وقتی بهار بیاید

مدتی می‌شود که می‌توانی به تنهایی راه بروی. دیگر برادرت که از تو بزرگتر است پایک پایکت نمی‌کند و تو هم دوست نداری که به دیوار تکیه کنی. دستانت را آزاد می‌گذاری، با خود می‌خندی و دل و جاغور پیداکرده‏ای.

مادرت موهای به هم پیوسته ات را شانه می‌زند و تقلا می‌کنی که از چنگش فرارکنی، نمیتوانی که موهایت بهم قاتی پاتی شده وقت شانه زدن درد می‌کند و تارهای طلایی رنگش به دم شانه می‏آید و مادرت همه را از دم شانه جمع می‏کند، دور چوبکی می‏پیچد از دستت گرفته نزدیک رودخانه‌یی می‏برد که از نزدیک شما می‏‌گذرد.

موهایت را به آب می‏اندازد که از روی آب رقصان بالا پایین شده می‏رود و تو به آب زل زده نگاه می‏کنی و می‏گویی:” مادر! این آب از نزدیک خانه بابا می‏گذرد؟” مادر از ته دل نرمگ می‏گوید:” آری” لب شرین می‏کنی و می‏گویی:” پس بابا این موها را می‏بیند؟” و موهایت را دنبال می‏کنی تا اینکه از دیدگانت گم می‏شود.

تو عادت کرده‏ای که به آب نگاه کنی. خیلی وقت است که تو با آب انس پیدا کرده‌‏اي، دوست شده‏ایی، با آن حرف می‏زنی، می‏خندی، گریه می‏کنی و از رفتنش و از زلالی‏اش خوشت می‏آید. آب تنها دوستت شده است و مدت زیادی است که چشمان منتظرت را به آن دوخته‏ای، مدت یک زمستان است که احساس می‏کنی چیزی کم داری. قلب کوچکت هیجان دارد.

طاقت نداری در یک جا نشینی، حوصله بازی کردن با بچه‏‌ها از تو گرفته شده است و حالا احساس می‏کنی که زمستان به آخر رسیده اولین حرف‌‏هایی که با مادرت گفته بودی در دلت زنده می‏شود و خوب به خاطر می‏آوری که از مادرت پرسیدی:” مادر ! من بابا ندارم ؟ اگر دارم چرا به خانه نمی‏‌آید؟

چرا نمی‏آید که به من نقل پادشاه و دختر پادشاه کند، قصه کند و شب‏ها وقت نماز مرا همراهش به منبر ببرد، برایم اسب چوبی تیار کند؟ “ و مادر گفته بود:” پدر داری خانه‏اش دور است “ و تو چسبیدی که:” به خانه‏ی بابا برویم.” مادرت گفت:” حالی که برف است سرما می‏زند.”

و تو بعد از آن روزها بیرون شده با برف‏‌ها حرف می‏زدی، دستان کوچکت را روی برف‏‌ها می‏‌کشیدی، چهره شیرین می‏‌کردی، می‏گفتی:” برف‏‌های مهربان ! من شما را خیلی دوست دارم، وقت آمدن شما که رقصیده می‌‏آیید و مهربان می‏‌نشینید، صاف و بدون لک ولی یک حرف می‏زنم، ناراحت نشوید، آری حرفم حتماً این است که زودتر آب شوید، می‏‌دانید که مادر گفته:” وقتی برف‏‌ها آب شوند، ما پیش بابا می‏‌رویم. باید دل شما برای من بسوزد. چون خیلی مهربانید.”

به خانه می‏آیی به عکس بابا نگاه می‏‌کنی. بارها پرسیده‏ای که:”این عکس را کی و در کجا گرفته‏‌ای”

و جواب‏‌ها را تکراری شنیده‏ای و باز پرسیدی:” مادر این عکس را بابا کی گرفته ؟”

باز همان جواب؟ :”کابل ، دوران عسکری “ به چشمان عکس بابا تیز نگاه می‏کنی . برایت یک دنیا محبت را معنا می‏کند.

لبخند شیرین به لب دارد و تو پیش چهره مهربانش می‏خشکی، فکر می‏کنی، زیر لب می‏‌گویی:” بابا ! ما که با این برف زمستانی پیش تو آمده نمی‏‌توانیم. مادر این‏طوری می‏‌گوید، اما تو چرا نمی‏آیی؟

راستش همین دیشب خواب دیده بودم که آمده بودی، مرا سر زانویت نشاندی و موهایم را شانه کردی، آن‏قدر مهربان و آهسته که اصلاً موهایم درد نمی‏‌کرد و برایم قصه گفتی، از آن قصه‏‌های شیرین و گفتی پیشم بیاید مرا تنها نگذارید. فراموشم نکنید، چشم به راه شمایم. اما وقتی از خواب بیدار شدم، پیشم نبودی و خیلی زود رفته بودی.”

راستی پیشت بیایم وقتی برف آب شود، آب بالا بیاید. سبزه‌ها و گل‌ها از زمین سرک بکشند. مادرم این‌طوری می‌گوید. بابا یادت باشد که گل‌های قشنگی پیش خانه ات بکاری!

حالا آب بالا آمده است، سنگ‌هایی که مدتی تو به آن چشم می‌دوختی و گذر آب را از کناره‌هایش تماشا می‌کردی، بین آب گم شده است. روزهای گرم بلندتر شده اند. برف‌ها از روی دره رفته بالا، سبزه‌ها نول کشیده اند. شاد می‌شوی تیز تیز نگاه می‌کنی . چشمت به یک غنچه می‌افتد که تازه دهان باز کرده است . بالا می‌پری، دور خود چرخ می‌زنی، دستانت را به آسمان بلند می‌کنی ، دویده می‌آیی از دامن مادرت کشیده می‌بری نشان می‌دهی و می‌گویی:”مادر ! دیدی غنچه‌ها دهان باز کرده اند ؟ حالا دیگر وقتش رسیده مگر نه ؟ پس همین فردا برویم، آری همین فردا چطور؟”

مادرت، تو را از زمین بلند می‌کند می‌بوسد، موهایت را با ناخنش پس می‌زند و با گلوی گرفته می‌گوید:” تو خیلی لجوجی! باشد فردا “ و تو به چشمانش نگاه می‌کنی، در بینی‏اش اشک چرخ می‌زند تو هم می‌گویی:” باشد فردا.”

صبح دیگرش ، دامن مادرت را یله نمی‌کنی. مادر نان می‌پزد و در بین دستمال آبی رنگ می‌پیچید، می‌پرسی:” برای بابا می‌بری ؟” مادرت آهی کشیده می‌گوید:”آری” لباس‌های نو ات را می‌پوشی . حرکت می‌کنید. مادر می‌گوید:” 4 ساعت پیاده راه است.”

ولی تو خوش‌حالی . هر چه به خانه بابا نزدیک می‌شوید، گل‌های رنگارنگ بیشتر می‌شوند. شاپرک‌ها به هر سو بر شاخه‌های گل در رفت و آمد بودند و تو آرزو می‌کردی، کاش من هم شاپرک بودم! به آسمان می‌رفتم، از یک شاخه گل به شاخه دیگر می‌پریدم.

زودتر می‌رسیدم، باز با ناخنت نشان می‌دهی. به خورشید می‌رفتم و باز یادت می‌آید که یک روز مادرت گفته بود:” آنجا خورشید خانه بابایت است.” می‌پرسی:” مادر ! تا خانه بابا چقدر راه مانده است؟” مادرت می‌گوید :” نزدیک شدیم.” مادر باز موهایت را شانه می‌کند. لباس‌هایت را مرتب می‌کند و تو هم به قد و قیافه ات نگاه می‌کنی. قشنگ قشنگی.

چون شاخه گلی بهاری در وسیع دامن طبیعت. دسته گلی زیبا می‌چینی. خیز می‌زنی، شوقت گرفته است. شوق دیدار بابا.

نشستن روی زانوی او و دیدن چشم‌های مهربانش از نزدیک. مادرت بعضی وقت‌ها دست‌هایش را بابا می‌کند و اشک‌هایش را پاک می‌کند، می‌خواهی بپرسی که چشمت به بیرق سبز می‌افتد. بالا می‌پری و می‌گویی:” مادر رسیدیم. آن بیرق را دیدی؟ بابا بیرق دارد.” مادر می‌گوید:” آری رسیدیم.”

نزدیک می‌شوید، لوحه‌‏سنگ‌های کوچک و بزرگ پیش شما سبز می‌شوند. بیرق سبز بالای یک خاک پهلوی لوح سنگ بزرگ نصب شده است و روی بیرق به خط سرخ چیزی نوشته شده است که خوانده نمی‌توانی. گل‌های زرد و سرخ روی خاک موج می‌زنند.

مادر در کنار چوبه‌ی بیرق می‏نشیند، اشک‌هایش روی خاک می‌ریزد. بغضش می‌ترکد. صدای لرزان و غم آلودش بلند می‌شود: ( آه ) و تو با چشمان پر اشکت به بیرق نگاه می‌کنی که همچنان در باد می‌رقصد.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده