نگاه انتقادی به مفهوم تجدد در خواب خرد

مقدمه

کتاب «خوابِ خرد» تالیف علی امیری که توسط انتشارات امیری به چاپ رسیده است در محوریت بحث‌های خود توجهی ویژه به مفهوم «تجدد» داشته است. از آن‏جایی که کتاب مذکور در جامعه‏‌ی اندیشگانی افغانستان کتابی مهم انگاشته می‏شود نیاز است که برخی مسائل مربوط در آن مورد نقد و بررسی قرار گیرد.

البته مفاهیمی چون مدرنیته و یا تجدد، امروزه به صورت گسترده در رفتار زبانی ما جلوه‏‌نمایی می‏‌کنند تا جایی که در دستگاه فکری بسیاری از اندیشمندان دو سده‏‌ی اخیر توجه به چنین مفاهیمی در درجه‏‌ی اول اهمیت قرار داشته است. به نحوی که کمتر کسی را می‏‌توان یافت که از این مفاهیم تعریف خاص خود را ارایه نداده باشد و یا کم از کم برای یک بار هم که شده تاثیر وجودی این مفاهیم را در زندگی خویش احساس نکرده باشد.

تعریف مدرنیته در دستگاه واژگانی اندیشه‏‌ی غربی تا اندازه‏‌ای با تعریف آن در دنیای غیرغربی تفاوت دارد. جمشید بهنام در مورد واژه‏‌ی مدرنیته در فرهنگ غربی می‏گوید: «وقتی از مدرنیته سخن به میان می‏‌آید منظور آن اتفاق‏‌هایی است که در اروپا از قرن 15 م به بعد حادث شد که بر چند عنصر اصلی چون خردگرایی، فردیت و دموکراسی تکیه داشت، این مفاهیم عناصر شکل دهنده مدرنیته غربی‏‌اند

روشن است که بهنام بر روی تعریف اصطلاحی واژه‏ی مدرنیته پافشاری می‏کند. کلمه‏‌ی مدرن در رُم باستان و فلسفه سیاسی سیسرون به معنای نو و تازه بود و اولین بار در آثار هگل به معنای «امروزی» به کار رفت. به گفته داریوش آشوری، واژه‏‌ی مدرنیته از زمانی باب شد که کم‏کم تفاوتی بین این دوران و قرون وسطا احساس شد.

آشوری قرن هفدهم را سرآغاز هوشیاری انسان می‏داند. هوشیاری به این اصل که دوران جدیدی در تاریخ آغاز شده است .

بر این بنیاد تعریف آشوری از مدرنیته با تعریف بهنام، اندکی زاویه دارد. البته آشوری نیز نقش تاریخی رنسانس را در تکوین مدرنیته نادیده نمی‏‌گیرد، او رنسانس را چنین توصیف می‏کند: «رنسانس به روشنی عبارت است از چیرگی روح یونانیت بر مسیحیت قرون وسطا ». روحی که پایه‏‌های مدرنیته و اندیشه‏‌ی انتقادی بر آن استوار گشته است

علی امیری درکتاب خوابِ خرد، فاصله‏‌ی تاریخی بین قرن پانزدهم تا هفدهم میلادی را به نام «رویداد تجدد» یاد می‏کند. پیش از آن که وارد مبحث شویم باید نکته‏‌ای را پیرامون واژه‏‌شناسی تجدد و مدرنیته روشن سازیم. امیری در جای‏جای کتاب خود در هم‌نشینی تقابل دوتایی واژه‏‌ی سنت کلمه‏‌ی تجدد را به کار برده است: این گواه تیزبینی و دقت نظر اوست، اما در برخی مواردنیز مشاهده می‏شود که واژه‏‌ی مدرنیته را جانشین واژه تجدد کرده است، گویی هر دو واژه یک معنا را انتقال می‏دهند و از یک سنت واژگانی ریشه گرفته‏‌اند. این خطا در خود ترکیب واژگانی رویداد تجدد نیز رخ داده است. او در درآمد کتاب و در تعریف مدرنیته غربی می‏گوید: «آن چه را که در غرب تجدد می‏‌خوانیم، حاصل جدال متاخران با قدما و مناقشه بر آرای پیشینیان بود که در بسطِ تاریخی خود به گسست کامل از اندیشه قدمایی انجامید. »تجدد را نمی‏‌توان مترادف با مدرنیته دانست.

واژه‏‌ی تجدد اختراع منورالفکران کشورهای استعمارزده در دو سده‏‌ی اخیر است. بهنام در این مورد می‏‌گوید: «مفهوم تجدد در ذهن روشنفکران کشورهای جهان سوم به معنای خواست و اشتیاق به نوآوری و تغییر است، به صورت یک امر ارادی و اختیاری، با توجه به مودل غربی ». کشورهای جهان سومی با تأسی از مدرنیته غربی، دست به نوآوری و تجدید حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زدند. در مورد افغانستان، کم‏ازکم این خواست و اراده برای تجدید حیات وجود داشت.

البته همان طور که امیری هم اشاره کرده این خواست عاری از فهم مبانی فلسفی و جامعه‏‏‌شناختی مدرنیته غربی بود. او به نیت ارایه روایتی مختصر از تاریخ مدرنیته غربی، سه سطح را در فرایند تکوین مدرنیته از هم جدا می‏‌سازد:

-1 رویداد تجدد                                

-2 تجربه مدرنیته

-3 مدرنیزاسیون

 

-1 رویداد تجدد

امیری رویداد تجدد را این گونه تشریح می‏کند: «این رویداد به دنبال بحث متأخران با متقدمان و مناقشه آنان بر سر مفهوم سنت، عمدتاً در درون حوزه‏‌های کلیسایی، سرانجام با پیروزی تجدد بر سنت راه نسخ و در عین حال تجدید سنت را هموار کرد.» البته درست است که این رویداد را ـ به قول امیری ـ نمی‏‌توان صرفاً به گسستی معرفت‏‌شناختی از الگوی معرفتی سنت تقلیل داد ولی می‏توان گفت که یکی از مهمترین شاخصه‏‌های این رویداد همین گسست معرفت‏‌شناسانه است. مولف خواب خرد از این گسستِ معرفت‏‌شناسانه و تحولات و تغییرهای اجتماعی و فرهنگی پیرامون آن به سادگی عبور کرده است. با این که مکرراً در تمام مقالات خوابِ خرد این جمله را بازگو کرده که «تجدد در غرب، تجدد سنت غرب است»، اما به همین روزنه اکتفا کرده و نخواسته تا به تفصیل در مورد آن سخن بگوید.

بسیاری از روشنفکران سکولارمآب افغانی بر این باور خود اصرار می‏ورزند که عصر رنسانس، روشنگری و در کل پدیده و یا رویکردی به نام مدرنیته چیزی نبوده جز چیره شدن سکولاریسم بر خوانش کلیسایی از جهان. اما همان طور که امیری نیز بیان داشته، اولاً این چیرگی به یکباره نبوده و در طی یک جدال طولانی بر سر مفهوم سنت رخ داده است؛ ثانیاً چون ما بر این باوریم که مدرنیته از دل سنت کلیسایی ظهور کرده، امتداد همان سنت قرون وسطایی است. سنتی که در پی آن بود تا خوانشی معاصر از فلسفه یونان، مخصوصا ارسطو به دست دهد. با این حساب می‏‌توان با نظر پیتر برگر همصدا شد که می‏‌گوید: «مدرنیته ضرورتاً منجر به سکولاریزه شدن جامعه نمی‏‌شود؛ هر چند امکان آن وجود دارد، اما اجتناب‏‌ناپذیر نیست

در بطن قرون وسطا دو جریان بزرگ کلیسایی رشد کرد: جریان اروپایی مسیحی ـ لاتینی و جریان اروپایی مسیحی ـ یونانی . این دو جریان رقیب هر کدام به نوعی در فرآیند تکوین اندیشه و فرهنگ اروپایی تاثیرگذار بودند. هر چند که ریشه‏‌های تضاد و تقابل این دو جریان به رم باستان برمی‏‌گردد، ولی کلیسا نقشی مرکزی در این اختلاف‏‌ها داشت. اصل اختلاف‏‌ها بر سر مبانی و اصول دینی بود، ولی مسایل دیگری را هم پوشش می‏داد؛ مثلاً کلیسای بیزانس مرجعیت و رهبریت رم را قبول نداشت و یا زبان دینی بیزانس زبان یونانی بود نه لاتینی، اما یکی از اختلاف‏‌ها به ظاهر کم‏‌اهمیت بین این دو جریان، یعنی مسئله تساهل و تسامح در آینده نه چندان دور، بستر مناسبی را برای رشد و نهادینه ساختن رنسانس آماده ساخت. جریان مسیحی ـ لاتینی نسبت به جریان مسیحی ـ یونانی تساهل‏‌گراتر و پویاتر بود. همین تساهل و تسامح سبب شکل‏‌گیری فرقه‏‌های متعدد در جهان مسیحیت غربی شد. قرن سیزدهم نقطه‏‌ی اوج و شکوفایی این فرقه‏‌ها ـ فرقه فقرا ـ محسوب می‏شود. مشخصه اصلی فرقه فقرا، پیشه کردن فقر و فروتنی عملی در زندگی بود. این فرقه‏‌ها در بسط و گسترش مفاهیمی همچون تساهل و تسامح، انسان‏‌گرایی دینی، عدالت اجتماعی و ترقی و پیشرفت نقشی محرک و سازنده داشتند .

با تمام این اوصاف در محیط دانشگاهی و در میان نخبگان دانشگاهی این فرقه‏‌ها از جایگاه خوبی برخوردار نبودند. به گزارش تاریخ، فرآیند مسیحی‏‌شدن در اروپا از شهرها آغاز یافت. نیروهای رهبری‏‌کننده جوامع نوین مسیحی عملاً اغلب از میان اشراف برخاستند . این اشراف نخبه به دنبال اصلاحات ژول فری از نظر سیاسی از قدرت و هیبت بیشتری برخوردار شدند و از لحاظ اجتماعی به شدت در بین کتله های اجتماعی نفوذ کردند. آموزش های اشراف نخبه متأثر از افکار روشنگرانی چون بوتئوس، کاسیودوروس، ایسیدوراهل سویل و بدای معزز بود. اشراف نخبه در واقع اولین پایه‏‌گذاران نظام دانشگاهی در اروپا محسوب می‏‌شوند. محتوای دروس دانشگاهی در قرن سیزدهم میلادی، ملغم‌ه‏ای بود از فلسفه یونان، فلسفه سیاسی رم و آرا و نظریات برخی از متفکران اسلامی هم‏چون فارابی، ابن سینا و ابن رشد.

ادامه دارد

0 پیام برای این مطلب ثبت شده