چرا از زبان مادری من می‏ترسی؟

خیلی وقت‌ها هم هست که اینقدر خوب نیستیم و طوری با هم رفتار می‌کنیم که اجتماعی بودن ما را زیر سوال می‌برد. خیلی وقت‌ها به خاطر متفاوت بودن نژاد یا مختلف بودن مذهب، تنوع در رنگ، تحول در زبان، سطح درآمد و حتی جنسیت مورد تهدید و تحقیر قرار می‌گیریم، زنان و کودکان مورد تجاوز و آزار قرار می‌گیرند، حتا حیوانات و خاک و هر آن چیزی که به ما تعلق دارد تاوان این “از ما” بودن را می‏پردازند. از سیاست زمین‏های سوخته گرفته تا سیاست تصفیه قومی و اینک سیاست تقابل فرهنگی.

این همه به این خاطر است که در درون خود یک ترس و هراس کاذب و ساختگی داریم. به خاطر ترس از اطرافیان‏مان از کمک به یک انسان خودداری می‌کنیم، به خاطر هراس از شماتت نزدیکان از وصلت با یک غریبه اجتناب می‏کنیم، به دلیل ترس از پیشرفت دیگران و هراس از پس ماندگی خود که در واقع دلیل آن نادانی یا ناتوانی خودمان است نسبت به دیگران حسادت و در مسیر ترقی دیگران کارشکنی می‏نماییم. به دلیل کم‏کاری یا سهل‏انگاری خویش از گسترش و رونق سایر عقاید و فرهنگ‏ ‏ها هراسان می‏شویم. لذا به جای اینکه به فکر تبلیغ و ترویج عقاید خود باشیم به فکر تکفیر، تحقیر و محدود ساختن عقاید، فرهنگ و زبان دیگران می‏افتیم. به این منظور حتا حاضر هستیم که به دانش، تفکر و تعقل و کرامت انسانی خود هم دهن‏کجی کنیم.

با وجود این بی‌احترامی‌ها به خود و برای همدیگر و تعصباتی که در همه ما ریشه دوانده، باز توقع آرامش، آسایش، امنیت و پیشرفت را هم داریم. و توقع داریم تمام کسانی که مورد توهین، تهدید و تحقیر ما قرار گرفته اند به ما احترام بگذارند و انتظار داریم که در بین چنین انسان‏های آسیب‏خورده در امنیت و راحتی زندگی کنیم.

اما چه چیز دلیل این بی‌احترامی‌های همیشگی نسبت به یکدیگر است؟ چه چیزی این قدر انزوا، تنهایی و جدایی ایجاد می‌کند، طوری که آن‏هایی که متفاوت از ما به نظر می‌رسند را دشمن خود می‌بینیم؟ چرا با این همه بیزاری و بی‌احترامی با هم رفتار می‌کنیم؟ آیا به این دلیل است که ترس‌های درونی‏مان را بر یکدیگر منعکس می‌کنیم و به جای اینکه بفهمیم این ترسو ناشکیبایی از درون خودمان ریشه می‌گیرد، و واقعیت خارجی ندارد آن را مشکلاتی می بینیم که نیاز به نابودی دارند؟

ما باید یاد بگیریم که چطور فرش خوش‌آمدگویی را برای نیمه تاریک خود پهن کنیم چون وقتی سرکوبش می‌کنیم، آن را به دیگران منعکس می‌کنیم و دچار سندرم “ما” و “آن‏ها” می‌شویم: حق با ماست و با آن‏ها نیست، پس باید قبل از اینکه آن‏ها ما را بکشند، ما باید آن‏ها را بکشیم. قبل از اینکه آن‏ها پیشرفت کنند ما باید پیشرفت کنیم و اگر توانایی آن را نداریم به هرطریقی باید حداقل مانع ترقی آن‏ها شویم.

این خیلی مهم است، زیرا تا زمانی که برای از میان برداشتن دشمنان‏مان و اطمینان از بقای خود، همدیگر را می‌کشیم، به زمانی منتقل می‌شویم که چنین جنگ‌هایی برای ادامه وجود نوع انسان مضر است و به زوال انسان کمک می‌کند. برای اینکه بر اکثر مشکلات و مسائلی که با آن‏ها سروکار داریم، چه اجتماعی، چه محیطی یا جهانی، غلبه کنیم، باید بر تعصبات خود پیروز شده و در کنار هم و با هم تلاش کنیم نه در مقابل همدیگر.

بخواهیم یا نخواهیم ما افغان‏ها نیز در آستانه یک جهش تکاملی قرار داریم و آن چه که آن را وضعیت انسان می‌نامیم چیزی است که دیگر غیر مرسوم است. در گذشته وقتی برای یک لقمه غذا یا سرپناه با هم می‌جنگیدیم، مفید به نظر می‌رسید، شاید این منیت‌ها در ما ریشه دوانده باشد. اینکه می‌گوییم اول قبیله من، اول زبان من، و با این ترس که ممکن است چیزی از ما گرفته شود، به دیگران حمله می‌کنیم. اما می‌توانیم دنیایی هماهنگ و توأم با همکاری داشته باشیم طوری به هم نگاه کنیم که برای بقا به یکدیگر نیاز داریم. قبل‌ها برای تضمین بقای خود باید بر یکدیگر غلبه می کردیم و آن‏ها را سر بریده و شکم می دریدیم، اما امروز باید طریقه‌ای کاملاً جدید و مدنی از ارتباط را کشف کنیم و برای کشف آن به همدیگر نیاز داریم.

لذا شایسته یک ملت با فرهنگ نیست که یک روز دین و مذهب را به تمسخر گرفته و فتواهای تکفیر همدیگر و جهاد علیه یکدیگر را صادر کنیم، روز بعد آنان را متهم به جاسوسی و ارتباط با بیگانه‏ها نماییم و روز دیگر از ترس ترقی و پیشرفت هموطنان خویش به فرهنگ و ادبیات دهن‏کجی نموده و چنان به زبان مادری دیگران مداخله کنیم که با چشم‏سفیدی و حماقت تمام، اسم مکان زبان مادری خود را اسم خاص معرفی نماییم تا ظاهراً دیگران را به بن‏بست و چالش بکشانیم. غافل از اینکه خود و فرهنگ خویش را به تمسخر و مضحکه گرفته ایم. اگر آن دیگران در زبان مادری خود واژه‏سازی می‏کنند هیچ نیازی ندارند که از زبان مادری شما چیزی را وام گرفته و آن را برای خود ترجمه کنند. این حق طبیعی و مدنی ماست که به جای ولسی جرگه بگوییم مجلس نمایندگان و به جای ثارنوالی بگوییم دادسرا و دادستانی، و به شاروال بگوییم شهردار یا به ولسوالی بگوییم شهرستان و به ولسوال بگوییم فرماندار، گفتن دانشگاه، داروخانه، بازرگانی، بهداشت، فرمانده، ارتش و… جزیی از فرهنگ و زبان مادری ماست که هیچ کس حق مداخله در زبان مادری و ممانعت از تکلم به آن را ندارد. بنابراین بهتر است که بیش از این نه به زبان مادری خود توهین کنید و نه به زبان مادری ما مداخله کنید. زیرا پوهنتون، الجامعه، یونیورسیتی، کالج، دانشگاه و… در تمام دنیا وجود دارد لذا اولاً خاص نه بلکه عام و ثانیا چون به یک مکان اطلاق می‏گردد اسم مکان است نه اسم خاص. در جواب این وکلای کمدین و زبان‏شناسان زبان نفهم، بهترین جواب همان شعر ناب فارسی است که قرن‏ها پیش گفته شده: “ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود می‏بری و زحمت ما می‏داری”.  

0 پیام برای این مطلب ثبت شده