نقش احزاب در توسعه سیاسی کشور؟

در روزهای اخیر بحث نقش احزاب در پارلمان کشور در سطوح مختلف سیاسی و حکومتی کشور مطرح بوده است. شماری از احزاب سیاسی پیش‌نهادها و طرح‌هایی را پیش کش نموده‌اند که بر مبنای آن احزاب سیاسی در پارلمان آینده کشور از نقش و جایگاه قانونی و قابل توجهی برخوردار باشد. این‌که چنین پیش‌نهادی با چه نتیجه‌ای منجر خواهد شد، بحثی است جداگانه؛ اما در نوشتار سعی بر این است که مساله احزاب سیاسی در کشور بر روند کلی توسعه سیاسی جامعه مورد توجه و بحث قرار گیرد.

یکی از چالش‌های اساسی و بنیادی در کشور عدم توسعه سیاسی است. شاید به جرات بتوان گفت که بخش مهم و اعظم مشکلات و بحران‌های موجود در کشور از همین نقطه سرچشمه می‌گیرد. بدون شک سیاست در کنار سایر مولفه‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در یک تعامل چند سویه، وضعیت موجود را در جامعه شکل می‌بخشند. عقب‌ماندگی یا انحطاط سیاسی جامعه را می‌توان بخشی از عقب‌ماندگی و انحطاط کلی جامعه در عرصه‌های اقتصاد، فرهنگ و جامعه ذکر کرد.

عقب‌ماندگی سیاسی، خود به تنهایی به مولفه‌ها و اجزا مختلف دیگری تقسیم می‌شود که وضعیت هر یک بر وضعیت کلی سیاسی در کشور اثر گذار است. عدم ریشه‌یابی و فعال نبودن احزاب سیاسی و نهادهای سیاسی در جامعه بخش دیگری از عقب‌ماندگی و انحطاط جامعه ما را نشان می‌دهد. در جهان معاصر جوامع سیاسی که از آن تعبیر به ملت‌ها می‌شود و نیز دولت‌ها، یکی از نشانه‌های ثبات و پیشرفت‌شان وجود و شکل گیری احزاب و جریان‌های سیاسی و مدنی است. هر جامعه‌ای که در آن شور و نشاط سیاسی در قالب فعال بودن مراکز و نهادهای سیاسی بخصوص احزاب سیاسی به چشم دیده نشود، آن جامعه را می‌توان جامعه‌ای راکد و محکوم به زندگی در زیر سیطره استبداد و خود کامگی تلقی کرد. بالعکس در هر جامعه‌ای اگرنشاط و شور سیاسی وجود داشته باشد، آزادی سیاسی و شکل گیری نهادهای سیاسی بدون مانع تحقق یابد، چنان جامعه و کشوری را می‌توان جامعه آزاد و دموکراتیک یاد نمود.

در اینجا با چنین پیش فرض و نظریه‌ای درباره وضعیت احزاب سیاسی در کشور و در چهارچوب نظام سیاسی مستقر در آن به بحث می‌پردازیم. اولین سوال این است که آیا احزاب سیاسی، آنگونه که در فرهنگ و ادبیات سیاسی جهان معاصر تعریف شده، در ابتدایی ترین شکل آن، در کشور ما شکل گرفته است؟

پاسخ این پرسش از دو حالت خارج نیست؛ یا ایجابی است یا سلبی. در صورت ایجابی بودن باید بازهم این سوال را طرح کرد که نشانه‌های واضح شکل گیری و فعال بودن احزاب سیاسی در کشور چیست؟ آیا این‌که تعدادی از تشکل‌های مختلف تحت عناوین احزاب و جریان‌های سیاسی، در وزارت عدلیه ثبت گردیده‌اند به مفهوم شکل گیری احزاب سیاسی در کشور است؟ اگر چنین است نقش و اثرگذاری آنان در سیاست کشور و بر وضعیت سیاسی جامعه چگونه است؟ چه علایم و نشانه‌هایی را برای اثبات این ادعا می‌توان عرضه داشت؟

فرض نگارنده بر این است که با وجود اعلام بیش از صد تشکل و جریان سیاسی در کشور و ثبت آنان در وزارت عدلیه، واقعیت آن است که افغانستان فاقد شکل گیری احزاب سیاسی به معنای واقعی کلمه و آنگونه که در فرهنگ و ادبیات سیاسی ذکر شده، است. بنابراین در این نوشتار سعی می‌شود با در نظرداشت این پیش فرض علل و ریشه‌های این موضوع به بحث گذاشته شود.

بدین جهت در نخستین اقدام می‌توان این پرسش را طرح کرد که در صورت عدم پاگیری احزاب سیاسی در جامعه، چه عواملی مانع از شكل‌گیری آن‌ها گردیده است؟ آیا وجود این موانع ناشی از ساختار نظام سیاسی حاكم بر جامعه است یا ناشی از فرهنگ موجود در جامعه؟ راهكارهای عملی در نظام سیاسی بویژه در قالب قانون اساسی، برای فراهم شدن بستر شكل‌گیری احزاب سیاسی چیست؟

از آنجایی که احزاب سیاسی پدیده‌ای مدرن محسوب می‌شوند و نشانه‌هایی از وجود جوامع مدرن بشمار می‌آیند برای درک موضوع باید این موضوع را پرداخت که آیا جامعه ما یک جامعه مدرن است؟ اگر پاسخ منفی است فاصله ما یا تفاوت ما با جامعه مدرن چیست؟

همان طور که گفته شد، احزاب سیاسی پدیده‌های مدرن‌اند که تولد و زادگاه‌شان مغرب زمین است. تولد احزاب سیاسی در آن جوامع غرب در یك روند كاملاً طبیعی و در جریان از پایین به بالا صورت پذیرفته است و تحولات سیاسی ـ اجتماعی در این جوامع به گونه‌ای بوده است كه تولد احزاب سیاسی نتیجه طبیعی آن است. یعنی این كه پیدایی دولت ـ ملت زمینه ساز ظهور احزاب سیاسی گردیده و احزاب سیاسی نیز در بطن دولت‌های ملی و مدرن شكل گرفته‌‌اند. از سویی دولت‌ها نیز فضای مناسب را برای پیمودن راه تكامل احزاب سیاسی به وجود آورده‌اند. بنابراین دولت و ملت‌هایی که در آن فرهنگ سیاسی ریشه یافته و نهادهای سیاسی هم چون احزاب سیاسی و نهادهای مدنی در آن شکل گرفته است دارای ویژگی‌های بوده‌اند که مهم‌ترین آن‌ها وجود دیوان سالاری اداری، تنوع ساختاری سیاسی، اداری وفرهنگی و مشروعیت قانونی و عقلانی است. این ویژگی‌ها موجب گردید که روابط میان حاكمان جامعه و توده مردم در مناسبات عقلانی و قانونی به كلی تغییر یافته و شکل تازه و مدنی از روابط فیمابین ایجاد گردد. در این روابط جدید دولت‌های مدرن برای غلبه بر بحران مشروعیت، ناچار به روی آوردن به مردم گردیدند كه این ارتباط جدید میان مردم و دولت زمینه را برای ایجاد و رشد احزاب سیاسی فراهم کرد.

بنابراین، در یک تعامل دو سویه میان مردم و دولت‌ها، دولت‌ها کوشیدند برای حل بحران مشروعیت, از طریق راهکارهای مشروع و قانونی چون انتخابات, مشاركت مردم را در صحنه‌های سیاسی سامان داده و نظمی معقول ایجاد نمایند. در این زمینه احزاب سیاسی نیز از مجریان برجسته سامان‌دهی سیاسی و اجتماعی بشمار رفتند كه امر انتخابات و مشارکت مردم را عملی می‌ساختند.

در تداوم چنین وضعیتی احزاب سیاسی در واقع نقش واسطه میان مردم و حکومت، همین‌طور سوپاپ‌های اطمینان برای مشروعیت نظام سیاسی و حفظ ثبات و تعادل در جامعه را ایفا نمودند. البته قابل تذکر است که از منظر صاحب‌نظران سیاسی تشكیل دولت‌های مدرن تنها شرط تشكیل و نهادینه شدن احزاب سیاسی بشمار نمی‌روند، بلكه تحولات مهم دیگری نیز در بطن جوامع مدرن رخ دادند که نقش بسزایی در شكل‌گیری احزاب سیاسی داشتند.

مولفه دیگری که در شکل گیری دولت‌های مدرن و رشد فرهنگ سیاسی و پای گرفتن احزاب سیاسی نقش داشته، تقویت تفکر و روحیه فرد گرایی است.

ظهور مکاتب فردگرایی یا طرفدار اصالت فرد موجب شد که آزادی و برابری افراد و حفظ منافع فردی، بدون آن‌که به منافع جمعی تصادم داشته باشد، در اولویت قرار گیرد. بطوری که گفته‌اند احزاب سیاسی ثمره گرد هم آمدن انسان‌های برابری هستند كه بر محور منافع مشترك باهم جمع شدند.

بر این اساس، در قالب چنین تحلیلی می‌توان گفت احزاب سیاسی در جوامع مدرن وسیله‌ای برای جمع‌آوری خواسته‌ها, اولویت‌بندی آن‌ها و انتقال‌شان به دولت است. و از طرفی دیگر احزاب سیاسی، یكی از عوامل مهم توزیع ارزش‌ها و تعامل میان ملت و دولت هستند. به عبارت دیگر احزاب سیاسی مدرن به جای آن‌كه عامل گسست باشند, وسیله‌ای برای همبستگی در چارچوب دولت می‌باشند. البته مولفه‌های دیگر نیز از فرهنگ مدنی سیاسی در این بستر نقش تعیین کننده دارد که متاسفانه زمینه پرداختن به آن‌ها موجود نیست.

اما اینک در ارتباط با وضعیت سیاسی و نقش احزاب و جریان‌های سیاسی در کشور باید گفت که افغانستان به عنوان كشور چند قومی، عقب‌مانده، سنتی، قبیله‌ای و دارای كوه‌‌پایه‌های بلند با دره‌های عمیق شناخته می‌شود. حافظه تاریخی این سرزمین مملو از تنش‌ها و كشمكش‌های دامنه‌دار قومی و مذهبی بوده است كه حتی در پاره‌ای از تاریخ, منجر به تصفیه‌های خونین وفاجعه بار قومی شده است.

به همین دلیل حاکمیت‌های سیاسی كه تاكنون روی كار آمده‌اند، در مجموع از ویژگی‌ها و خصلت‌های قومی برخوردار بوده‌اند.

مفهوم مدرن سیاست و دولت در این جامعه تاکنون بصورت عمقی راه نیافته است. برداشت‌ها و تقلیدهای صوری که از نظام سیاسی و دولت مدرن شده است؛ هماره با انگیزه‌ها و مولفه‌های قومی و سنتی عجین بوده و چه بسا که دست‌آویز آن نیز گردیده است. به همین دلیل هیچگاه در میان مردم ما، هویت واحدی، که بتوان از آن بعنوان هویت ملی یاد کرد، شكل نگرفته است. بطور مثال مردم ما قبل از آن‌كه احساس تعلق و وفاداری به كشور داشته باشند، احساس وفاداری و تعلق خاطر به قوم خود دارند.

بنابراین موانع اساسی عدم توسعه سیاسی و یا مانع شکل گیری احزاب سیاسی به معنای واقعی را فقط می‌توان اینگونه فهرست کرد: ساختار اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی کهنه، سنتی، بسته و به شدت انعطاف ناپذیر، فقدان باورهای مشترک فرا قومی، تاثیری پذیری شدید فرهنگ سیاسی در مدل‌های مختلف از ذهن و روان جامعه، عقب‌ماندگی اقتصادی، بی‌سوادی اکثریت جامعه، انحطاط فرهنگی و کشمکش‌های نظامی در اثر مداخلات نیروها و قدرت‌های خارجی و…..

  • عبدالشکور اخلاقی

0 پیام برای این مطلب ثبت شده