ندای درونت را دریاب

عمری است که ندایی از اعماق وجودت برمی‏آید و تو با سردرگمی در ازدحام روزگار قادر به دریافت آن نمی‏‌شوی و هیچ تضمینی وجود ندارد که انسان این ندا را نیافته و زندگی‏اش به پایان برسد. وقتی در آسایش و ناز و نعمت غرق هستی، شانس یافتن این ندا خیلی کم است به همین دلیل است که خدای بنده‌‏نواز زندگی هیچ یک را بندگانش را بدون گرفتاری و سختی‏ در یک مسیر هموار قرار نداده چون مسیر هموار و بی‏‌خم‏‌وپیچ را که هر نابینایی قادر به پیمودن است، اما انسان کامل و توانا با تمام استعدادهای خارق‏‌العاده‏‌ای که دارد شرط معرفت و توانایی‏‌اش همان است که با هر شرایط ناهنجاری قادر به سازگاری باشد که یقیناً هرکه در پیشگاه خدا مقرب‏‌تر باشد، از باده الهی بیشتر خواهد نوشید.

اگر همین قاعده برای ما قابل تعمق باشد و با چشم دل به رمز و راز زندگی و کانون طبیعت نگاه کنیم می‏بینیم که وقتی غرق در لجن مشکلات و غصه‏‌ها هستیم و ناخودآگاه به هر طرف دست و پا می‏زنیم و با آخرین توان دنبال راه بیرون‏‌رفت و چاره‏ای برای آن می‏گردیم و معمولاً راهی را می‌‏یابیم تا از مشکلات و رنجمان‏مان کاسته شود و بتوانیم مدتی را در آسایش و نفس راحتی بکشیم، ولی بازهم در اثر کم‏‌مهارتی‏‌ها، کم‏‌استقامتی‏‌ها و خیلی از عوامل دیگر به بن‌‏بست دیگری برمی‏‌خوریم که گاه کوچک‌تر از آن گاه برابر به آن و بعضاً بزرگ‌تر و جدی‏‌تر از آن است.

در حالت اول و دوم، تجربیات قبلی‏‌مان را مرور می‏کنیم و شاید بیرون‏‌رفت از آن خیلی برای‏مان گران تمام نشود، اما در حالت سوم الزاماً باید به دنبال معیارهای تازه بگردیم و هر ملاکی که به ذهن ما برسد جستجو کنیم و به هر دری که لازم باشد بکوبیم وهرکلیدی که توان ساختنش را داشته باشیم، بسازیم، ولی شاید به نتیجه‏‌ای نرسیم و از تداوم رزم روزگار احساس عجز کنیم. پس چه باید کرد؟

دقیقاً همین صحنه از معرکه‏‌ی زندگی خیلی حساس است که در پیشگاه پروردگارش امتحان اصلیت انسان خواهد بود. دیگر کم‏‌کم از پا می افتیم و شاید مایوس شویم که این یأس می‏تواند بسیار خطرناک و زایل کننده‏ آدمی باشد و تحرکش را فلج کند. وقتی تمام درها را به روی خود بسته دیدیم و تمام راه‌ها را بُن‏‏‌بست، آن گاه به جستجوی کسی می‏گردیم که همدردمان باشد و شریک دردهای‏‌مان شود.

در این حالت اگر ندای درونت را دریابی و تامل کنی، درخواهی یافت که کسی هست که دلداری‏ات می‏دهد و می‏گوید:«گرچه تا به حال متوجه نظارتم در زدوبندهای زندگیت نبودی ولی من همیشه با توام و به‏ اندازه‏ چشم به هم زدنی از تو بی‏‌خبر نیستم. گاه‌گاهی به سویت اشاره‏ای می‏کردم ولی تو همچنان بی‏‌تفاوت رد می‏‌شدی و سرگرم بازی روزگار بودی. اما من باز هم متبسمم و نظاره‏‌گر. تا اینکه دانسته و ندانسته آن قدر در جدل زندگی پیش رفتی که ناگزیر چراغ سرخی باید در مسیرت روشن کنم تا مرا دریابی و متوجه نظارتم شوی

او همان ذاتی است که اگر خودت را به او بسپاری دیگر از هیچ بازی هراس نخواهی داشت و تا وقتی هادی مدبر و امدادگر توانایی چون او را با خود داری، هیچ اضطرابی به خود راه نخواهی داد. تنها چیزی که باید از آن بهراسی قطع ارتباطت با اوست.

می‏توانی با معیارهایی که او برایت فراهم کرده تکاپو، تلاش و خلاقیت‏ات را به کار اندازی و آن وقت است که با الهام از یک نیروی درونی برمی‏جه‌ی و دیگر سوسویی از بی‏ارادگی و ناتوانی را در ضمیرت راه نمی‏‌دهی و با اتکا به این دغدغه‏‌ی درونی، موجودی توانا و بی‏‌نظیر خواهی شد که می‏فهمی خداوند (ج) هیچ وقت سنگی را در سر راه بنده‏‌اش قرار نمی‏دهد که توان برداشتن آن را نداشته باشد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده