کافکا از عشق تا مسخ

نویسنده ها اغلب از بیان احساسات خود آنگونه که در زندگی خصوصی تجربه کرده‌اند هراس داشته‌اند و این موضوع در برگیرنده اکثر کسانی است که می‌شناسیم و زمانی که با آثار شان رو در رو می‌شویم می‌دانیم که تلاش‌شان برای گریز از آن در نوشته‌های شان وجود دارد. شمار زیادشان تلاش داشته‌اند تا بخش خصوصی زندگی‌شان بیشتر در نوشته های خودشان انعکاس داده نشود، به خصوص آن بخشهایی که پای زنی در میان است.

در خصوص نویسنده‌ها و فیلسوفان نام‌آشنایی که بیشتر زندگی خصوصی‌شان را خوانده‌ایم و از آن آگاه گشته‌ایم این موضوع بیشتر از همه صدق می‌کند. از سوی دیگر اما، ما گاهی آنقدر درگیر مسایل فکری آن‌ها در موارد گوناگون می‌شویم که فراموش می‌کنیم او هم یک انسانی است شبیه ما است و همان حس طبیعی را دارد که ما داریم و از چیزی مبرا نیستند، برای همین گاهی این مورد باعث تعجب ما می‌شود. حالا این که نویسنده‌ها هم مانند هرکس دیگری یک مرحله گذاری چون بلوغ و عشق را سپری میکنند، موردی که خیلی طبیعی است اما تنها چیزی که آن را جدا میسازد نوع دیدگاه او به موضوع و پیرامون است و همین برچسپ نویسنده یا فیلسوف بودن هم کافی است تا کنجکاوی ما را بیشتر تحریک کند و تعجب ما را به همراه داشته باشد.

مثلن ما درمورد تمام ابعاد فکری نیچه می‌خوانیم و فلسفه اش را می‌خوانیم و از او همان تصور رایج را داریم مردی که جهان فلسفه را زیر رو کرد، مردی که اکثر چوکات‌ها و ساختارها را شکستاند، مردی که اخلاقیات را زیر و رو کرد و اکثر ارزشها را بی‌ارزش ساخت. اما زمانی که به زندگی خصوصی او، به خصوص در مورد لوسالومه می‌رسیم می‌بینیم چی ساده پیش پای این بانو زانو می‌زند و زمانی هم که جواب رد می‌گیرد تا جایی پیش می‌رود که برچسپ ضد زن را برای همیشه با خود حمل می‌کند که در مواردی هم می‌توان این موضوع را در نوشته هایش دید.

این موضوع تنها در مورد نیچه نیست اکثر نویسنده ها از این تاثیر پذیری فرار نتوانسته‌اند و جای که پای زنی در میان بوده زندگی‌شان از یک رو به دیگر رو شده است. مثلن این موضوع در مورد داستایفسکی، چخوف، پوشکین، سارتر و ده‌ها نویسنده دیگر هم صدق می‌کند. نمونه بارز آن را می‌توان در کتاب این راز سر به مهر دید. کتابی که به زندگی خصوصی بارزترین نویسنده های روس می‌پردازد، نویسنده هایی که انگار با استناد به همان گفته مشهور همینگوی که میگوید: «وقتی عاشق استی بهتر میتوانی بنویسی» دنبال بهانه هایی برای بهتر نوشتن هستند.

اما نکته دیگر آن همان در ابهام گذاشتن بخش خصوصی زندگی‌شان بوده و کمتر نویسنده‌ای علاقه داشته تا آن بخش زندگی آنها فهمیده شود برای همین هم اگر گاهی ما با آن سر خوردیم در واقع انگار با یک شخص تازه‌ای آشنا شده‌ایم. و این درست زمانی اتفاق افتاد که کتاب نامه‌های کافکا به فلیسه و بعدش هم آخرین عشق کافکا نوشته کاتی دیامانت را می‌خواندم.

در این نوشته هم بیشتر می‌خواهم روی موضوع زنان در زندگی کافکا و درباره کافکا بپردازم. همان کافکایی که همه با قصر، مسخ و محاکمه‌اش آشنا هستیم. همان کافکایی که در جهان داستاننویسی همواره سایه‌اش را روی داستان‌نویس‌ها و حتا فیلسوفان هموار نموده است تا جایی که کمتر نویسنده و فیلسوفی را می‌شناسیم که در بخشی از نوشته‌هایش به کافکا و جهان داستانی اش اشاره نکرده باشند.

سارتر در کتاب «دربارهی نمایش» می‌نویسد: «اگر کافکا نمی‌بود بسیاری از روشنفکران هم سن من هم به این صورت که هستند نمیبودند

اگر این جمله را یک فرد عادی بگوید شاید این همه مهم نباشد، اما زمانی که سارتر بنیان گذار اگزیستانسیالیم میاید و در مورد کافکا چنین مینویسد مشخص است که باید لحظه ای درنگ کرد. در مورد سارتر نیاز به گفتن نیست، میدانیم که یک قرن چگونه با فلسفه و تهوعش و تمام اندیشه های دیگرش در آن بلندای ادبیات و فلسفه قرار گرفت و زمانی هم که نوبل را برایش پیشنهاد کردند انگار قرار بود از پله های بلند به پایینتر می‌خواهند بیاورندش. با تمام دلایل دیگری که برای رد این جایزه در نامه‌ای به آن اشاره کرد در جایی هم گفته بود که: یک مشت آدم گرد هم می‌آیند و تصمیمی‌میگیرند و هرکی را دل شان خواست انتخاب میکند تا برایش جایزه بدهند.

و از آن جایی که سارتر در تاثیر گذاری خود هیچ کمی‌ندارد می‌آید واز تاثیرپذیری از کافکا میگوید این جمله با تمام ابهت آن وقتی در ذهن ما در کنار آن کافکا با آن جهان تیره و تارش و آن همه مسخ شدن‌ها و سرگردانی های قصر و پوچی محاکمه و… ردیف میشود کجا میتوانیم تصور کنیم که این همان کافکایی است که به فلیسه مینویسد: عزیز دلم، اگر بچه های فقیر خیابانی را خوشحال میکنی، مرا هم خوشحال کن. من کمتر از آنها درمانده نیستم. تو هیچ نمی‌توانی تصور کنی که من چه شباهت زیادی به فروشندهی پیری دارم که شب با اجناس فروش نرفته اش به خانه میرود و بنابر این همان رفتاری را با من داشته باش که با چنین آدم‌هایی خواهی داشت. یا هم زمانی که می‌گوید: احساس می‌کنم پشت در بسته هستم که طرف دیگرش تو زندگی می‌کنی و هیچگاه باز نخواهد شد. یا هم می‌نویسد: شرم آور است که آدم انگیزهای زنده بودن خودش را تمامن در وجود محبوبش منحصر کند.

نامه های کافکا به فلیسه نخستین معشوق کافکا از این دست هستند. نامه هایی که در آن کافکا همواره به فلیسه از عشق خود سخن می‌گوید و در آن همواره تلاش می‌کند تا برای رسیدن به فلیسه چه گونه راه هایی را انتخاب کند که بتوانند یک زندگی آرام و خوشی را داشته باشند. در همین نامه‌ها کافکا که گاه گاهی از داستان‌هایش یاد میکند، بیشتر تلاش دارد تا زیباترین جملات را برای بیان احساسات خود استفاده کند.

اما اگر به جهان داستانی کافکا نگاه بیندازیم با آن قدرتی که نویسنده دارد و آن همه جهان متفاوت و آدم های متفاوت خلق میکند و اگر شخصیت‌هایش را معرفی می‌کند ما را تا عمق آن شخصیت‌ها میبرد، مثلا زمانی که ما با گریگور سامسا (شخصیت داستان مسخ) مسخ می‌شوییم و با ک (شخصیت رمان قصر) تمام تلاش مان را می‌کنیم تا وارد قصر شویم و زمان بیهوده ما را پیرامون یک هدف ساده میچرخاند و هیچ معنایی هم برای این سرگردانی و هدف غایی آن ندارد، یا هم زمانی که همچون یوزف ک از خواب بیدار می‌شویم دو مامور بدون هیچ دلیلی ما را بازداشت می‌کند و در واقع ما را محکوم به جرمی‌که خود هیچ اختیاری هم چون به دنیا آمدن در آن نداریم به دادگاه می‌کشاند و هر روز ما را به نحو دیگری محاکمه می‌کند. تا جایی که کافکا وقتی میخواهد وضع روانی ژوزف ک را تشریح کند می‌نویسد که : هنگامی‌که او را برای اعدام می‌بردند به مگس‌ها و تلاش‌های بی‌ثمر پاهای نحیف آنان برای رهایی از کاغذ مگس‌کُش می‌ماند.

با این شخصیت های داستان‌هایش در واقع این ما هستیم می‌رویم و تبدیل به آن ها میشویم و این ما هستیم که به عمق پوچ بودن جهان داستان‌هایش پرت میشویم یا به قول صادق هدایت که در کتاب پیام کافکا می‌نویسد: کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند.

این تنها هدایت نیست که در مورد دنیای پوچی کافکا نوشته است. نوشته‌های زیادی در مورد دنیای تاریک و پوچ کافکا نوشته شده است، زمانی که ما وارد دنیای داستانی کافکا می‌شویم این موضوع خودش همچون کتاب پیش روی ما باز میشود، ما می‌دانیم که با نویسنده ای رو به رو هستیم که گویا هیچ انگیزه‌ای برای زیستن ندارد و نویسنده که عبث بودن و پوچ بودن جهان را هم چون یک نقاش چیره دست با واژه‌ها ترسیم می‌کند.

همه را می‌خواندم گاهی آن شوق و شور و علاقه و عشق کافکا به این «بانوی آبی چشم و مهربان و درون گرا و پر شور و…» که از زبان کافکا در موردش ـ فلیسه ـ جاری می‌شد چنان جذاب بود که انگار دیگر هیچ کسی نمی‌توانست جایش را بگیرد، اما به مرور زمان گذشته از این که در همین کتاب بود که با نام «دورا دیمانت» آشنا شدم که همزمان بود در مورد تلخی پایان قصه‌های دگرگون شده یک نویسند با یک معشوقه یعنی با فلیسه. اما بعد معشوقه‌ای که نام بدل کرد و شد کسی به نام دورا دیمانت. نامی‌که مرا به کتاب «آخرین عشق کافکا» نوشته کاتی دیمانت برد. کتابی که برایم بازهم کافکای دیگری را معرفی کرد.

این کتاب که اکثر آن از یادداشت‌های دورا دیمانت و نامه‌های آن سرچشمه می‌گیرد، تا آخرین لحظات جان سپردن کافکا در آغوش آخرین معشوقش ـ دورا دیمانت ـ ادامه می‌یابد.

در بخشی از این کتاب کاتی دیمانت از زبان دورا دیمانت روایت می‌کند: وقتی اعلام کردند که کافکا نیهلیست و بنیان گذار اگزیستانسیالیسم است، دورا دیمانت این نظرات را پوچ و احمقانه خواند.

او از زبان دورا در مورد کافکا می‌نویسد: آدمی ‌که با آن همه شور و شادی می‌خورد و می‌نوشید و از خوردن یک موز آن همه لذت می‌برد، هر کسی که می‌دید فرانتس کافکا از یک نوشیدنی جرعه‌ای می‌نوشد، عاشق آن نوشیدنی می‌شد. چطور ممکن است انسانی که با آن شور و حدت می‌زیست و به کارهای روزمره زندگی‌اش چنان روح و شوری می‌دمید از زندگی متنفر باشد؟

0 پیام برای این مطلب ثبت شده