یــک روزدر شهــر

ازدروازه‏‌ی مقام ولایت بلخ که بیرون آمدم شهر به نظرم بیگانه جلوه کرد. ساختمان‏‌های تمیز و خیابان‏‌های پاکیزه و رهگذران شیک‏پوش با قدهای بلند و رسا نخستین مظاهر مدنیت از شهر پکه و پوستین بودند.

برای دیدار با یکی از اراکین دولتی به مقام ولایت بلخ باستان رفته بودم با آنکه امنیت در مزار شریف نسبتاً خوب است، اما تدابیر امنیتی بالایی برای ورود به مقام ولایت گرفته شده و از اذدحام خبری نیست. همین نکته بیشتر به آدم حسی از مدنیت می‏دهد. درختان همیشه سبز و طراحی محوطه ساختمان ولایت بلخ درهم آمیختگی عجیبی با هم پیدا کرده‏‌اند.

سکوت معناداری در محیط حاکم است و سرما هو هو می‏زند، هوا ابری است و یخن بالاپوش افراد در حال رفت و آمد چه کارمند و چه ارباب رجوع تا بیخ گوش بالا زده شده است.

با روی کشاده و مهربان آمر بخش تخنیکی و مالی مقام ولایت بلخ رو به رو شدم .صدایش از پشت خط تلفون رسا و محکم بود و به گوش طنینی از جوانی همراه با پختگی داشت. صدا پخته و جوان بود، اما صاحب صدا چندان جوان نبود و در کوره راه زندگی به پختگی و برازندگی رسیده بود.

اتاق کارش ساده و مرتب و دلکش و گرم بود و نمایی از فرهنگ و هنر ما را جلوه می‏داد. با آنکه اولین باری بود که ملاقاتش می‏کردم و سابقه آشنایی مختصری آن هم از پشت خط تلفون بین ما ایجاد شده بود، اما حس پدرانه‏‌ای را بازتاب می‏داد. کار شخصی داشتم و می‏شد گفت به نوعی دادخواهی داشتم هرچند که او دستی در قضا نداشت اما خوب قضاوت کرد و تا حدی که به او مربوط می‏شد دست یاری‏اش کوتاه نبود.

به هر صورت با دنیایی از امید و هراس از مقام ولایت بلخ بیرون آمدم. نگرانی‏‌های تازه‏ای به جانم رخنه کرده بودند، نگرانی‏‌هایی که در آغاز و اول شروع هر کاری به جان آدم نفوذ می‏کنند و من باید همه چیز را از اول آغاز می‏کردم و این مرا می‏‌ترساند.

با همین ترس در سرک قدم گذاشتم قدم زدم و آهسته پیش رفتم آدم‏‌ها به نظرم غربیه بودند. شهری آشنا با آدم‏‏‌های غریبه این حسی بود که داشتم. ولی من بیشتر با این شهر غریبه بودم تا رهگذران شیک‏‌پوش و مرموز که توانسته بودند این همه تضاد را تاب بیاورند و دم نزنند.

از جلو ساختمان ریاست اطلاعات و فرهنگ بلخ عبور کردم و به طرف مرکزشهر رفتم کم کم چهره‏‌ها عادی‏تر به نظرم آمدند. چهره واقعی شهر کم کم نمایان می‏گشت پسرکی کفش‏دوز تکیه داده به دیوار این ریاست با نگاه‌های زیبا و معصوم توجه‏‌ام را جلب کرد: کودکی که دنیای کودکی‏ اش با تشویش‏‌های بزرگ مختل شده بود.

از پیش بانک غضنفر که مردم در مزار شریف آن را برج غضنفر می‏گویند تکسی سوار شدم و به سمت فرماندهی پولیس بلخ حرکت کردم.

مقر فرماندهی پولیس بلخ ساختمانی تازه‏‌ساز و وسیعی است که امنیتش جدی و شدید اتخاد شده است. از پرداختن به جزئیات کاری درفرماندهی پولیس بلخ می‏گذرم فقط به این بسنده می‏کنم که فساد مار خوش خط و خالی است که زهرش را هر شهروند این آب و خاک چشیده و از آن در سطح جهانی سخت آسیب دیده است!

در این مقر که مرکز ایجاد احساس امنیت و آرامش است من احساس ناامنی و تنهایی و نابرابری و بی‏عدالتی و بی‏حرمتی و توهین و تحقیر کردم و احساس کردم به عنوان یک انسان نه به عنوان یک زن تا چه حد دست و پایم برای تحقق خواسته‏‌هایم و آروزهایم و حتی انجام کارهای اداری روزانه بسته است.

درک کردم که هنوز فاصله تا تحقق ارزش‏‌های حقوق بشری و انسانی برای یک زن زیاد است و هنوز باید در این مسیر تلاش‏‌های طاقت‏‌فرسایی انجام شود تا یک زن به برابری‏‌های اجتماعی در جام‌ه‏ای که به آن تعلق دارد دست یابد.درک کردم که شعارها و وعده‏‌های داده شده دولت فقط درحد پر کردن جای عریضه است و آن‏ها برای ثواب و از روی دلسوزی یا فشار جامعه جهانی حقی را برای زنان قایل شده‏‌اند نه ازروی یک ضرورت و نیاز مبرم جامعه به تغییراتی که در آن زن به عنوان یک انسان مطرح باشند نه یک زن!

یک روز در مزار شریف در حالی سپری شد که حس دقیق تری از تضادها و تعارض‏‌ها و بیدادگری‏‌ها و خشونت‏‌ها و نابرابری‏‌های فراوانی را به عینه دیده و تجربه کرده بودم و با دستانی درازتراز پا در جمعیت عادی و مزدحم شهر گم شدم!

0 پیام برای این مطلب ثبت شده