مادرم! دست‌تان آبله بسته‌ات را می‌بوسم

برایم می‌گویند سوژه‌ای انتخاب کن و بنویس و هیچگاه نمی‌دانند که من به هر تپش قلبم هزاران سوژه سوزناک از محرومیتم را نفس می‌زنم، من که در گرداب سوژه‌های جانسوز دست و پا می‌زنم نمی‌دانم کدامین سوژه را انتخاب کنم تا به دل یار نشیند و مورد قبول او افتد. نمی‌دانم از آبله دستان پدرم بنویسم که شب تا سحر به خاطر من خواب بر چشمانش حرام کرده و با جان و دل بیل می‌زند، یا از صورت چروکیده مادرم بنویسم که از درد دوری من و برادرم دلش همانند بحیره سرخ نیلگون است، و چشمانش کم کم دارد دیدش را از دست می‌دهد، یا هم از درد برادرم که به خاطر ضعف اقتصادی نتوانست ادامه تحصیل دهد و راهی دیار غرب شد، یا هم از درد خواهرم بنویسم که به خاطر حرف و حدیث‌های مردم اطرافم در عمق بیسوادی قرار گرفت و اکنون در آتشی می‌سوزد که تا هفت پشت مان سوزش آن را حس می‌کنیم. دهات من مملو از سوژه‌های سوزناکی است که برخی از همشهری‌هایم که برادرم می‌خوانند حتی نمی‌توانند تصوری از آن در ذهن شان داشته باشند.

من اما ترجیح می‌دهم این دلنوشته را به احترام مادرم و مادران روستای من که محرومترین و متفاوت‌ترین مادران دنیا هستند بنویسم و از تو عزیز که این دلنوشته را می‌خوانی می‌خواهم با چشمان صورتت نه بل با چشمان دلت بخوانی و درک کنی که مادران ما چطور ما را به اینجاها رسانده‌اند. ما قامت مادران خود را نه مانند زنان آرایش شده ترکی در فلم‌ها دیده‌ایم و نه صدای‌شان را مثل آوازخوانان هندی از رادیوها شنیده‌ایم، مادران ما نه پشت موترهای جاپانی به همقطاران فقیر خویش تیم داده‌اند و نه در بی‌خیالی آسایش، به آرامش خانوادگی پشت پا زده‌اند. در محرومیت سرزمین من، مادران دهات ما به یاد الفبا نیافتاده بودند تا آن را با کلاس‌های تقویتی بیاموزند و دردهای زندگی امان شان نداده است تا سمعک پزشکی را به گردن بیاویزند؛ آنان یا داس‌ها را به دست گرفته و مشکلات ما را درو می‌کنند و یا سبد را به پشت گذاشته و خوشی‌های ما را نو می‌کنند؛ هر روز نصف صورت‌شان در تنور نان ما می‌سوزد و از عیش خویش کاسته و برای نوش ما می‌اندوزد. آبله‌های خشک شده دست مادر، جای پاهای ما است و صورت چروکیده او راه‌پله‌های من. یادم هست وقتی با مادر خداحافظی می‌کردم نوبت آبیاری به مزرعه ما بود که سختی‌های روزگار، حتی مشقت دهقانی را نیز به مادر من سپرده بود و آن گاه که از میان بدرقه اشک او می‌گذشتم، او دردهای خودش را از یاد برده و دل به رنج‌های سفر من داده بود.

ما قامت خود را بر قد خمیده مادر راست نموده‌ایم و خانه خود را بر شانه‌های مادر درست کرده‌ایم، ولی گاهی آن قدر ناجوانمرد می‌شویم که شرم داریم از محبت مادران خویش شکرگزار باشیم که عشق خویش را به کار بستند تا با راه و مرام زندگی آشنا شویم و خجالت می‌کشیم که به همت مادران خویش افتخار کنیم که جان‌شان را زیر پای ما گذاشتند تا بر بام زندگی بالا شویم.

مادر عزیزم! به دستان آبله بسته‌ات بوسه می‌زنم و به قامت خسته‌ات احترام می‌کنم.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده