لیسانسیه‎ی سوپ‌فروش!

سال گذشته وقتی فریدون(نام مستعار) آمادگی جشن فراغت خود را میگرفت، خانواده، وابستگان و متعلقین وی که یک عمر برای رسیدن او به چنین روزی هزینه کرده بودند، بسی مسرور و خرسند بودند.

او اما در همان زمان نیز با لبخندهایش شادی آنان را استقبال میکرد، ولی در نهادش آتشی روشن بود؛ آتش نگرانی از پیدا کردن کار و شغل مناسبیکه بتواند زحمتهای اعضای خانواده و دوستان خویش را جبران نماید. پدر و مادر فریدون از اینکه او توانسته است دورهای از تحصیلات عالی‏اش را سپری نموده و اکنون به عنوان لیسانس علوم سیاسی خواهد توانست نانی را برای خود و شاید هم برای دیگران مهیا نماید، امیدوار به نظر میرسیدند. همین امیدواری اما بار سنگینی را بردوش فریدون میگذاشت و شانههایش از احساس این بار سنگین، درد و الم بی‏‌پیشینه‏‌ای را تجربه میکرد.

از فردای جشن فراغت که مدتی هم طی مراحل اداری برای تأیید و دریافت مدارک تحصیلیاش سپری شد، پای در کفش نهاده و از ادارههای دولتی گرفته تا دروازههای موسسات غیردولتی را یکایک کوفت. اما پاسخها منفی بودند و همه جا سر وی به سنگ میخورد. موارد محدودی از پُستهای خالی که شانس درخواست کار برایش میسر میشد، صدها تقاضا را در پی داشت و سرانجام نیز صاحبان پارتی و ارتباط، آن موقعیت را اشغال میکردند.

گاهی سرخوردگیهای به وجود آمده از ناکامی در پیدا کردن کار، تصمیمهای نادرست و غیرمنطقی را در مفکورهی فریدون جابجا میکرد و او را دچار نومیدی مطلق می‌نمود، اما او بازهم امیدش را از دست نمیداد. سرزنشهای اطرافیان بی‏توجه به وضعیت جاری و شرایط محدود کاری، بیشتر از همه او را رنج میداد تا سرانجام تصمیم گرفت با قرض گرفتن مقدار اندکی پول در یکی از نقاط مزدحم شهر، بساطی را فراهم نموده و برای عابران سرگردان شهر که حلقوم‏‌شان خشکیده و تن‏شان خسته شده است، سوپ گرم و داغ بدهد. او به این امید که سوپ داغ وی به گرمای گلوی دیگران افزوده و هم به زندگی فریدون آرامش موقتی را فراهم نماید، مدتی باید پختن سوپ را یاد میگرفت که این کار را به کمک یکی از دوستان سوپ فروش خود انجام داد.

اکنون او مشغول سوپفروشی است. سرش گرم است و به‌‏خصوص در بامدادان و شام‌گاهان روزهاییکه نوید خزان را میدهند، تعداد مشتریانش بیشتر میشوند. گاهی او آرزو میکند ایکاش اصلا سراغ درس و بحث، مکتب و دانشگاه و جاروجنجالهای بوروکراتیک را نمیگرفت و از همان اول که الفبا را فهمیده و میتوانست قامت خویش را بسان الف اول کتاب مکتبش راست نماید، راهی بازار سوپفروشی میشد تا دروازههای دانشگاه!

اما وقتی رویاهای زرین و خیالهای مرمرین خویش را در ذهنش مرور نموده و آینده‏‌اش را در قامت یک سیاستمدار، مامور دیپلوماتیک یا کم‏ازکم فرد چوکینشین تصور میکند، کار کنونی‏اش از رونق میافتد و ابزار کاری سوپ خویش را به جای ابزار فرهنگی چون قلم و کاغذ یا کتاب و کامپیوتر تصور میکند. تا اینکه با صدای مشتری دیگری از این حالت به در آمده و بار دیگر عرق پیشانی‌‏اش را به امید گرفتن پنج، ده، بیست و یا چند افغانی بیشتر پاک نموده و ظرف سوپ را به دستان مشتریانش تقدیم میکند.

این حکایت، خیالپروری ذهن نویسنده نیست و افسانهی شهر رویاهای او نیز نمیباشد، بل واقعیتی است که مصداق واقعی آن در پایتخت کشور وجود دارد و صدها مورد دیگر آن نیز در حالتهای مشابهی قرار گرفته اند. دانشگاهیانیکه با گرفتن مدارک تحصیلی از پیدا کردن کار ناامید شده و برای برآورده ساختن توقعات اقتصادی‏شان مشغول کارهای شاقه شده و یا هم راه مهاجرت را در پیش گرفته‌‏اند. اگر آماری از اینگونه افراد گرفته شود، شاید فهرست بلند بالایی را ترتیب نماید.

پرسش مهم این است که چه کس، کسان یا نهادی باید برای آیندهی این جوانان راه گمکرده، اندیشیده و صفحهی درخشانی را برای تحقق خیالات آنان فراهم نمایند؟

مسلم است که اکنون چشم این جوانان به ساختار دولت آینده دوخته شده تا شاید بتواند در سایهی ثبات، امنیت، توسعه و آبادانی کشور بسترهای کاری بهتر و مناسبتری را فراهم نماید تا دیگر جوانی با داشتن مدرک لیسانس در عقب میزی قرار نگیرد که سوپ بفروشد، بل در پشت میزی بنشیند که کارهای بهتر و مناسب شأن یک شخصیت آموزشدیده را انجام داده و احساس نماید که برای آیندهی خود و کشورش کار مفیدی انجام داده است.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده