سفر ناتمام

  • سیدباقر محسنی

ضیافت چاشت در مقر ولایت بغلان بود. در اثنای حرکت به سمتِ فابریکه سمنت، برگه‌های اسکانِ هیئت در کندز توزیع شد. واردِ فابریکه سمنت شدیم، شاید قریب به یک ساعت در اینجا بودیم، شهیدکاظمی به ساعتِ خویش نگاه می‌کرد؛ تا مستقبلین فابریکه قند را بیشتر از این معطل نکند.(ترتیبات استقبال فابریکه قند، توسط خانم شکریه عیسی‌خیل انجام شده بود و جزو برنامه ما نبود.) موقع برخاستن از پُشتِ میز ساختمان اداری فابریکه سمنت، شهیدکاظمی از من دو بار درخواست آب کرد، جستجویم نتیجه نداد و به سیدعلی جان شهید، محافظ ایشان گفتم. گفت در موتر شاید باشد؛ (موقعی که شهیدکاظمی را دیدم در داخل موتر آب می‌نوشد، خیالم راحت شد). در جلوِ پله‌های ساختمان، محمد علم اسحق‌زی، والی آن وقت بغلان و محمود کرزی با شهیدکاظمی خداحافظی کردند. والی پذیرایی از احمد ضیاء مسعود را مطرح کرد که قرار بود از مسیر بغلان به سمتِ کابل برود، گفته‌های محمود کرزی را خوب به یاد دارم: «کاظمی صاحب مرا به جلسات کمیسیون (اقتصاد ملی) دعوت کنید. خیر است هر گپی بود مرا دعوت کنید.»

شهیدکاظمی وعده داد و حرکت کردیم تا در نزدیکی چرخه‌ی بزرگ کارگاه، توقف کردند، پرسش‌ها و سوالاتی در اینجا انجام شد. باز هم اصرار برای حرکت به سمت فابریکه قند؛ کاروان راه افتاد و در دو راهی مسیر پل خمری و کندز، موتر‌های نیرو‌های امنیتی مسیر کج کردند و به سمت مرکز ولایت بغلان راه پیمودند. برای اولین بار نگرانی وجودم را فرا گرفت.

در جاده منتهی به فابریکه قند کاروان توقف کرد؛ با عجله خود را به شهیدکاظمی رساندم. آخرین حرفی که شهیدکاظمی برایم گفت: خبرنگاران کجا شدند؟ حرفی نزدم و سراغ گرفتم. (آن‌ها از کاروان عقب مانده بودند). مستقلین پیش آمدند و گل‌ها تقدیم کردند؛ حجمِ گل‌های اعطا شده، قدری بزرگ بود؛ به سیدعلی جان گفتم گل را از دست‌شان بگیرد و او نیز چنین کرد.

نگرانی سراپای وجودم را فرا گرفته بود. شهیدکاظمی به آقای احمدی گفت وکلا را راهنمایی کند، آنگاه خود با گام‌های بلند و سیمای نورانی که هرگز تا کنون وی را به این چهره ندیده بودم، دستی به موهایش کشید و حرکت کرد. تا فاصله ده متری همراهش بودم، قدری آرامش خاطر یافتم و عقب نگاه کرده، دنبال خبرنگاران را گرفتم، از آن‌ها خبری نبود. همین که رو برگشتاندم که برگردم، انفجار مرا به زمین زد.

نمی‌دانستم چه اتفاق افتاده، چرا دود، خاک و غبار ما را فرا گرفته است؟ چرا عده‌ای فرار می‌کنند؟ چرا فریاد‌ها بلند است؟ چرا شلیکِ بی‌امانِ گلوله‌ها؟ عده‌ای تقلا برای به پا خاستن می‌نمایند، اما دوباره به زمین می‌خورند. گیج بودم و اصلاً چیزی و کسی به ذهنم خطور نمی‌کرد، شلیک گلوله‌ها شمار زیادی را به زمین انداخت. در حالیکه همه خود را دور می‌کردند، کسی که پیراهن سرخ به تن داشت به دلیل فیرِ مسلسل، به دشواری خود را به سمتِ محل حادثه رساند. با دیدن وی، قدری به خود آمدم و ذهنم شهیدکاظمی را سراغ گرفت. فریاد زدم بلال!!! (سیدبلال، خواهرزاده شهیدکاظمی). او هم دیگر پروای فیر را نکرد و دوان دوان خود را نزدیک کرد. در حالیکه افرادِ پا به فرار را تعقیب می‌کردیم، سیدبلال جسدِ به خون خفته شهیدکاظمی را به من نشان داد؛ به دلیل گرد و غبار، دو بار از کنار وی گذشته و برگشته بودیم. دیگر توان تحریر آن لحظات به قلم را ندارم؛ فقط می‌توانم بگویم، تجسم کربلا بودند.

شهیدکاظمی را به داخل موتر خودش به سمتِ بیمارستان پل خمری حرکت دادیم، باورم نمی‌شد که اکنون در کنارش هستم، اما او دیگر برای همیشه خفته است. من و آقای احمدی که هردو مجروح بودیم، با سیدبلال جسد بی‌جان شهیدکاظمی را همراهی می‌کردیم. شب در محوطه بیمارستان، می‌خواستند شهید را از موتر پائین بیاورند. تا ساعاتی قبل، او خود با گام‌هایش پیاده می شد، اما حالا دلی باشد که ببیند آن قامت استوار خود نه، بل دیگران او را پائین می‌آورند. شبِ دردناکی بود.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده