ماادبیات کودک نداریم

همانگونه که شما نیز اشاره کردید از مقوله‌هایی که می تواند تأثیرات روانی جنگ را کم کند، پرداختن به ادبیات کودک و غنی‏سازی داستان‌های کودک است. شما تأثیرات قصه و داستان کودک را در درمان آسیبهای روانی کودکان جنگ چگونه ارزیابی می‌کنید؟

کودکان افغانستان، کودکان جنگ هستند لذا کودکی نمی‌کنند. سال‌هاست کودکان افغانستان فراموش شده اند اگرهم توجهی توسط رسانه‌‏ای یا ارگانی به آن‌ها می‌شود یا به صورت گذری ومقطعی است یا حتماً به دنبال استفاده و نفع شخصی هستند و گرنه سال‌هاست که کودکان ما قربانی شده اند و هستند و فریادشان را هم کسی نمی‌شود. کسی هم آن‌ها را نمی‌بیند. آن‌ها دیده نمی‌شوند چه برسد که تأثیرات روانی جنگ را در ادبیات کودک بخواهیم بررسی کنیم. ما اصلاً ادبیات کودک درافغانستان نداریم. چون نویسنده‏ای که کودک درون قوی داشته باشد نداریم. نویسنده‌های ما هم کودکی نداشته اند تا کودکانه بنویسند. نویسنده‌های ما که امروز نویسنده شدند، شاید کودکی‏شان را گم کرده اند. کودکان ما خیلی زودتر از کودکان کشورهای دیگر به دنیای بزرگترها وارد می‌شوند و اگرخودشان هم مایل نباشند جبر زمانه و شرایط موجود آن‌ها را بی‌رحمانه به این حوزه وارد می‌کند. قصه و داستان کودک و ادبیات کودک افغانستان، بسیاردردآوراست، “کودک جنگ” نامش رویش است. کودکی که زیرچهره‌ی خشونت‏بار جنگ پنهان شده است، کودک کودکی می‌کند؟ اگر ادبیات کودکی هم باشد همان اوسانه‌هاست که در قالب داستان کودک کوچک‏ترشده است و رنگ و لعابی به آن داده شده و یا از کشورهای همسایه وام گرفته شده است. ما ادبیات کودک نداریم و بسیار به این نکته که اشاره می‌کنم برای من دردناک است، چون درافغانستان دنیای کودکی نداریم.

آثار و فرآورده‏های ادبی در افغانستان بدون نقد و صافی از نظرکارشناسان ادبی نشر می‌شوند، نهاد با صلاحیتی که بر محتوای کیفی کتاب‌هایی که در کشور نشر می‌شود، نظارت کند وجود ندارد. ادامه این روند چه آسیب‏ها و پیامدهایی در فضای فرهنگی و ادبی کشور دارد؟

من به این پدیده از دو منظرنگاه می‌کنم .نمی‏توانم این مسأله را هم رد کنم و هم تأیید کنم. چون قطعاً جامعه‌ی افغانستان در این شرایط و دراین جایگاه نخواهد ماند. قطعاً زمانی خواهد رسید که مثل بسیاری از کشورها فیلترهایی ایجاد می‌شود که براساس شرایط آن زمانه، دولت‌ها خط کشی و اسلوب‌های خاص خودشان را خواهند داشت و شاید برای نویسنده‌ درآن شرایط دست و پاگیر شود. لذا این نبود نقد و فیلتر را به فال نیک می‌گیرم تا بستری باز است باید استفاده کرد ونوشت آن چه را که زمانی نخواهیم توانست نوشت. چون قطعاً شرایط و سیاست در ادبیات، ردپای خودش را درافغانستان زمانی بازکرده بود و قطعاً در فردایی بازخواهد کرد. اما از منظرمخرب اگر به این پدیده نگا کنیم این است که ادبیات زرد درجامعه‌ی ادبی حاکمیت پُررنگی خواهد یافت و این معضل بسیار اساسی به بنا و ساختار فرآورده‏های ادبی‏مان ضربه می‏زند و ما را همین مسأله از جریان‌های تازه‌ی دنیا دور می‌کند و دریک پسماند ادبی درگیر می‌کند که مفری هم برایش نیست. اگر واقعاً نقد و نهاد ناظری باشد قطعاً کار خوب دیده می‌شود و مطرح می‌گردد و مخاطب توان تشخیص اثرخوب را از اثر بازاری خواهد یافت و این طور نیست که تمام نویسنده‌ها را با یک نگاه ببینند.

اکنون درتمام دنیا، نویسنده‌ها که خالق آثارهنری درمعنای اصلی آن هستند از جایگاه بسیار مهمی در صحنه‌ی اجتماع وحتا سیاست برخوردار هستند چرا که نهادهایی وجود داشته که به روند نشر درکشورشان دقت کرده اند و خودشان را باهمین خلق تولیدات باکیفیت در دنیا مطرح کرده اند و این اهمیت را از همان سال‌های ابتدایی درمدارس خودشان در ذهن مخاطبان آثار ادبی نهادینه کرده اند.

ولی اگر نظارتی نباشد قطعاً تمام نویسنده‏ها همه دریک رده قرار می‌گیرند و ازیک منظر مردم به آن‌ها نگاه می‌کنند وآثارشان و زحمت‌های آن ها نیز هرگز دیده ومطرح نمی‌شود.

چون حاکمیت به آثار زرد بازاری اجازه‌ی ظهور افکار ناب را نمی‌دهد و این‌ها همه به جز این که به پیکرادبیات یک مملکت ضربه می‌زند، رشد فکری و آگاهی مردم را هم کاهش می‏دهد. چون همیشه این نویسنده‌ها بوده اند که درحقیقت سکان‏دار بسیاری ازاهداف و رشدهای فکری مخاطبان و حتا حرکت ملت‌ها شده اند. این نویسنده‌ها بوده اند که با خلق اثر، به خلق یک فکر تازه وتولید یک اندیشه‌ی راهگشا به جامعه‌ی خودشان خدمت کرده اند.

آیا واقعاً داستان‏نویسان ما به این جایگاه درجامعه رسیده اند؟

قطعا خیر. و این‌ها به همان نبود امکانات مهم نظارت برصلاحیت کتب نشرشده بر می‌گردد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده