نگاهي به تيوري « حرکت در داستان»

در ادبيات داستاني ما، توجه به حرکت در روايت، نه تنها به قدر اهميت آن مورد توجه قرار نگرفته، که در غالب داستان‌هاي نگاشته شده‌، مهجور مانده است. اما منظور از حرکت در داستان چيست؟ پاسخ به اين سوال بسيار دشوار است. در بيان فنون داستان‌نويسي، شايد دشوارترين بخش تفسير «حرکت در داستان»است.

اساسي‌ترين جزو ضروري در هر داستان و رمان، وجود حرکت در سير روايت است. حتي اگر داستاني واجد«حرکت» باشد، مي‌تواند بدون ديگر اجزاي اصلي خود چون حادثه و بحران، همچنان داستاني خوب باقي بماند به اين شرط که نبود حادثه و بحران، نتيجه‌ طبيعي طرح داستان باشد.

پيش از اشاره به مفهوم حرکت، بايد اشاره‌اي شود به «روايت» به عنوان يکي از اجزاي اساسي در داستان که شالوده‌اش خود بر «زبان» استوار است. در داستان نو، زبان تنها رسالت ساده و سنتي انتقال مفاهيم را بر عهده ندارد. امروزه زبان از اين کارکرد ساده فراتر رفته است. زبان بايد بتواند فضا بسازد. بايد هويت اشخاص داستان را بيان کند و بايد مکان و موقعيت خلق کند.

در تعريفي که در ابتدا از داستان ارايه شده دو مقوله وجود دارد: تعريف و حرکت. داستان، تعريف حرکت نيست. داستان تعريف است در حرکت. حوادثي که در واقعيت جاري، با چشم ديده مي‌شوند و با گوش شنيده مي‌شوند؛ در روايت داستاني با گفتار منتقل مي‌شوند و بدين‌ترتيب واقعيت جاري به واقعيت داستاني بدل مي‌شود که هم راست است و هم دروغ. راست است چون خواننده با خوانش آن و با تفکر در چند و چونش، مي‌گويد اين خود واقعيت است و دروغ است چون واقعيتي داستاني‌ست و عيني نيست.

اگر حادثه‌اي شنيده شده، با گفتار عينا منتقل شود، هيچ اتفاقي که به درد داستان بخورد؛ نيافتاده است. مطلب بازگو شده بي‌جنب و جوش است و بي‌حرکت و به مانند جسمي مرده. واقعيت آن است که در عناصر شنيداري و ديداري هيچ ويژگي که حرکت را منتقل کند وجود ندارد.

داستان‌هاي شاهنامه را از زبان نقال‌ها اغلب شنيده‌اند. خود اين داستان‌ها اگر به صورت گفتاري بازگو شوند؛ فاقد جذابيت‌اند. اما نقال به  حرکات خود در حين تعريف، حرکت مي‌آفريند و همين حرکات نقال به روايت او جان مي‌دهد و در واقع او در گفتار خود حرکت مي‌آفريند. اما فن نقال به کار نويسنده نمي‌آيد. داستان‌نويس بايد بتواند حرکت را تنها از طريق روايت ايجاد کند. در داستان اين حرکت چگونه خلق مي‌شود و چگونه حرکت در متن تعريف اتفاق مي‌افتد؟

براي ايجاد حرکت در روايت نياز به ابزاري کمکي است. شايد براي نويسندگان توانا کشف تجربي بسياري از اين ابزار کمکي ممکن باشد. اما بي‌شک يکي از اين ابزار که منجر به ايجاد حرکت در زبان و روايت مي‌شود ابزار نوشتاري است.

استفاده‌ي به‌جا و بادقت از افعال: استفاده  درست و مناسب و بسيار از افعال، بي-قراري را القا مي‌کند و بي‌قراري، توليدحرکت مي‌کند و اين حرکت در تعريف اتفاق مي‌افتد.

احمد محمود در رمان سه جلدي «مدار صفر درجه» با استفاده ار تکنيک ايجاد حرکت و بي‌آن‌که اشاره‌اي به بي‌قراري شخصيت اصلي خود – باران- داشته باشد براي توصيف بي‌قراري او براي مائده، به تجربه‌اي نو در روايت دست زده است:

«تو حياط آشوب بود. باران شلاقي بود و دور. آسمان غرنبه سنگين بود. باران در را بست. چراغ اتاق را روشن کرد. نامه کتايون دستش بود. نشست پاي منقل. ليوان چاي را برداشت. سرد بود. به پاکت نگاه کرد و چاي خورد. نامه را بار ديگر خواند و گذاشتش تو جيب. سيگار گيراند. برخاست. پتو و متکا را از کنج اتاق آورد و دراز کشيد. دستش با سيگار بالاي منقل بود. غلت زد. سيگار نکشيده را چپاند تو خاکستر منقل. ساعد دست را گذاشت رو پيشاني. باز غلت زد. سيگار را از تو خاکستر برداشت و روشنش کرد. چند پک زد. خاموشش کرد.خوابيد. انگار که صداي در خانه آمد. گوش ايستاد. بار ديگر نصفه سيگار را از تو خاکستر برداشت. گيراندش و پک زد. تو گلويش شکست. سرفه کرد. سرفه کرد. در اتاق باز شد. مائده بود. باران يکهو از جا برخاست.اومدي!»

در اين بند کوتاه، نويسنده باجسارت تمام و به‌طور آگاهانه، نزديک به چهل فعل استفاده کرده است. در ابتدا او موقعيت و فضا را تصوير مي‌کند. خروش آسمان در امتداد حالت دروني باران توصيف و منجر به ايجاد تقارن مي‌شود. سپس بي‌قراري باران، بي‌اشاره‌ مستقيم به احساس دروني او و تنها از طريق شکل روايت افعال او بروز مي‌يابد، تا لحظه‌اي که مائده داخل مي‌شود و در لحظه ورود مائده، خواننده به طور کامل از احساس بي قراري باران تاثير پذيرفته است.

بزنگاه استفاده از اين تکنيک بسته به ميزان شناخت نويسنده از شخصيت‌هاي داستان و مهارت و توانايي او بستگي دارد. اما استفاده نابجا از فعل مي‌تواند به نفي غرض نويسنده منتهي شود.

تک‌گويي (مونولوگ) نشسته در متن روايت: تک‌گويي مي‌تواند به ايجاد حرکت منتهي شود. به نمونه‌اي از اين دست و بر گرفته از داستان «کجا مي‌ري ننه امرو»‌ در مجموعه داستان «ديدار» نوشته احمد محمود اشاره مي‌شود.

ننه امرالله پيرزني تنها و بي‌کس است که تنها فرزندش – که خارج از اهواز کار مي‌کند – در لحظه ورود به خانه توسط نيروهاي امنيتي بازداشت ميشود. او هر روز، به هر جا که بتواند سر مي‌زند تا سراغي از امرالله بگيرد. به هر کس رو انداخته است. سرکار عيدي، دعانويس. هرکس او را نوعي سر دوانده است تا دست آخر يکي از همرزم‌هاي امرالله خبر مي‌آورد که امرالله را دار زده‌اند و سپس مي‌رود. ننه امرو حالا نااميد و شوک‌زده است:

 « « په سي چه دستم گير کرد. آستر اين آستين که پاره شد »  په در بيا دست جا مانده. دست را از آستر مي‌کشد بيرون. نفس راحت مي‌کشد. نگاه آستر مي‌کند: « په تو کي ترقيدي که مو نفهميدم »

مونولوگ ننه امرو و تقلاي هم‌زمان او براي خارج کردن دست از آستين، تمامي افعال لازم براي خروج دست از آستين را تداعي مي‌کند اگرچه تمامي اين جزييات توسط نويسنده تشريح نگرديده است. در واقع تشريح تمامي جزييات براي القاي وضعيت موجود تنها منجر به «تعريف کردن حرکت» مي‌‌شود نه «تعريف در حرکت» و در ادامه ننه امرو که انگار از خواب بيدار شده باشد؛ پي به مصبيت رخ داده برده است:

«به جووني تو رحم نکردن ننه؟ خودشون جوون ندارن؟سرکار عيدي بچه نداره؟ داره خو!دوتام داره! تف به ريش نداشته‌ت سرکار عيدي! بيو ترياک بکش. شيرين خانم دستش درد ميکنه ننه امرو! امرالله جاش راحته! يه چيزايي دستگيرم شده! خودم ميام خبردارت مي‌کنم!! تش به جونت بگيره سرکار عيدي! بچه‌م را کشتين، ها؟ دارت کشيدن ننه؟ مثل ئو خان بختياري بالاي دار تاو خوردي ننه؟ تو ميدون محبس؟ ئووف!چي بگم ننه؟ به کي بگم؟ کجا بگم؟»

در اين تک گويي، ازطريق زبان، حرکت نشان داده مي‌شود. حرکت داستان با مونولوگ پيرزن تلفيق شده است و بدين ترتيب، فضا در نهايت ظرافت شکل گرفته است.

شيوه‌هاي ايجاد حرکت در روايت محدود نيست. اما وجود حرکت در تمامي بخش-هاي روايت داستان ضروري‌ست. حرکت به هيچ وجه نبايد تعريف شود. حرکت بايد در روايت مستتر باشد و عملاً، جان‌بخش به کالبد روايت باشد.

توجه مجزا به بروز علايم ناخودآگاه و واکنش عصبي شخصيت و نيز مونولوگ شخصيت با جملات کوتاه و بهم ريخته و پريشان و نهايتن استفاده از فعل‌هاي پي در پي که نشان از بي‌قراري است، از موارد ايجاد حرکت در روايت اخير است. چراکه بي‌قراري خود توليد حرکت مي‌کند.

به طور کلي بکارگيري مناسب توصيف به شرط ايجاز و استفاده مکرر از فعل به شرطي که به جا باشد، سبب ايجاد حرکت در روايت مي‌گردد. همچنين استفاده نابجا از اين ويژگي تنها به نقض غرض منجر خواهد شد.

  • مجيدميرزايي/ نبشت

0 پیام برای این مطلب ثبت شده