کرزی، رئیس ناکام فصل فرصت

از مطالعه تاریخ توسعه کشورهای باثبات جهان چنین استنباط می‏شود که هر کشوری در جهت رشد و توسعه ابعاد مختلف نهادهای مورد ضرورت جامعه خویش، برنامه و خط مشی ویژه‏‌ای را انتخاب، تعقیب و عملی نموده است. آن‏ها افزون بر اینکه استراتژی تعریف شده در زمینه سیاست کلان کشور خود داشته‏‌اند؛ تمام نهادهای مستقل و وابسته ملی نیز از برنامه و پلان منطبق با سیاست کلی، برخوردار بوده‏‌اند و در تمام این برنامه‏‌ها، صرف یک خط قرمز، محور توجه سیاسیون و نخبه گان اجتماعی بوده و آن پاسداری از منافع علیای کشورشان بوده است.

براین اساس فعالیت تمامی اشخاص حقیقی و حقوقی و نهادهای مسئول کشور، حول محور «منافع ملی» تنظیم شده وبه عنوان یک اصل ملی در افکار عامه نهادینه و مورد احترام و رعایت قرار می‏گرفته است. در صورت اقدام عمل خلاف این اصل و یا تهدید آن به هر شکل ممکن، متخلف و خاطی به زودترین وقت مجازات و به پنجه‏‌ی قانون سپرده می‏شده و برکس اگر افراد یا نهادهایی در جهت تأمین اصل مذکور تلاش بیشتر می‏‌نمودند، یا اینکه در این زمینه خلاقیت و ابتکاری به خرج می‏دادند، ضمن اینکه با محبوبیت و مقبولیت افکار عامه روبرو می‏‌شدند، از سوی مسئولین کشور نیز مورد توجه و لطف شایسته قرارمی‏‌گرفتند و چه بسا تحایف و جوایزی به صورت رسمی در انظار رسانه‌‏ها دریافت می‏کردند.

شفافیت در انجام این اعمال اذهان عموم را به خوبی در این کشورها روشن می‏ساخت و مشخص می‏شد که کدام نهادها در راستای تأمین منافع ملی کشور قدم برداشته و کدام یک خلاف آن عمل می‏کند.افغانستان با اینکه فرازوفرودهای زیادی را سپری کرده است و تجربه‏‌های تلخی را از بی‏‌نظمی‏‌های دوامدار کماکان در حافظه دارد، اما با تأسف در این «فصل فرصت»، سیاست مشخص و تعریف شده در اداره امور کشور و چگونگی ارتباط با جهان خارج را در برنامه کلی خود نداشته و تعریف منافع ملی و ملت با دیدگاهای مختلف عملاً با چالش مواجه بوده است. در نوشته حاضر تلاش خواهد شد تا عوامل ناکامی نظام فعلی را در زمینه فراهم‏‌سازی رفاه اجتماعی و توسعه سیاسی و تأمین امنیت و… در سیزده سال گذشته به برسی بگیریم.

   در آغاز شکل‏‌گیری نظام کنونی، خلاصه برداشت افراد جامعه از وضع پیش آمده چنین بود که: «افغانستان به سرعت توسعه خواهد یافت.» این خوش‏‌بینی فی‏نفسه کمک شایانی در گسترش نفوذ قدرت دولت مرکزی در ولایات کشور نمود. گروه طالبان به عنوان بزرگترین مخالف سیاسی نظام نو، تحت تأثیر نفرت اذهان عامه از مخالفت و نبرد، اندکی باز ماند، اما بعد از مدتی به تدریج فعالیت خود را گسترش داده و در لابلای انحراف و ضعف دولت ریشه دوانید ودر این اواخر، قدرت خویش را تا اعماق قلب سیاسی کشور گسترش داد.

اکنون مردم افغانساتان با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می‏کنند. صرف نظر از برخی دستاوردهای زمانی که بیشتر می توان آن‏ها را محصول مقتضیات عصر تلقی کرد تا ابتکارات مهم حکومت، خواسته‏‌ها و توقعات ابتدایی و امکانات اولیه زندگی مردم تا هنوز فراهم نشده است. هم جامعه و هم دولت- به معنای واقعی- با چالش‏‌های بزرگی از قبیل فقر و بیکاری، فساد اداری و اخلاقی گسترده، ناامنی درتمام عرصه‏‌ها، بی‏‌اعتمادی سیاسی و… مواجه می‏‌باشند.

مشکلات حاضر با اینکه بر اثر عوامل متعدد و مختلف به و جود آمده‏‌اند، اما می‏توان مهمترین عوامل آن‏ها را در چند گزینه زیر خلاصه نمود:

نبود عزم راسخ در پاسداری ازمنافع علیای کشور: تقریباً تمام نظام‏‌های حاکم در تاریخ کشوربه نحوی در حق منافع ملی کوتاهی و جفا کرده‏‌اند و یا کم از کم در تصامیم و اقدامات خود منافع ملی را به عنوان یک اصل در نظر نگرفته‏‌اند، بل همواره منافع عمومی به نفع گروه، قوم و یا شخص خاص مصادره شده است. تاریخ شاهد است که در بسیاری موارد امکانات و امتیازات ملی به نفع حاکمان و زورمندان مورد استفاده سوء قرار گرفته است. این میراث شوم حاکمان گذشته اکنون به دستان حاکمان فعلی رسیده است. در حال حاضر با اینکه تعریف مشخصی از منافع ملی وجود ندارد، اما می‏توان شاخصه‏‌های کلی آن را از دیگر منفعت‏‌ها و مصلحت‏‌ها به آسانی باز شناخت و در جهت تأمین و حفظ آن به صورت جدی اقدام نمود. با تأسف چنانکه شاهدیم، انگیزه قوی و عزم جدی در حفاظت از منافع ملی وجود ندارد و همیشه اندیشه مصلحتی، تهدیدی جدی علیه آن بوده است.

گستردگی ویرانی در تمام نهادهای ملی: جنگ سی ساله، نه تنها فرصت‏‌های توسعه زیرساخت‏‌های کشور را هدر داد، بل بسیاری از زیربناها و نهادهای مهم افغانستان را تضعیف، تخریب و در معرض نابودی قرار داد. نظام کنونی در شرایطی روی کار آمد که کشور، یک ویرانه و مخروبه‏‌ای بیش نبود. تمام نهادها از هم پاشده بود و روحیه عمومی تحت تأثیر فضای ارعاب و خشونت قرار داشته و عقده‏‌های دوران جنگ، موانع جدی بر سر راه گسترش ارزش‏‌های نظام نو محسوب می‏شد. از این جهت در چنین حالتی باید پذیرفت که سیزده سال زمان، فرصت کمی برای رسیدگی به مشکلاتی با این ابعاد وسیع است. سی سال نبرد فراگیر برای تخریب، حداقل زمان برابر با آن را در تلاش برای آبادی می‏‌طلبد.

دیدگاه دوگانه در تطبیق قانون: این برهمه آشکار است که در افغانستان، قانون بر همگان یکسان تطبیق نمی‏شود. به کرات شاهد اعمال ضدقانونی از سوی زورمندان محلی بوده‏‌ایم؛ اما آنان عملاً از پیگرد قانون معاف بوده و حتی برخی از آنان مورد توجه و لطف بیشتر مقامات قرار گرفته‏‌اند. این نوع تفکیک و تبعیض، جفای آشکار در حق قوانین کشور بوده و ضمن اینکه جسارت مجرمین را در انجام اعمال تخریبی و غیر قانونی بیشتر می‏‌سازد، اعتماد مردم را نیز، از حکومت سلب می‏‌کند.

برخورد ابزاری جامعه جهانی با افغانستان: افغانستان به عنوان یک جغرافیای استراتژیک، همواره مورد توجه کشورهای قدرتمند وزیاده‏‌خواه جهان قرار داشته است. اکنون نیز مردم آن در راه تأمین منافع استعمارگران جهانی قربانی می‏شوند. در حال حاضر جنگی که درکشور جریان دارد به خاطر امتیازطلبی‏‌های کشورهای آن سوی اقیانوس‏‌ها است. امریکا و متحدانش، زمین افغانستان را مکان مناسبی برای بازی با هراس‏‌افکنی و گسترش سلطه‏ خود در منطقه می‏دانند، نه مکان آرامی برای زندگی مردم افغانستان.

توطیه پاکستان: پاکستان به این سه دلیل در امور افغانستان مداخله می‏کند: اول وجود مرز طولانی و جنجالی پاکستان با افغانستان، دوم ترس از نفوذ قوی هند در درون حکومت افغانستان، سوم مهم جلوه دادن خود در بحران افغانستان. دولت پاکستان از یک سو می‏‌خواهد دیدگاه‏‌های خود را در قضیه افغانستان به جامعه جهانی بقبولاند و ازسوی دیگر توان تحمل قدرتی به نام افغانستان را که همسو با کشورهند باشد، ندارد. بنابراین تا توان داشته باشد در راستای تضعیف دولت کابل خواهد کوشید.

0 پیام برای این مطلب ثبت شده