هنری میلرو «شیطان در بهشت»

اشاره:

نویسنده امریکایی (۱۸۹۱-۱۹۸۰) فرزند خیاطی بود که در نیویورک زاده شد. در محله بروکلین، محله مهاجران آلمانی و ایتالیایی و ایرلندی و یهودی، دوره کودکی دشوار و آشفته‌ای را گذراند که در سراسر زندگی وی از تأثیر آن برکنار نماند و در آثارش تنوعی شگفت‌انگیز از گروه‌‏های بشری پدید آورد که از خاطره‌های گذشته سرچشمه داشت.

هنری میلر نویسنده‌ای است که در ادبیات امریکا نمی‌توان او را در طبقه معین و خاصی جای داد. آثارش به طور شفگت‌انگیز مخلوط و رنگارنگ است. در رمان‌نویسی از دسته‏‌ی فاکنر یا همینگوی نیست، اما مانند آنان نمونه کامل نویسنده امریکایی به شمار می‌آید. در کتاب کابوسی در تهویه مطبوع و در خلال لعن و نفرین‌‏ها، میلر به گروهی بستگی می‌یابد که در حسرت دوران سرسبز و خرم زندگی طبیعی و بدوی پیش از عصر صنعت به سر می‌برند. آثار میلر مانند ویتمن از قالب ادبیات ساده پا فراتر می‌نهد. این آثار که در واقع یادداشت‌‏های زندگی او هستند، به هیچ‌وجه خاص اعمال و رفتار و جریان‏های صوری زندگی یا جریان روحی و معنوی او نیستند؛ بلکه همه آن‏ها یک کتاب را تشکیل می‌دهند و آن سفرنامه زندگیش است که سفری طولانی و پیچیده است. مدار رأس‏السرطان و مدار رأس‏الجدی که ذوق مسخره‌نویسی او را آشکار می‌سازند، اعترافاتی اند با صدای بلند که به صورت انفجار از درونش بیرون می‌جهند. در آثار میلر موضوع‏‌های تربیتی و ارشادی در شیوه‌‏ی نگارشی آمیخته از هماهنگی اندیشه و احساس بیان شده است. میلر به طور قطع نویسنده‌ای فیلسوف نیست، اما در آثارش ریشه نوعی خوی آشوب‌طلبی و فتنه‌انگیزی را می‌توان یافت. میلر بی‌آنکه نویسنده‌ای بزرگ باشد و در آثارش ابتکاری به چشم بخورد، اهمیت تاریخی برجسته‌ای دارد، با شخصیتی فریبنده که در گروه ضدعقل و گروه هرج و مرج‌طلب در ادبیات امریکایی نفوذی عظیم برجای گذاشته است.

حسرت خواندن

خواندن برخی کتاب‏‌ها حسرتی را به دل‏مان می‏گذارد. حسرتی نه مرتبط با به اصطلاح «شاهکار» بودن یک متن که اتفاقاً برعکس در شاهکار نبودن در معنای کلاسیک، اما موثر و ضربه زننده بودنش. چنین تاثیری گاه درست از نقطه‌‏ای می‏‌آید کاملاً بیرون از مدار قراردادهای تحمیلی نوشتن. قراردادهایی که بیشتر به درد گذراندن واحدهای درسی نویسندگی و نمره صد گرفتن می‏خورند تا اینکه نوشتن با تمام وسواس و وسوسه و جنون ذهنی را به کار آیند. تخیل جنون‌‏آمیز جای دیگری است. جایی که در آن کتابی مثل «شیطان در بهشت» هنری میلر، حتا اگر نتوانیم مهمترین کتاب این نویسنده‏اش بنامیم، نوشته می‏شود. «شیطان در بهشت» شرح آشنایی «هنری میلر» است با طالع‏‌بینی بیجا و مکان به نام «کنرادموریکان». مردی معلق و پرسه‏زننده در مدار ستارگان که ستاره خودش بی‏فروغ است و طالع اش نحس. آشنایی «میلر» و «موریکان» به سال‌‏های پیش از جنگ جهانی دوم در فرانسه باز می‏گردد و کتاب، شرح آغاز پرشور این آشنایی و از هم گسیختن پایانی آن است. داستان «میلر» داستان شخصیت است، داستانی که در آن نه حوادث که خود شخصیت غریب «موریکان» با تناقض‌‏ها، تنش‏‌ها، پریشانی‏‌ها، آوارگی‏‌ها و دردسرهایش برای «میلر» عامل انگیزش اعمال داستانی است. روایت «هنری میلر» در این برخورد دیالکتیکی با شخصیت است که شکل می‏گیرد. دیالکتیکی که نه فقط در رابطه «میلر» و دیگران با «موریکان» که در درون تک‏ تک شخصیت‌ها نیز رخ می‏نمایاند. «موریکان» رنج می‏کشد، اما برای پایان دادن به این رنج کاری نمی‏کند و کاری هم اگر می‏کند در نهایت رنج اش دوچندان می‏شود. میلر با «موریکان» مخالف است، با او بحث مفصلی می‏کند، اما در ادامه در یک لحظه که به خود می‌‏آید اعتراف می‏کند که برخلاف آنچه از بیرون به نظر می‏رسد، حتا برخلاف آنچه خود وانمود می‏کند زندگی‏اش تمام عمر دستخوش آشفتگی و عذاب بوده است.

اما در نهایت به دلیل همین همسانی در رنج و عذاب، «میلر» نمی‏تواند برای دوست سرگردانش مامنی فراهم کند. میلر با آغاز جنگ از فرانسه رفته و سال‏ها از موریکان بی‏خبر بوده است تا اینکه در امریکا نام‌ه‏ای از او دریافت می‏کند. «موریکان» در این نامه از «میلر» کمک می‏خواهد. «میلر» زنش را متقاعد می‏کند که «موریکان» را به امریکا بیاورند و در خانه جایی به او بدهند. «موریکان» به خانه‌‏ی «میلر» می‏آید. تا مدتی همه چیز رو به راه است اما کم کم بحران و کلافگی باز به سراغ «موریکان» می‏آید. او، آن گونه که «میلر» معرفی‏اش می‏کند آدمی است همیشه بیرون از جهان واقعی که نمی‏تواند تن به قراردادهای این جهان بدهد، اما در عین حال نیازهای کاملاً زمینی‏‌اش او را شخصیتی پرتناقض و بهانه‌‏جو نشان می‏دهد که به هیچ چیز راضی نیست: کار به جایی می‏کشد که «میلر» درصدد برمی‏‌آید «موریکان» را هر طور شده جواب کند. سرانجام به کمک دیگران او را به پاریس برمی‏گرداند آنچه «موریکان» را در این رمان به شخصیتی به یادماندنی بدل می‏کند نحوه روایت «هنری میلر» است. او از «موریکان» اسطوره‏‌ای فراواقعی یا برعکس آن موجودی مطرود و نفرت‏‌انگیز نمی‌‏سازد. «موریکان» یک مجموعه است، مجموعه‏‌ای چندپاره و ازهم‏‌گسیخته و گاه هذیانی که در تقابل با «میلر» ازهم‏‌گسیختگی و هذیان‏‌های ذهنی خود «میلر» را هم آشکار می‏کند. «میلر» به «موریکان» به عنوان تجسم چندین فرهنگی نگاه می‏کند: غولی تنها و غمگین در سرزمین انسان‏ها که مدام تغییر شکل می‏دهد: اما آنچه «میلر» را قادر می‏سازد که این مجموعه را در «موریکان» کشف کند، ذهن خود او است که تکه‏‌های واقعیت را به گونه‏‌ای کنار هم می‏چیند که هر یک ذهن را به فرهنگ یا حتا گاه اثری هنری ارجاع می‏دهند. «میلر» نه تنها در وصف شخصیت چندپاره «موریکان» که در وصف واقعیت نیز، ذهن را از خود واقعیت به چیزی بیرون از آن و در عین حال از طریق ذهن، وابسته به آن ارجاع می‏دهد. مثلاً در وصف اتاقی که در خانه‌‏اش برای «موریکان» در نظر گرفته می‏گوید: «فقط همانقدر بود که میز تحریر و تخت و کمدی در آن بگنجاند. وقتی دو تا چراغ نفتی روشن شد، اتاق رنگ و رونقی گرفت. به نظر ونگوگ دلربا می‏آمد.» (ص ۳۴) ارجاعی از این دست شاید اگر توسط یک نویسنده بی‏تجربه و ذوق‏زده از مواجهه با جلوه‌‏های گوناگون فرهنگ هنر و جهان صورت می‏گرفت، بیشتر به خودنمایی و فضل‏‌فروشی شباهت می‏یافت. اما نام کتاب‏ها، هنرمندان، نویسندگان و ارجاع به فرهنگ و تاریخ و اسطوره در متن «میلر» چنان جاافتاده که طبیعی این متن شده و حتا گاه به هذیان‏‌های راوی راه یافته است چرا که این جزیی از مکانیسم ذهنی «میلر» است. مکانیسمی که روایت «میلر» برساخته آن است. یکی از ارجاع‏‌های به یادماندنی در «شیطان در بهشت» آنجا اتفاق می‏افتد که «موریکان» تازه به امریکا آمده و آسمان را نگاه می‏کند: «عقابی دیده شد، ویراژی به طرف خانه داد و سپس پر کشید و رفت.» (ص ۳۵)

هنوز البته بحران آغاز نشده اما حضور عقاب دلالتی است پنهان بر فاجعه یی هنوز نیامده اگر با حضور او این عبارت انجیل را به یاد بیاوریم که می گوید: «… و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان می‏‌پرد و به آواز بلند می‏گوید: وای وای بر ساکنان زمین…» «شیطان در بهشت» را که می‏خوانیم با خود می‏گوییم کاش ادبیات داستانی خودمان یک شخصیت نه مثل «دن کیشوت»، نه مثل «کارامازوف‏‌ها» و «راسکولنیکف»، نه مثل «اما بوواری» و نه مثل «سوان» مارسل پروست و «کورسیال» سلین، بلکه دستِ‏کم یک شخصیت به یادماندنی مثل «کنراد موریکان» هنری میلر داشت.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده