فرازهایی از واپسین گفت‏‌وگو با فدریکو گارسیا لورکا

اشاره:

فدریکو گارسیا لورکا در ۱۰ ماه جون سال ۱۹۳۶میلادی پای صحبت دوستً کاریکاتوریستً عاصی و بی‌پروای خود، «لوئیس باگاریا» می‌نشیند و این دو، از هنر و شعر می‌گویند و از ترانه‌های کولی‌ها و از معنای خوشبختی و درک این جهان و دریافت آن جهان. باگاریا یکی از بهترین و مشهورترین کاریکاتوریست‌های سیاسی آن دوران بود که با روزنامه «اًل سول» همکاری می‌کرد.

گفت‌وگوی باگاریا با لورکا هم در همین روزنامه منتشر شد.

این گفت‏‌وگو نه تنها آخرین، بل گیراترین و شاید مهمترین گفت‏‌وگویی است که لورکا انجام داد. حتی برخی براین باورند که سخنان لورکا در این گفت‌‏وگو، بدخواهان و دشمنان او را بیش از پیش به خشم آورد و آنان را برآن داشت تا هر چه زودتر صدای شاعر را خاموش کنند؛ چنانکه دو ماه پس از انتشار این گفت‏‌وگو، در ۱۸ ماه اگست ۱۹۳۶، او را اعدام کردند.

هفته‌نامه اقتدارملی بخشی از این گفت‏‌وگو را برای شما برگزیده است.

لورکا: باگاریای عزیز، تو که در طرح‏‌هایت به کدوی تنبلی، نام «خیل رووًلس» داده و او را مرتبه‌ای شاعرانه بخشیده‌ای و «اونامونو»، گاو جنگی و «باروخا»، سگ بی‏‌صاحب را به دیده گرفته‌ای، آیا مایلی برای من شرح دهی که معنای این حلزون‌ها که همه جا در چشم‏‌اندازً نابِ آثار تو حضور دارند، چیست؟

باگاریا: دوستً من، فدریکو، تو از من می‏پرسی که دلبستگی من به حلزون‌های طرح‌هایم از کجا می‏آید؟ پاسخ تو خیلی ساده است؛ خاطره‌ای پر احساس مرا با این حلزون‌ها پیوند می‌دهد.

وقتی من تازه کار طراحی و نقاشی را شروع کرده بودم، روزی مادرم کاغذهای خط‏خطی و خرچنگ قورباغه‌های مرا دید و گفت: «پسرجان، من عاقبت می‌میرم بدون آنکه بفهمم تو چطور با این حلزون‌ها که نقاشی می‌کنی، می‌خواهی امرار معاش کنی و زندگی‏ات را تأمین کنی.» از آن زمان به بعد، حلزون‌ها به طرح‌های من راه یافتند.

خوب، به این ترتیب کنجکاوی تو ارضا شد، شاعرً باریک‏بین و ژرف‏‌اندیش، گارسیا لورکا؛ تویی که شعرهای ظریف و زیبایت با بال‌هایی از فولاد آبدیده، به اعماق زمین نفوذ می‌کنند. شاعر، آیا تو بر این باوری که شعر، خود هدف غایی خود است، و اگر نه، معتقدی که هنر باید در خدمت مردم قرار گیرد و با مردم بگرید، وقتی که می‌گریند و با مردم بخندد، وقتی که می‌خندند؟

لورکا: باگاریای مهربان و بی‌همتا، در پاسخ تو باید بگویم که تصور از هنر برای هنر غیرانسانی می‌بود، اگر که از بختِ خوش، به خودی خود بی‏ارزش نمی‌بود. هیچ انسانی که نام انسان شایسته اوست، امروز دیگر به بیهوده‏‌گویی‌هایی نظیر «هنر ناب» و «هنر، خود هدف است» اعتقاد ندارد.

در این لحظات بهت‌‏آور و شگرف که جهان در حال حاضر شاهد آن است، هنرمند همراه با مردم باید بخندد و بگرید. باید دسته گل سوسن را کنار گذاشت و تا کمر در باتلاق فرو رفت تا به کسانی یاری رساند که در جستجوی گل سوسن‏اند و من واقعاً مشتاقم که آنچه در سینه نهفته دارم با همه در میان گذارم. درست به همین خاطر است که به تئاتر روی آورده‌ام و تمام حساسیت خود را وقف نمایش کرده‏ام.

باگاریا: باور داری که به وقت سرودن شعر، قرابتی با آن جهان و زندگی پس از مرگ حاصل می‏شود و یا، برعکس، با سرودن شعر، رویای زندگی در آن جهان محو و فراموش می‌شود؟

لورکا: این پرسش دشوار و غیرعادی از نگرانی متافیزیکی عمیقی حکایت دارد که زندگی تو را فراگرفته است و تنها کسانی قادر به درک آن اند که تو را می‌شناسند. خلاقیت شاعری رازی است سربه مهر و دست نیافتنی، همچون راز زایش انسان. صدایی می‏شنوی و نمی‏دانی از کجا می‌‏آید؛ نیازی هم نیست در پی کجایی آن باشی و به دلت غم و غصه راه دهی که این صدا از کجا می‌‏آید. من همانطور که غصه تولد خودم را نداشتم، نگران مرگ خود هم نیستم. حیرت‏‌زده به صدای طبیعت و انسان گوش می‏دهم و آنچه این صداها به من می‏‌آموزند، به روی کاغذ می‏‌آورم؛ بی‏‌تکلف و بدون وسواس، و بی‏‌آنکه به چیزها معنایی دهم که خود هم نمی‏دانم اصلاً چنین معنایی در درون آنها نهفته است.

نه شاعر و نه دیگری، کلید رمز و راز این جهان را در اختیار ندارد. من می‌خواهم خوب باشم. میدانم که شعر روحیه می‏دهد و آدمی را بر سر شوق می‌‏آورد و اگر انسانً خوبی باشم، معتقدم که من هم، اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد، دستِ‏کم مثل افسانه الاغ و فیلسوف، سرانجامی خوب نصیبم خواهد شد.۲ اما دردمندی انسان و بی‌عدالتی مدام که از جهان ساطع می‏شود، باعث می‏شود که جسم و جان و اندیشه من نگذارند که خانه‏ام را در ستاره‏ها برپا کنم.

باگاریا: شاعر، باور نداری که خوشبختی تنها در غبار مستی و در چشم‌‏اندازی زیبا نهفته است؟ باور نداری که انسانً با رساندن لحظه‌ها به بالاترین حد خود، لحظات ابدیت را هستی می‌بخشد؟ حتی اگر ابدیتی وجود نداشته باشد و انسان ناگزیر باشد آن را در این جهان بیاموزد؟

لورکا: باگاریا، من نمی‏دانم خوشبختی از چه جنسی است. اگر به متنی که در انستیتوی استاد بی‌‏همتا «اورتی یی لارا» مطالعه کرده‏ام، باور داشته باشم، خوشبختی را فقط در آسمان می‏توان یافت. اما اگر ابدیت ساخته تخیل بشر باشد، باور دارم که در جهان چیزها و کارهایی یافت می‌شود که شایسته این ابدیت‏ اند و به سبب زیبایی و متعالی بودن‏شان، نمونه‏‌ای تمام‏عیار برای نظمی ماندگار.

اصلاً چرا این چیزها را از من می‏‌پرسی؟ آنچه تو می‌خواهی این است که ما در آن جهان باز یک‌دیگر را ملاقات کنیم و با بال‏‌ها و قهقهه‏‌هایمان گفت‏‌و‏گوی‏‌مان را در فضایی آکنده از موسیقی در زیر سقف قهوه‏‌خانه‏‌ای بی‏‌مانند ادامه دهیم. هراس به خود راه نده، باگاریا، مطمئن باش که دیدار ما در آن جهان تازه خواهد شد.

باگاریا: شاعر! تو در حیرتی از پرسش‌های دوستً کاریکاتوریستً سرکش و عاصی ات؟ تو خوب می‏دانی که من موجودی‏ام با نقش‏ه‌ای بسیار و ایمانی اندک؛ عاصی و با تنی دردمند. فکر کن شاعر! که تمام آنچه این زندگی اندوه‌بار با خود دارد، در یک بیت خلاصه می‏شود که همواره بر زبان پدر و مادر من جاری بود. باور نداری که «کالدرون دً لا بارکا۳ با این سخن که «گناه کبیره انسان این است که زاده شده» بیشتر حق داشت تا «مونیوس سکا»ی۴ خوشبین.

لورکا: از پرسش‌های تو اصلاً تعجب نمی‏کنم. تو واقعاً یک شاعری؛ چون همیشه انگشت روی زخم‌‏ها می‏گذاری. پرسش‌‏هایت را هم با سادگی و صداقت تمام پاسخ می‏دهم و اگر پاسخ‏‌هایم درست و دلخواه تو نبود، اگر به لکنت زبان دچار شدم، فقط به خاطر ناآگاهی و جهل من است. پرهای قلم عصیان‏زده تو از جنس بال‏‌های فرشته‏‌هاست و در پس صدای طبلی که ضرب‏‌آهنگِ رقص مرگبار تو را مقرر می‏کند، نوای نویدبخش چنگی گلگون، به رنگ نقاشی‏‌های بدوی‏گرایان ایتالیایی، نهفته است. خوش‌بینی از آن کسانی است که فقط اندیشه‌‏ای تک‏‌بعدی دارند، کسانی که سیل اشکی که ما را احاطه کرده است نمی‏‌بینند. برای این چشم‌های گریان و این اشک‌ها، اما می‏توان چاره‌‏ای اندیشید.

باگاریا: شاعر پر احساس و انسان‏‌مدار، لورکا! بگذار به گفت‏‌وگو درباره موضوعاتً آن جهانی ادامه دهیم. من دوباره این موضوع را پیش می‏کشم، چون موضوعی است که تکرار را در خود نهفته دارد. آیا برای آنانی که به حیات آن جهانی باور دارند، مایه‏‌ی مسرت است که خود را در سرزمینی بازیابند که در آن ارواح لب و دهانی ندارند؟ آیا سکوت نیستی بهتر نیست؟

لورکا: باگاریای عزیز و رنج کشیده من! اشعیای نبی در امثالی پرصلابت در کتاب مقدس می‏گوید: «مردگان تو زنده خواهند شد و جسدها خواهند برخاست. آنان که در خاک خفته‏‌اند، برخواهند خاست و سرود شادمانی سر خواهند داد. زیرا شبنم تو که بر تن ایشان می‏‌نشیند، شبنم نور است. زمین، مردگان را باز پس خواهد داد.»۵ من در گورستان «سن مارتین» لوحی بر بالای حفره گوری خالی دیدم، لوحی که چون دندان پیری کهن‌سال بر دیوار ویرانی آویزان بود؛ بر روی آن نوشته شده بود؛ «اینجا جسم «دونا میکائلا گومس» در انتظار رستاخیز دوباره است».

باگاریا: باور داری که بازگرداندن کلید موطن تو گرانادا (قرطبه) لحظه تاریخی‏ِِ مسرت‏‌بخشی بود؟

لورکا: لحظه‏‌ای شوم و زیانبار بود. گرچه در مدارس خلاف آن را می‏گویند و می‏‌آموزند. تمدنی تحسین‏‌برانگیز، جهانی سرشار از شعر و شاعری، اخترشناسی، معماری و ظرافت که در دنیا یگانه و بی‏‌مانند بود از دست شد تا برای شهری مفلوک و مرعوب جا باز شود؛ شهری دو پولی، آنجا که در حال حاضر بورژوازی حقیر اسپانیا در هم می‌لولند.۶

باگاریا: باور نداری فدریکو که سرزمین پدری هیچ ارزشی ندارد و مرزها باید از میان برداشته شوند؟ چرا یک اسپانیایی بد باید برادر ما باشد و نه یک چینی خوب؟

 

لورکا: سرتاسر وجود من اسپانیایی است و برای من غیرممکن است که بتوانم خارج از مرزهای جغرافیایی اسپانیا زندگی کنم. اما بیزارم از آنانی که اسپانیایی‏‌اند فقط برای آنکه اسپانیایی باشند و جز آن هیچ. من با همه انسان‏ها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که به خاطر تصوری ناسیونالیستی و انتزاعی و تنها به دلیل این تصور موهوم خود را قربانی می‏کنند؛ چرا که کورکورانه به وطنشان عشق می‏ورزند. یک چینی خوب به من نزدیک‌تر است تا یک اسپانیایی بد. من سرود ستایش اسپانیا را سر می‏دهم و آن را تا مغز استخوان‏‌هایم احساس می‏کنم، اما پیش از همه چیز یکی از اهالی این جهانم و برادر همه آدمیان. از این رو اعتقادی به مرزهای سیاسی ندارم.اما باگاریا، دوست من، قرار نیست که مصاحبه‌‏کننده همیشه همه پرسش‏‌ها را مطرح کند.

.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده