فریاد نیلوفر را چه کسی نشنید؟

آن روز که نیلوفر، دختر شهید سرداراحمد به خاک سپرده شد چه روز دشوار با بغض سنگینی برای هم‌قطاران وی رقم خورد و چه شب سیاهی برای کودکان این سرزمین به تصویر کشیده شد.

شبی‌که سینهی خاک، پیکر زخم‏‌خورده و معصوم نیلوفر را در آغوش گرفت، لقمههای غذای آن شب چندین بار در گلوی هزاران کودک گیر کرد و با اشک درآمیخت؛ کودکانی که ناخواسته در این سرزمین زاده شده و بی‏‌هیچ گناهی، قربانی سیاست سیاه و پلیدی میشوند که به هر قیمتی به دنبال قاپیدن دار و ندار مردمان این مملکت هستند.

صدای هق هق هم‌صنفی نیلوفر پس از خاک‌سپاری او که آه جگرسوزش از عمق دل برآمده و تمام تشییع‌‏کنندگان را به گریه واداشت، کمتر بینندهی بخش‏‌های خبری را باقی گذاشت که به گریه نیفتاده باشند. خودم کودک هشت سالهای را شاهد بودم که آن شب در گوشهی سفرهی شام خویش، گریههای دخترک معصوم (هم‌صنفی نیلوفر) را ناخواسته به تماشا نشسته بود و نتوانست لقمهی دهانش را قورت داده و با شکم سیر به بستر برود. شاید این اندوه گلوگیر، اندک همدردی از جانب یک هم سن و سال نیلوفر برای او بوده باشد. زیرا نیلوفر نیز نتوانست لقمهی نانی را که پدر در شامگاه نوروز برایش تدارک دیده بود از گلو پایین ببرد و به جای اینکه آب و نانی در گلو بریزد، خونش برزمین ریخت.

دقت من به گریههای دخترم و اشکی که از گوشههای چشمش سرازیر شده بود، او را به کنجکاوی بیشتری واداشت. او نمی‌دانست نیلوفر چگونه، چرا و به چه جرمی کشته شده است. وقتی اما ماجرا را برایش شرح دادم، درد نهفته در دل دخترک بیشتر از پیش رقم خورده و گره کور عقدهی فروخفته در دلش با گریههایی که شانههای او را به لرزه در آورده بود باز شد.

اما این تنها دخترک هشتسالهی خانهی ما نبود که گریههای دردآلودی در سوگ نیلوفر و عمر؛ دو فرزند معصوم سرداراحمد سر داد. صداهای معصومانه‌ی دختری ‌که در یک صنف با نیلوفر درس میخواند، در قبرستانی‌که او را در آغوش گرفت، هیچ کودکی را در سراسر کشور باقی نگذاشت که در این غم سنگین سینه‏‌اش نسوخته باشد. از غور تا بغلان، از کابل تا بامیان، از هرات تا بلخ و… همگی این جنایت هولناک را محکوم و در این داغ غم‌انگیز، خویشتن را غمناک نموده و شریک ساختند.

در حقیقت، این صداها و ضجه‌ها پژواک فریاد نیلوفر بودند که هنگام گیرماندن در دام مرگ و تیررس هراس‌‏افکنان از گلوی کوچکش بلند کرده بود. شاید او نخست از همه از پدر دادرسی کرده بود و سرداراحمد که در خون خویش می‌تپید، شامگاه سال نو خویش را با تلخی آغاز کرد؛ مرارتی که ناشی از نشنیدن فریاد نیلوفر و عمر بود و شاید هم همسرش که در پیش چشمان او به خاک افتادند و به خون تپیدند. پژواک این صداها اما تا عمق وجدان انسانها رخنه کرد و هیچ‌کسی را که احساس انسانیت در او زنده بود، بدون واکنش حزن‏‌انگیز باقی نگذاشت. همگان صدای نیلوفر و عمر و پدر و مادرش را شنیدند و برای لبیک این فریادها تکبیر گفتند.

فردای آن روز که خاک از نیلوفر و خانواده‏اش استقبال کرد، زنگ مکتب نواخته شد و بار دیگر هم‌صنفی‌های نیلوفر انتظار شنیدن صدای نازک و دل‌نواز او را میکشیدند که با خود زمزمه کند: «پوهنه رنا ده = دانش روشنایی است». اما نه این صدا بلند شد و نه هم چشمان ناز نیلوفر برای دیدن این روشنایی گشوده شد، بلکه دیدگان او برای همیشه بسته ماند و آرزوی اینکه روزی بتواند با روشنایی اندیشه و دانش خویش، سرنوشت روشنی را برای کشورش رقم زند، دفن شد. دردمندانهتر اینکه سردمدارانی که آن روز زنگ مکتب را نواختند نیز چه خونسرد به این فاجعه واکنش نشان داده و شادی روح نیلوفر را در آموختن دانش توسط سایر دانش‌آموزان پنداشتند! این سخن غافل از این مسأله بیان شد که اگر چنین حادثهای برای عزیزان خودشان واقع میشد، پاسخ‏‌شان چه بود و چه میکردند.

هرچند این اتفاق تلخ با چنین واکنش ناصواب از سوی مسئولان حکومتی مواجه شد، ولی فریادهای مردمی در برابر این جنایت فراتر از اقلیم افغانستان رفت و اعتراض میلیونها انسان و صدها نهاد را در پی داشت.

این پرسش اما باقی ماند که چه کسی و چرا فریاد نیلوفر را نشنید؟ آیا سیاستمدارانی که همواره از مدارا در برابر خون‌آشامان خشونت‌طلب کار گرفته اند، به فریاد ناتمام نیلوفر پاسخ مناسب و درخوری داشتند؟ آیا عاملان این جنایت در توجیه چنین عمل زشت‌‏شان، حرفی برای گفتن داشتند و صدها آیاهای دیگری که باید جواب داده شوند.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده