نمایش مالیخولیای جمعی یادداشتی بر نقاشی‌های

روزنه:

عصر دو شنبه هفته پیش -6 سنبله 1392- گویته انستیوت (مرکز فرهنگی فرانسه) میزبان نمایشگاه نقاشی محسن حسینی بود، کارهای هنریی که محسن آن‏ها را “ رنگ‌مالی‌“ می‌نامد.

هر نقاشی فریادی است تکان‏دهنده که تا عمق جان بیننده نفوذ می‌کند. رنگ‏مالی‌های او “جیغ” انسانی است که در نطفه خفه شده است. این خفگی و بی‌نفسی خودش را در چشم هر بیننده‏ای ابراز می‌کند.

شاید کارهای او ادامه “جیغ” ادوارد مونک باشد، جیغی که تشویش انسان در دنیای آشفته ما را بازتاب می‌دهد.

به بیانی ما با یک “جیغ” متولد می‌شویم و این جیغِ نخستین با ما بزرگ و بزرگتر می‌شود و با ما زندگی می‌کند. من این جیغ را امروز در رنگ‏‌مالی‌های محسن می‌بینم. نگاه من شاید با خیلی از بییندگان کارهای محسن متفاوت باشد چون تجربه خودم است و لزومی ندارد که امر “دیدن” را دیگران هم مثل من تجربه کنند. هرچه هست سخن کوتاه کنم اگر مجالی بود به این موضوع خواهم پرداخت. اکنون آنچه را می‌خوانید نبشته‏ای است از مسعود حسن‏زاده که چشم‏دید خود را از نمایشگاه” مالیخولیا”ی محسن حسینی بیان کرده است. – خوشکی‌نیا-

شما بگویید :خط‏-کشک، خط‏‌خطی، رنگ‏بازی…اصلاً هرچی! چه فرقی دارد به حال مولفی که اینگونه شما را برهنه می‏کند، کج و کوله می‏کند،در تناسبات‏تان دست می‏برد و شما را مضحک و عقب‏افتاده می‏کشد.

درون‏‌های‏تان را عیان می‏کند، شما را از سویه‏‌هایی که برای خود در نظر گرفته اید پایین می‏‌کشد و سکه‏ی یک پول‏تان می‏کند. محسن حسینی روح ناآرامی دارد / همه روح ناآرامی داریم، اما او بودنش را در نقاشی، از همین روح ناآرام شروع می‏کند. نه میل هنرنمایی دارد و نه در پی ساخت و ساز یا تکرار واقعیت پوچ و توخالی این زندگیِ کج و کوله است.

شما اکثراً فریاد نمی‏‌زنید، می‏‌پذیرید و کنار می‏آیید و به این می‏‌گویید اجتماعی‏‌شدن، اما او وادارتان می‏‌کند تا در نقاشی‏‌هایش فریاد بزنید، ولو فریادی سرد و بی‏شکل و نامعلوم.

تک‏‌چهره‏‌های‏تان را از کابوس‏‌های‌تان بیرون می‏‌کشد، از خصوصی‏‌ترین کابوس‏‌های‌تان و جلو روی‌تان می‏‌گذارد. با صورت‏‌های کج و معوج و دهان و چشم و بینی‏‌هایی که سوراخ‏‌های کریحی بیش نیستند.

او کلید مالیخولیای‏‌تان را کشف کرده است، شبانه، در تاریکی و هنگامی که خوابید، به خواب‏تان سرک می‏‌کشد و به پشت آن فیگورهای منزه‏ روزانه‏‌تان نفوذ می‏کند و عکسی با عجله از آن تهیه کرده و آن را بر روی کاغذ با عجله پیاده می‏‌کند. محدودیتی ندارد، هیچ که نشد، آواری از رنگ را به هر سو می‏‌کشاند تا بودن‏تان را حذف کند، همچنان که کتله‏‌های عظیمی از شما هستید تا نباشید!

شما ناقص‏الخلقه اید، و او آن را می‏‌بیند، مهم نیست که شما در روزانه‏‏‏‌های‏تان موفق می‏‌شوید دُم یا پای اضافه، یا شاخ‏ه‌ای کریح، یا خارهای پشت‏‌تان را پنهان کنید، او می‏‌بیند و برملا می‏‌سازد. با بی‏‌رحم ترین وسیله و با ظالمانه‏‌ترین شیوه، زخم‏‌های‌تان را با خراش نشان می‏‌دهد، خراش‏‌های وحشیانه و از سر خشم.

وشما به جماعت‏‌تان می نازید، به مذهب و مسلک‏‌تان که شما را گردهم آورده و چه بی‏‌ربط گردهم آورده! اما او چنین کراهت این جماعت آشفته را برملا می‏‌سازد و کراهت این روایت دروغ جماعت را به هم می‏‌ریزد و در اندام‏‌های‌تان دست می‏‌برد و خلاصه‏‌تان می کند به چند خط شکسته‏‌ی نافرجام.

رنگ در نقاشی‏‌های محسن حسینی حتمیتی ندارد، به همین دلیل نیازی به وسواس هم نیست.

رنگ‏‌های چنین واقعیتی همواره شلخته و بدون هارمونی ست.

به همین دلیل رنگ‏‌ها را خشن و با لاابالی‏‌گری بر در و دیوار پیکره‏‌های نابسامان شما می‏‌مالد و سپس خراش می‏‌زند.

گاه این رنگمالی‏‌ها شباهت زیادی به پنجه‏‌کشی‏‌های مُردار بر دیوارهای دست‌شویی دارد و استفراغ‏‌آور است…

تمام روند خلق اثر شباهت زیادی به عملیه‏‌ای از سر اکراه دارد: پس‏‌زمینه‏‌هایی به طور اتفاقی و با وسایل کاری غیرهنرمندانه ساخته می‏‌شوند، سپس لکه‏‌های رنگ بر روی کاغذ تُف می‏‌شوند/ پرتاب می‏‌شوند و آنگاه با کارد با خشونتی عجیب شکل داده شده و پهن می‏‌شوند و نهایتاً، کارد شروع می‏‌کند به زدن ظربه‏‌های ممتد کشنده به لاش‌ه‏ای که ساخته شده است، به این ترتیب جزییاتی خلق می‏‌شوند: جزییاتی که گاه سلاخی محض را به نمایش می‏‌گذارد و گاه فیگورهای وحشت‏‌زده‏ای که گویی بعد از عملیه‏‌ی سلاخی‏‌شدن، نفس‏‌نفس می‌زنند.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده