نگاهی به بحران‏‌های جهان اسلام

از مدت‏‌ها بدین سو امریکا به عنوان قدرت تک‏تاز شرق و غرب، در صدد براندازی نظام‌‏هایی بوده که از پذیرش ایدئولوژی سیاسی آن کشور سر باز زدند. در این میان نظام‌‏هایی که بیشترین مقاومت را در برابر فرهنگ و سیاست سلطه‌‏جوی غرب از خود نشان داده، با تهدید و تحریم‏‌های فراوانی مواجه بوده‌‏اند. هم اکنون رویکرد خصمانه امریکا با کشورهایی چون ایران، کوریای شمالی، کیوبا، چین، روسیه و… گواه آشکار براین ادعاست. البته هوشمندی این کشور اجازه برخورد یکسان با این نظام‏‌ها را نمی‏‌دهد، ورنه حضور هریک از آن‏ها در پهنه‏‌ی گیتی به اندازه یکسان درسیاست خارجی امریکا، خطرناک تعریف شده‏‌اند.

   در این نوشتار می‏‌خواهیم بدانیم که آیا غرب با نظام‏‌های مستقل حاکم در جغرافیای اسلام سرمخالفت دارد و یا با نوع تمدن و هویت اسلامی در ستیزاند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش، باید از یک زاویه‏‌ی دیگر به سیاست خارجی امریکا نگریست: زیرا با شیوه‏‌های معمول نمی‏‌توان جواب قناعت‏‌بخشی برای چنین سئوال‏‌هایی یافت؛ چون گزاره‏‌ها و گزینه‏‌های خصمانه مندرج در راهبرد کلی این کشور از حلقه‏‌ی خاص کاخ سفید بیرون درز نمی‏‌کند و حتی در اعلام رسمی سیاست خارجی امریکا، سعی همه‏‌جانبه صورت می‏‌گیرد تا مبادا لحن و اشارات شخص اول این کشور، زمینه‏‌ی گمانه‏‏‌زنی درباره این حقیقت پنهان را فراهم کند. علت اصلی ستیز غربمخصوصاً با جهان اسلام را باید در نظریه «برخورد تمدن‏‌ها» جستجو نمود: نظریه‏‌ای که جوهره‏‌ی اصلی سیاست‏‌های کلی غرب و به‏‌ویژه امریکا را عیان می‏‌سازد. ساموئل هانتینگتون، کارشناس علوم سیاسی، بنیانگذار نظریه‏‌ی برخورد تمدن‏‌ها و استراتژیست تأثیرگذار بر سیاست خارجی امریکا است. وی کتابی دارد به نام «برخورد تمدن‏‌ها و تغییر جهان» که سبک کاری این کتاب بر مبنای تجربه‏‌گرایی تاریخی بوده و به شدت تحت تأثیر جنگ‏‌های صلیبیون و بحران خاورمیانه می‏‌باشد. وی دراین کتاب برخورد امریکا با مسلمانان را حتمی و اجتناب‏‌ناپذیر دانسته و می‏‌گوید: «امریکا به عنوان مروج ارزش‏‌های غربی و مسلمانان به عنوان بانیان تمدن شرق، علیه هم سنگر می‏‌گیرند» اما این برخورد به باور وی -مثل گذشته- برای تصاحب قلمروهای ژئوپولیتیک نیست بل برای درهم کوبیدن و هضم کردن تمدن‏‌ها وهویت‏‌های مستقل است. مبنای طرح تئوری مذکور، این مفروضه‏‌ی جالب و خطرناک است که می‏‌گوید:‌«نظام جهانی از فرهنگ‏‌های متعدد تشکیل یافته است و هریک دیگری را خصم می‏‌پندارد.» با این فرض، غرب به باور خود به عنوان تمدن غالب، تمدن‏‌های دیگر از جمله تمدن اسلام را عامل بالقوه تهدید به حساب می‏‌آورد. گرچند تمدن‏‌های کلان دیگر مانند تمدن کنفوسیوس، تمدن جاپان، تمدن هندو، تمدن اسلاوی و… از این قاعده مستثنا نیستند، اما اسلام طبق این نظریه، جدی‏‌ترین دشمن غرب به حساب می‏‌آید. هانتینگتون دریکی از سخنرانی‏‌هایش با لحن هشدارآمیزی خطاب به جهان غرب می‏‌گوید: «ای غربیان شما یک دشمن مشترک دارید و آن اسلام است، اگر از هم پاشیده شوید توسط تمدن اسلام بلعیده می‏شوید

   از دریچه‏‌ی تئوری «برخورد تمدن‏‌ها» اسلام خطرناک معرفی می‏‌شود، اما این خطر زمانی جدی، قدرتمند وغیرقابل کنترول خواهد بود که با تمدن کنفوسیوس نزدیک شود. به باور برخی از دانشمندان معاصر، نزدیکی و آمیزش این دو تمدن شرقی دور از انتظار نیست؛ چون مفاهیم تمدنی هر دو از آبشخور حوزه‏‌ی هم نوع یعنی دین منشأ گرفته‏‌اند، از سوی دیگر احتمالاً بسیاری از تمدن‏‌ها در درون تمدن غرب هضم می‏‌شوند. به باور هانتینگتون هر تمدنی که بیشترین ریشه را در دین داشته باشد مقاومتش در برابر تمدن‏‌های مهاجم بیشتر خواهد بود. با این حساب تمدن اسلام و کنفوسیوس بقای شان توسط دین تضمین شده است و با تمدن مهاجم رقابت خواهند کرد.

   به باور هانتینگتون علت اصلی رویاروی غرب با این دو تمدن دو مسئله اساسی می‏‌باشد: -1 انرژی هسته‏‌ای -2مفاهیم تمدنی. درهردو جبهه نبرد نرم آغاز شده است. مفاهیم تمدنی دراسلام و کنفوسیوس صد درصد ریشه دردین دارند، اما مفاهیم تمدنی در دنیای غرب مبتنی بر نظام‏‌های فکری ناشی از تراوش ذهنی انسان غربی است که در بسیاری موارد مغایر دین و مذهب می‏باشد. در این حال غرب ناشیانه در تلاش است تا تمدن غنی اسلام را از سر راهش بردارد. در حالی که موجی از خودآگاهی تمدنی در دنیای اسلام در حال گسترش است.

   هانتینگتون درنهایت در دو بخش کوتاه‏مدت و بلندمدت به غربیان توصیه می‏کند که رعایت این توصیه‏‌ها به باور وی تسلط غرب به جهان اسلام را آسان‌تر خواهد کرد.

توصیه‏‌های کوتاه‏‌مدت: « -1 غرب باید یگانگی بیشتری در درون تمدن خود به وجود آورد. -2 غرب باید دامنه قدرت نظامی کشورهای اسلامی و کنفیسیوسی را محدود کند. -3آن عده از شرکت‏‍‌هایی که مبلغ ارزش‏‌های غرب‏ اند باید توسط غربیان تقویت سیاسی و مالی شوند».

توصیه‏‌های بلندمدت:‌«-1 کشورهای شرقی می‏‌خواهند بدون غربی شدن مدرن شوند، پس باید دامنه‏‌ی قدرت نظامی غرب افزایش یابد تا قادر به دفاع از منافع خود باشند. -2 غربی‏‌ها باید از بینش تمدنی و مذهبی تمدن‏‌های دیگر شناخت عمیق داشته باشند. -3 غربی‏‌ها باید دست به پالایش تمدنی بزنند و مطلوب‏‌ترین تمدن را عرضه نمایند».

   پرواضح است که حضور نظامی امریکا در منطقه، تنها در قالب همین تئوری قابل درک می‏‌باشد و واقعیت مسئله افغانستان، عراق، سوریه و… نیز صحنه‏‌های از همین سناریوی پشت پرده است که با آرایش و لباس جدید با ظرافت هنری سیاسی و شاهکاری‏‌های بازیگران جهان‏‌شناس، به نمایش درآمده است.

هراز چندگاهی گفته‏‌های متناقضی مبنی بر خروج نیروهای غربی از کشور به گوش می‏رسد ولی پشت این سخنان متضاد زبان‏‌شان، حکایت حقیقی نهان نهادشان نهفته است که آن حضور و نفوذ گسترده در جغرافیای جهان اسلام است و تا ما را از دین و تمدن‏مان خالی نکنند و تا منافع‏‌شان را به یمن موقعیت راهبردی ما مصئونیت ابدی نبخشد و تا از منابع بکر ما خزانه‏‌های خود را پر نکنند و تا همسایه‏‌های «شرور» ما را سر به نیست نکنند، دست از حمایت دشمنان ما برنمی‌‏دارند و اجازه نمی‏دهند که روی پاهای خویش استوار شویم، تا آنجا که بخواهند ما را وابسته به خود نگه می‏دارند تا بساط حضورشان هم‏چنان گسترده باشد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده