معلم بی شاگرد معلم نیست مکتب بی معلم مکتب نیست

وقتی درسال 1381 به ولایت ارزگان که هنوز دوپارچه نشده بود و هنوز ارزگان بود و بخش شمالی این ولایت، دایکندی نام نگرفته بود سفر کردم، تصوردرستی از افغانستان نداشتم جزاین که با سفر به این کشور وارد دالان(تونل) تاریخ شده و شاید به دوصد سال قبل برگشته ام دقیقاً همین احساس را از این سفر داشتم.

هنوز جای پای مرکب‏‌ها بر سینه‏‌ی دشت و دامنه‏‌ها باقی بود که تَیر موترهای فلانکج و تونس ردی روشن و واضع از خود بر جای می‏‌گذاشتند و طی طریق می‏کردند. هنوز کودکان آن دیار با هارن و آهنگ موترها آشنا نبودند و با دیدن هر موتری خود را به نزدیک‏ سرک مرکب‏رو که حالا دیگر موتررو شده بود می‏‌رساندند تا از دیدن این هیولای پر سر وصدا و سریع اما بی‏‌آزار محروم نمانند.

گاهی سرک خامه که از رفت و آمد موترها خاکش چون آرد نرم بود با نوک انگشتان کودکان شوخ به بازی درآمده بود و موترهای نقاشی شده زیادی را در یک قطار می دیدی که با آمدن موتری از جنس فولاد در یک نبرد نا برابر تن به نیستی می‏‌سپردند. مانند آرزوی کودکانی که می‏‌خواستند درموتر سوار شوند اما نمی‏‌توانستند.

در آن زمان فکر می‏کردم شاید من و برادرم اولین مسافرین بیگانه نه خارجی باشیم که از میان دره‏‌های پر پیچ و خم و دامنه‏‌های پر طم‌طراق و با شکوه و مزارع ساده روستایی در حال گذر هستیم و می‏خواهیم به قریه‏ای به نام سفید نیل در شهرستانی به همین نام برسیم.بعد از 48 ساعت طی طریق و منزل زدن با انواع موترهای خرد و کلان مسافربری و باربری در تاریکی شب به بندی به نام برلان اگر اشتباه نکرده باشم رسیدیم. تاریکی مطلق بود و اگرچنگ می‏انداختی می توانستی خوشه پروین را از دل آسمان پر ستاره‏ تابستانی درکوهستانی سراسر خاموش اما ناب به دست آوری. با خود می‏‌اندیشیدم که چرا مردم در این جا با امکانات اندک پایدار و پایبند مانده اند. دراین جا که جز خانه‏‌های گلی و باغ و مزارع کوچک و ساده و چشمه‏‌های خشکیده چیزی به چشم نمی آید مردم به چه چیزهایی دلخوش هستند ودر این برهوت رحل اقامت افکنده اند و قصد ماندن نموده اند؟ آثار تاریخی چندانی به چشم نمی‏‌آید جز برج و باروهای قلعه‏‌های خشتی .

اما شب‏‌های بکری در کوهستان وجود دارد. شاید نبود نور کافی برای روشنایی خانه‏‌ها در قریه‏‌های کوهستانی این فرصت استثنایی را برای دیدن سینه فراخ آسمان پر ستاره در شب برای ساکنین کوهستان مهیا کرده بود که حاضر نبودند به هیچ بهایی کوهستان سخت را ترک کنند و تنهایش بمانند.

آسمان درشب، ستاره داشت و کوهستان انسان‏‌های وفاداری که شب‏‌ها با دیدن ستارگان به آرامشی شادی‏‌آور و سحرآمیز دست می‏‌یافتند. شاید همین آرامش شبانه ساکنین کوهستان رابه مقاومت وا می‏داشت، نمی‏‌دانم .

اما نیروی انسانی دیگری هم فضای کوهستان را تسخیر کرده بود. انسانی فداکار و ازخود گذربه نام معلم اگر اشتباه نکرده باشم نامش زینب بود. او مسیر دور و درازتری از ما پیموده بود. او ازایران و ازمهاجرت برگشته بود و کودکان قریه و اطراف را گرد آورده بود و در مسجد به آن‏ها سبق می‏داد و و برای‏شان مشق زندگی می‏‌آموخت.

هر چند نه سبقی بود و نه قلمی اما او با همان نیروی شگرفی که درخود پرورش داده بود می‏آموخت و پیش می‏رفت. با آن که نوزاد شیرخواره‏ای هم درآغوش داشت اما چون شیرزنی در بیشه سیاه، تخته‏‌ی جهل را با سفیدی تباشیر علم می‏درید و فاصله‏‌ی بین حروف الفبا را با دم اهورایی خود پر می‏کرد.

الف را درکنار ب به مایه‏‌ی حیاتی به نام آب بدل می‏کرد و نون در کنار الف و نون چیزی می‏شد که همه به دنبال آن هستیم یعنی نان!

کودکانی پاک و معصوم که ازمعلمی ایثارگر کلمه آموختند تا اندیشه بیافرینند و اینک شاید شاگردان همان معلم زینب باشند که از آن قریه به دانشگاه‏‌ها با نمرات عالی راه یافته اند زیرا عزم و اراده‏‌ی آن شیرزن درآن قریه‏‌ی دورافتاده نباید بی‏‌نتیجه مانده باشد.

سیزده میزان روز معلم است. درحالی که تمام زندگی تحت تاثیر تعلیم است اکنون بعد از 11 سال از آن سفر پر هیجان وپرخاطره و پرازپندهای زندگی‏‌ساز خواستم یادی ازمعلم زینب کرده باشم که با امکانات اندک کمربه تعلیم بست و دراین راه با همت بلند گام برداشت. نبود امکانات او را اسیرچهاردیواری خانه‏اش نکرد.همان گونه که از دروازه‏‌ی خانه‏‌اش بیرون آمد، جهل و نادانی را از قریه‏‌اش کم کم بیرون راند.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده