کاش خوابی بود که هر لحظه می‏‏توانستی از آن بیدار شوی. می‏‏بینی که کف آشپزخانه پر از خون است. خونی که از سر مادرت بیرون آمده. می‏‏بینی که دیوار روبرویت هم خونی شده و می‏‏فهمی ‏‏که کسی محکم سر مادرت را به دیوار زده است. مطمئن می‏‏شوی که او دیگر زنده نیست. نمی‏‏دانی چه بکنی. گریه‏‌ات نمی‏‏‌آید. بدنت هنوز می‏‏لرزد. درد پایت را فراموش کرده‏ای. عصایت را می‏‏‌یابی و زیر بغلت می‏‏زنی تا خودت را به جمع برادر و خواهرانت برسانی.

همین که از بین مهمانخانه رد می‏‏شوی، چادر گردی که برای مادرت گرفته بودی را می‏‏‌بینی. همان می‏شود که بغضت پاره می‏شود و با صدای بلند گریه می‏‏کنی. چشمانت خیس اشک می‏شود. با همان چشمان خیس و نیمه‏‌باز می‏‏بینی که پدرت دیگر دهن دروازه نیست. اندکی بعد می‏‏فهمی ‏‏که دیگر اصلاً در خانه نیست. کسی هم نمی‏‏‌داند پدرت به کجا رفته است.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده