سید رضا محمدی: یاد گرفتم که جهان را وسیع‌تر ببینم

یادداشت:

سید رضا محمدی، شاعر و نویسنده‌ مطرح مقیم لندن این روزها به کابل آمده است. بهانه‌ی حضورش برای خیلی ها انگیزه می دهد تا میزبان برنامه‌های فرهنگی– ادبی باشند.

می‌خواستیم که گپ‌و‌گفتی را درباره‌ی تازه ترین کارها و فعالیت‌های فرهنگی- ادبی با او ترتیب دهیم اما با پیدا شدن متن کامل گفت‌و‌گوی ویژه‌ای که سال پار «حمیدی رسا» با «محمدی» انجام داده بود، بر آن شدیم که مشروح آن مصاحبه را به پاس کارهای تحسین‏‌برانگیز این شاعر فرهیخته منتشر کنیم.

جناب محمدی، نزدیک به یک دهه است که با کوله‏‌باری از حرف‏‌های ناگفته، در قاره سبز به سر می‏برید، با تمام دل‌بستگی‏‌هایی که به سرزمین مادری تان دارید، امروز این «تبعید خودخواسته» را چگونه می‌بینید؟

سلام و تشکر از محبت‏‌تان. بلي تبعيد تقريباً خودخواسته…اگر چه خيلي هم خودخواسته نبود، براي اينکه من عاشق زندگي در محيطي مثل افغانستان ام، عاشق روستاي خودمان،عاشق سرزميني که هنوز مردم اش را خوب نمي‏شناسم. خيلي وقت لازم بود تا بعد به تبعيد و شناخت جهان برسم، اما به هر حال کساني که از نزديک مرا مي‏شناسند مي‏دانند چه بلاهايي به سر من آوردند در افغانستان تا بگريزم. دوستان نزديک و روشنفکران خوشنام همه به من خيانت کردند. شعري هست که: اين روزها با هر که دوست مي‏شوم احساس مي‏کنم/ آنقدر بوده ايم که ديگر وقت خيانت است… من مثلاً آقاي سپنتا، وزير خارجه سابق را هيچ وقت نمي‌بخشم. اما به هر حال زندگي در خارج از ايران در يک وقت‏‌هايي از زندگي براي همه نويسندگان لازم است. من اين‌جا ياد گرفتم به جهان وسيع‏تر ببينم و با نويسندگان بزرگ جهان و ادبيات و هنر مدرن جهان از نزديک آشنا شدم.

کوچیدن تان (از افغانستان به ایران و از آن جا) به این سرزمین را می‏شود«از غربتی به غربت دیگر» خواند، این «غربت دیگر»، امروز در شعرتان چگونه بازتاب می‌یابد؟

خيلي، من يک شعر دارم که:

قضا

بارانی بی‏وقتم

که خیابان‏ها درکم نمی‏کنند

زمان گذشته دورم

که ارواح سیاحان گمنام و ملاحان نامدار

که ارواح همه گذشتگان در من مدفون است

کلمه‏‌ای مطرودم

که کودکان از من می‏گریزند

وشاعران ترکم کرده اند

صورت کنده بتی در بامیانم

که کشتی کشتی کشتی

از وطنم دست به دست

دزدیده می‏شوم

شغالی مرده ام

در خیابان‏‌های لندن

که از یاد شهرداری رفته ام

یکی از مقوله‌هایی که در شعرهای تان برجسته است، مقوله‌های فلسفی چون «جدایی»، «تنهایی» و سرگذشتِ انسانی است که از اصالت خود دور شده است و امروز در حوزه‏ی تمدنیِ زندگی می‏کند که پیشگام حرکت‌های اگزیستانسیالیستی است. «جدایی» و «تنهایی» در این سرزمین چه معنایی دارد؟

زندگي مدرن، خواه ناخواه زندگي جدايي‏‌ها و تنهايي‏‌هاست چرا که فرد چنانکه مي‏دانيد جاي اهميت اجتماع را گرفته است. اين تنهايي اگزيستانسياليستي خيلي وقت کشنده مي‏شود. با اين‌همه در فارسي ما شعري داريم از رودکي که مي‏گويد:

با صد هزار مردم تنهايي

بي صد هزار مردم تنهايي

شاعر، عموماً تنها هم هست، حالا در هر جايي که باشد.

یکی از شعرهای زیبایتان، چنان با مقوله‏‌های فلسفی تنیده که هر بار بخوانیم تازه است و از منظر هرمنوتیک مستعد تاویل و تفسیرهای زیاد. منظورم شعر «نقاشی» است:

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا/ صدا به شکل کسی شد به در کشید مرا

فکر می‏کنید در این شعر چه جوهری نهفته است که بخش ناخودآگاه آدمی را تکان می‏دهد و «این اشک چکیده» چه رازی دارد که اینگونه آدم را افسون می‌کند؟

اين شعر نمي‏دانم به خدا، شايد به اين خاطر که مشخصات غزل کلاسيک را فارسي دارد و لحن و روايت مدرن به لحاظ صورت و به لحاظ داستان نوعي موتيف جاودانه که در هنر و ادبيات مدام تکرار شده اند را با خود دارد. يعني روايت خلقت و سرنوشت، براي خود من هم عجيب بوده چرا که به لحاظ ادبي من شعرهاي بهتر زياد داشته ام اما هيچ کدام اين قدر استقبال نشده اند. هميشه همين طور است هميشه آثار خوب، ماندگار نيستند. نوعي جنون يا نوعي «آن» پنهان است که ضمانت ماندگاري هر نوع اثر هنري ادبي را به همراه دارد. مثلاً شعر حافظ شايد از شعر خواجو قوي‏‌تر نباشد اما چيزي پنهان در آن هست که آن را جاودانه کرده و خواجو را نه. من اين شعر را در يکي از شگفت‏‌ترين دوره‏‌هاي زندگي ام نوشتم. دور و بر من پر بودند از آدم‏‌هايي که هيچ کدام عادي نبودند. نوابغي که بعداًهر کدام‏ شان سرنوشت‏‌هايي غمبار يا جادويي را طي کردند. شعر را من يک‏‌ضرب شايد در سه ساعت نوشتم. همين طور قدم مي‏زدم و مي‏نوشتم، با تلخي و شيدايي. شب دوباره شعر را ويرايش کردم و صبح براي اولين بار خواندم. در خود جلسه شعر نخواندم چون فکر مي‏کردم شعر بي‏ارزشي است. بيرون جلسه براي دوستي با شرم خواندم. فکر مي‏کنم شکريه عرفاني بود و او خيلي پسنديد. باورم نمي‏شد. بعد براي ضيا خواندم. ضيا چند نظر داشت و بعد تا حالا هر جا که مي‏روم مجبورم بخوانمش.

جناب محمدی! فکر می‏کنم شما سال‌هاست که در حوزه‏ی ادبیات، قلم و قدم می‌زنید، این عطش سیری‏ناپذیر به ادبیات را چگونه با خود حمل می‌کنید و به نظر می‌رسد که مشرب شما در این حوزه بسیار متفاوت با شاعران معاصر هموطن مان است، شما چه فکر می‌کنید؟

ادبيات عشق من است. بدي ادبيات اين است که مثل نوعي بال است به آدم اجازه پرواز مي‏دهد و وقتي توانستي پرواز کني ديگر نمي‏تواني دلبستگي ات به پرواز را ناديده بگيري. همه فيلسوفان و سياست‌مداراني که شان بلندتري در روزگار داشته اند آدم‏‌های اديبي بوده اند. و اين دليلي است که ادبيات را خاص مي‏کند، چون مي‏تواند وارد روح و روان آدم‏‌هاي گوناگون شود. با خودش فلسفه و روانشناسي و اسطوره‏‌شناسي و خلاصه، همه علوم را دارد. کيمياست و رياضي است و در آخر اول و آخر سواد است. و شايد براي همسن نظام آموزشي آميخته به ادبيات در مکتب‌خانه‏‌هاي ماست که مردم اطرافي افغانستان در جهان نظير ندارد به لحاظ سطح شعور، به لحاظ فهم تند و رندي. نوعي حکمت فاضله روستايي با مردم ما هست که از حافظ و شاهنامه آموخته اند و براي اين است که همصحبتی با مردم ولو بيسواد، ولو دور از شهرها از هم‌صحبتي با مردم مثلاً لندن دلپذيرتر است.

«فلسفه»، «شعر» و «شعورفلسفی» در غرب چه تاثیراتی بر اندیشه شما داشته اند، سرزمینی که خاستگاه فلاسفه است و خداوندگاران خرد و فرزانگی از آن جا «نوای جان» سر دادند؟

شعر غرب برعکس، خيلي فلسفي يا حکمي چنانکه شعر کلاسيک ما هست، نيست. منتها خوبي غرب اين است که فلسفه را زندگي مي‏کنند. هيچ کس فلسفه نمي‏داند. هيچ کس مثلاً ويتگنشتاين يا نيچه را نمي‏شناسد، اما همه دارند دستورالعمل‏‌هاي آن‏ها را زندگي مي‏کنند. زندگي در غرب تجربه نوعي زندگي عقلاني است. نوعي تنفس خرد محض به گفته فلاسفه و اين هم خوب است براي زيستن هم خسته‏‌کننده است براي زاويه نگریستني که ما به زندگي داريم. نوعي مصرفي شدن همه چيز را با خود دارد. اين نظم باشکوه پشت سرش نوعي سراسيمگي وحشتناک است. نوعي هراس همه جاي اين زندگي عقلاني را پر کرده و براي اين است که روز تا شب مردم غرب به همه دارند باج مي‏دهند. از ماليات‏ شان براي جنگ افغانستان و عراق گرفته تا دولت اسراييل مي‏پردازند. براي دوربين‏‌هاي مدار بسته‏‌اي که زندگي‏ شان را به زنداني بدل مي‏کند تا آرامش بياورد و مي‏دانيد که اين خيلي وحشتناک است وقتي آدم دقيق شود و بدي قصه است که آدم‏‌ها آنقدر مصروف اند که نمي‏‌توانند به اين هراس بينديشند. مثل فلم «نمايش ترومن»، همه چيز دارد کنترول مي‏شود وهمه از روزي مثل فلم بچه‏‌هاي آدمي يا فلم پس فردا مي‏ترسند که مثل نيواورليان امريکا بعد از طوفان يا داستان کوري همه چيز را وحشت پر نکند.

به لحاظ گرایش‌های فلسفی، کدام یک از فلاسفه غرب در اندیشه‌های تان بیشتر تاثیرگذار بوده و چرا؟

نيچه، ويتگنشتاين و ژيژک و البته مارکس.

محمدی گرامی، باری این چند جمله کوتاه را در جایی از شما خوانده بودم:

ایستادن اجبار کوه بود!

رفتن سرنوشت آب!

افتادن تقدیر برگ

و صبر پاداش آدمی

این اجبار فلسفی در زیستگاه بومی خودمان یعنی افغانستان چگونه نماد و نمود پیدا می‌کند؟

من به وعده الهي اعتقاد دارم که سرانجامِ زمين از آن کساني است که رنج بيشتري کشيده اند و امروز هيچ جايي و هيچ ملتي مثل ما شايسته پاداش نيست. من فکر مي‏کنم حوادث تند سال‏‌هاي اخير، ذهن نسل تازه را خيلي تغيير داده و حالا نسلي در حال ظهور اند که از همه همگنان‏ شان در جهان، شايسته‏‏‌تر و داناتر و تواناتر اند.

اگر بخواهید چشم‏‌اندازی به کارهای خود داشته باشید، منظورم «نقد خودی» است. کارنامه‏‌ی ادبی تان را در حوزه‏‌ی شعر، نقد و…در این سال‌های زندگی در لندن چگونه ارزیابی می‌کنید؟

لندن يک شهر جهاني است. يعني خلاصه‏‌اي از همه جهان را با خود دارد. همه اما سعي مي‏کنند در جمع خودشان باشند من اما سعي کردم مردم بسياري را از جاهاي گوناگون بشناسم از سوماليا تا انگليس. به جز اين هنر مدرن که آدم اگر هميشه هم بيکار باشد باز در لندن براي ديدن وقت کم مي‏آورد. مثلاً تيت مدرن، ساعت‌چي، اي.‏اند.

وي و تيت بريتانيا و نگارستان ملي و هزاران جاي ديگري که هر روز سر بر مي‏‌آورند، خيلي وحشتناک است. افغان‏ها معمولاً خيلي علاقمند اين‏ها نيستند. منتها من عياشي ام ديدن و آموختن ازين فضاها بوده است. فکر کنم تا حالا فقط آموخته ام و آنچه هم نوشته ام، نوت‏‏‌هاي هنگام آموختن بوده اند.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده