خط سوم، روایتی از جدال سنت و مدرنیته

محیط، دانشگاه کابل است. گروهی از دانشجویان که بر سر ارزش‌های مدرن با هم به مشاجره می‌پردازند. هم‌کلاسی‌هایی که در دو دنیای متفاوت به سر می‌برند. بخش نخست دخترانی هستند که سعی دارند مولفه‌های دموکراسی را حمایت کنند، حضور خود را در هر عرصه بنمایانند و نشان دهند که زنان نیز می‌توانند دوشادوش مردان درس بخوانند، کار کنند و در جامعه حضور داشته باشند.

در مقابل این دختران اما پسرانی قدعلم می‌کنند که حضور دختران را در دانشگاه خلاف ارزش‌های اسلامی می‌پندارند و تمامی هم و غم‌شان این است که دختران را از دانشگاه بیرون کنند. تلاشی که به نتیجه‌ای نمی‌انجامد، اما با این وجود آن‌ها با فشار آوردن سر رهبری دانشگاه می‌خواهند کلاس‌های درس دختران و پسران را از هم جدا کنند. این موضوع به جدال همیشگی میان دختران و پسران دانشکده علوم اجتماعی بدل شده است. نزاعی که سرانجام از دل صنف‌ها بیرون می‌شود و پای استاد را نیز به دخالت در این قضیه می‌کشاند. این اول سریال است و داستان دنباله‌دار است. آنچه که روایت شد، تنها بخشی از قسمت‌های سریال «خط سوم» است که جمعه‌ها از طریق تلویزیون طلوع در ساعت 7 شام، مهمان خانه‌ها می‌شود. داستانی تازه و بکر و ناگفته‌های گوشه‌های دانشگاه کابل در این سریال تصویر شده و به همین دلیل آخر هفته‌ها، این سریال صدها مخاطب را در برابر قاب جادویی قرن بیست و یک میخکوب می‌کند.

بسیاری از جوانان امروزی خاطرات زیادی از محیط دانشگاه کابل دارند. خاطراتی که در حال حاضر به سریالی بدل شده و نزاع‌های آن بحث‌های جدی را نیز در پی آورده است.

در کنار آنچه که یادآوری شد این سریال جلوه‌های دیگری نیز دارد. با آنکه تغییر پوشش در جامعه افغانستان در فضاهای عمو‌می ‌چون کوچه و خیابان مشهود نیست، اما در فضاهایی چون دانشگاه، کافه، رستوران، ادارات و… پسران و دختران جوان پوشش خود را تغییر داده‌اند. این مساله نیز برای گروه از جوانانی که باورهای افراطی از اسلام را با خود یدک می‌کشند، قابل قبول نیست. این موضوع از جنجال‌های دیگر میان این گروه از جوانان است. این نبرد ادامه دارد، دختران خود پرچم مبارزه را به دست می‌گیرند و با قناعت نکردن به خواست‌های آموزش و کشف حجاب پا از این هم فراتر می‌نهند و خواست‌های برابری‌طلبانه سیاسی (حق رای و مشارکت سیاسی) و فرهنگی (قوانین برابر) را مطرح می‌کنند و می‌کوشند با نوشتن از خود و دیگران (از روزنامه نگاری و شرح حال نویسی تا داستان نویسی) از وضعیت پیش آمده به درآیند و به عنوان شهروندان آزاد جامعه مدرن وارد تاریخ شوند.

در کنار این، بازتاب مسایل اجتماعی و چالش‌های جامعه افغانی از دیگر موضوعاتی است که در سریال خط سوم بازتاب یافته است. سریال خط سوم حدود یک ماه می‌شود که به روی آنتن رفته و تا کنون تنها چهار قسمت آن به دست نشر سپرده شده است.

این سریال کار مشترک «خانه فیلم رویا» و موسسه «کابورا پرودکشن» از زیر مجموعه‌های موبی گروپ است. این سریال را رویا سادات، کارگردان مشهور کشور کارگردانی کرده است. طرح اصلی این سریال را عزیز دلدار نوشته است.  ممنون مقصودی، مهال واک، احمدآریوبی، احمدنوید نوین، امیداحمد ادراک، سیدمرتضی علوی، فرزانه نوابی، حسیبا ابراهیمی و …… در نقش‌های آن بازی کرده‌اند.

دست‌اندکاران این سریال هنوز جزییات بیشتری در مورد این سریال و داستان کلی آن ارایه نکرده‌اند. همچنان آن‌ها واضح نساخته‌اند که قرار است داستان این سریال در چند قسمت جمع شود.

با این حال به نظر می‌رسد موضوع کمبود بازیگران زن در این سریال به خوبی مشهود است. در این سریال اکثرا دختران جوانی که پیشینه حضور چندانی در سینما نداشته در نقش‌ها حضور دارند. از همین رو، آن‌ها کمتر توانسته‌اند خودشان را در نقش‌ها بیابند. دیالوگ‌های که آن‌ها رد و بدل می‌کنند، بیشتر حالت تصنعی دارد و به عبارت دیگر در انتقال پیام به مخاطب این بازیگران توفیق چندانی نداشته‌اند. ممکن است دلیل این انتخاب‌های کارگردان، نبود هنرپیشه‌های زن و نداشتن جای‌گزین مناسب بوده باشد.

در کنار این، مکان‌های فیلمبرداری که در این سریال انتخاب شده؛ خیلی خوب نیست. از آن جایی که این داستان بیشتر در دانشگاه کابل جریان دارد، لذا می‌طلبد که محیط نیز بیشتر همخوان ساخته شود. اما به دلیل محدودیت‌ها، ظاهرا از یک اتاق به چند منظور استفاده شده است. به عنوان مثال، وقتی خوابگاه دانشگاه کابل در این سریال بازسازی می‌شود، این محل آنچنان کوچک نمایش داده می‌شود که گویا کارمندان یک اداره با هم به جدل می‌پردازند. در حالی که خوابگاه دانشگاه کابل حدود 2هزار دانشجو را در دل خود جای داده و چندین جریب زمین را احتوا کرده است. اما به دلیل محدویت مکان در شهر کابل این موضوع تا اندازه‌ای قابل درک است.

با این وجود در قطاری که توسط سرنشینان سنت و مدرنیته هدایت می‌شود، تا کنون مسیر روشنی وجود ندارد. به این پرسش ممکن است در قسمت‌های بعد پاسخ داده شود. اما با این وجود همه تلاش کارگردان این است که به مخاطب این پیام را القا کند که در مسیر پیشرو از میانه‌وری و یا حد وسط کار گیرد.

مهال واک در این میان همین نقش را دارد. نام او در این سریال وژمه است. وژمه دختری است که همواره تلاش می‌کند؛ میانه‌رو و انسان خوب باشد. در پی برآورده ساختن آرزو‌هایش است، اما به دلیل مشکلات خانواده‌گی و اقتصادی که دارد؛ نمی‌تواند به آسانی به هدفش برسد. او سعی می‌کند که زمینه همدلی و برابری را میان هر دو طیف مساعد سازد و دختران را برای ورود به دانشگاه ترغیب کند.

با همه این‌ها اما تولید سریال خط سوم یک نوید خوش برای سینمای کشور است. با توجه به کسادی بازار هنر و سینما، آفرینش چنین کارها بسیار دشوار به نظر می‌رسد. در شرایطی که چرخ تلویزیون‌های افغانستان را بیشتر سریال‌های خارجی مخصوصا سریال‌های ترکی و هندی می‌چرخاند، تولید این سریال‌ می‌تواند امیدی برای پر کردن جای خالی سریال در رسانه‌های داخلی باشد.

  • آرش عزیزی

آیا «دُن آرام» نوشته میخاییل شولوخف است؟

در سال ۱۹۶۵ جایزه نوبل ادبیات در رقابتی تنگاتنگ با نویسندگان بزرگی همچون ساموئل بکت، پابلو نرودا،‌هاینریش بُل، آنا آخماتووا؛ آندره مالرو و ولادیمیر ناباکُف به میخاییل شولوخُف رسید. در بیانیه‌ی کمیته نوبل آمده است که دلیل شایستگی شولوخف تنها به دلیل یک اثر است: «دن آرام»

واقعیت هم این است که شولوخف پس از «دن آرام» در طول ۲۵ سال، هیچ تولید ادبی با ارزش دیگری خلق نکرده بود و این نتیجه بررسی کمیته ادبی نوبل بود. ولی کمیته ادبی نوبل به ناگهان در بررسی و تصمیم خود در آن دوران تجدید نظر می‌کند و حتی یک اثر را نیز برای گرفتن این جایزه کافی می‌شمارد. در این روزها اما بر پایه‌اسناد معتبر به نظر می‌رسد که نویسنده رمان مشهور «دن آرام» کسی به‌جز میخاییل شولوخف است. این اسناد نشان می‌دهند که میخاییل شولوخوف یک بلوف ادبی است.

در گذشته در سال ۱۹۷۵ نامه‌ای از سولژنیتسین، دگراندیش روس، به بیرون از شوروی درز کرد که در آن نام یک نویسنده قزاق ضدبلشویک به عنوان آفریننده «دن آرام» عنوان شده بود: فیودور کرویوکف !

البته مقایسه‌های کامپیوتری نتوانستند این اظهارات را تایید کنند. اما آندری چرنوف پژوهشگر ادبی ساکن سن پترزبورگ که سال‌ها در این زمینه کند و کاو کرده است به تازگی نامه‌ای از یک متخصص تکنولوژی در آن دوران به نام آلکساندر ایلسکی خطاب به شولوخف‌شناس معروف لیو کولودنی در تاریخ ۱۹۸۹در فیس‌بوک خود به اشتراک گذاشته است. این نامه بیانگر حقایق تکان‌دهنده‌ای است.

دلیل این افشاگری چه بود؟

کولودنی در مقاله مفصلی به جنگ همه کسانی که نام شولوخوف را زیر پرسش می‌برند، می‌رود. البته در دوران شوروی بدنام کردن شولوخوف پیامد جزایی و سیاسی داشت؛ ولی در دوران گلاسنوست (شفافیت) بارها این شایعه که «دن آرام» نوشته‌ی شولوخف نیست، به مطبوعات نیز کشیده شد.

نامه ایلسکی از این رو شگفت‌انگیز است که او یک شاهد عینی است. او به عنوان نویسنده جوان از نزدیک شاهد نشرو تبلیغ این اثر بوده است و بیان می‌کند که بین سال‌های ۱۹۲۷-۱۹۳۰ به عنوان ویراستار فنی در هیات تحریریه «رمان گازتا» مشغول به کار بوده است. «رمان گازتا» گروهی از نویسندگان کارگری بودند که شولوخف نیز در آن به کار ادبی مشغول بود. این گروه زیرمجموعه نشریه «ماسکوسکی رابوتی» (کارگران مسکو) بودند. کار اصلی ایلسکی ثبت کارهای تازه نویسندگان در این نشریه بود. یک روز در سال ۱۹۲۷ مدیر این گروه به نام آنا گرودسکایا دو قسمت نخست یک اثر تازه را برای ویراستاری در اختیار ایلسکی می‌گذارد (آنا گرودسکایا به عنوان «دشمن خلق» در سال ۱۹۳۸ اعدام شد). هر دو قسمت بسیار جذاب و تاثیرگذار بودند.

پس از چندی آنا گرودسکایا گروه ویراستاران را به یک نشست فوری فرا می‌خواند و می‌گوید که از مقامات بالا دستور رسیده که این دو رمان تازه باید به نام «میخاییل شولوخف ۲۲ ساله» ثبت و نشرشود. دلیل این تصمیم آن بود که نویسنده اصلی رمان از نظرمقامات وابسته به «دشمن خلق» و یا به زبان دیگر «ضدانقلاب» بوده است! هم‌زمان در آن دوران، دستگاه تبلیغاتی حزب نیاز به یک اثر ادبی پرولتری و بی‌همتا در نخستین سال برنامه ۵ ساله داشت که نوشته یک فرد خودی و قهرمان پرولتری باشد.

ایلسکی می‌گوید که شولوخف که زیاد به نشریه سر می‌زد مردی فروتن و خجالتی بود و زیاد وارد گفتگوهای ادبی نمی‌شد. کمی بعد هر دو بخش نخست و د وم رمان به نام او منتشر شد و پس از آن شولوخف به انجام نقش خود درآمد وبه بخشی از نمایش حکومتی شوروی تبدیل شد.

سال ۱۹۳۲ و ۱۹۴۰ بخش سوم و چهارم «دن آرام» منتشر شد که بنا به گفته ایلسکی، شولوخف در تولید آن تلاش‌های ناموفقی انجام داد و برای همین یک گروه بزرگ از نویسندگان این کار مهم را به سرانجام رساندند. دو بخش پایانی از نظر تداوم سبک به کلی با دو بخش نخست ناهم‌خوانی دارند. در سال‌های ۱۹۲۸-۱۹۲۹ شولوخف بر روی رمان دیگری به نام «زمین نوآباد» کار می‌کرد. وی سرانجام اثر را به پایان رسانده و آن را تحویل گروه ویراستار داد. اما چنان کاستی‌هایی داشت که یک تیم متشکل از نویسندگان شامل یوری لیبدینسکی، الکساندر فادایف و ایلسکی ماموریت گرفتند که طی یک سال با شولوخف در آبادی قزاق‌نشین «ویوشنسکایا» که او درآنجا بسر می‌برد بروند تا رمان با همکاری شولوخف بازنویسی شده و قابل انتشار گردد.

پس از «زمین نوآباد» که یک اثر به شدت تبلیغاتی در زمینه‌ی سازندگی‌های اتحاد شوروی است، شولوخف جز چند نوشته کوتاه کار مهمی منتشر نکرد. آکادمی ادبی سویدن بر اساس این داده‌های تازه دردسر بسیار بزرگی پیدا کرده و مشغول بررسی شواهد است.

l مدومه

نگاهی به مجموعه شعری «من زلیخای زمانم»

«من زلیخای زمانم» مجموعه شعری گلثوم سادات حسینی است که به تازگی به بازار کتاب آمده است. کتاب «من زلیخای زمانم» دارای نود صفحه و حاوی ۷۲ شعر است. به گفته نویسنده، نوشتن این کتاب، حدود شش سال زمان را در بر گرفته و سرانجام به تیتراژ هزار جلد از سوی انتشارات میراث قلم، منتشر شده است.

کلثوم سادات حسینی، دانش‌آموخته‌ رشته حقوق است و تخصص او در حوزه جرم‌شناسی است. او در کنار فعالیت‌هایش در این عرصه، هر از گاهی شعر نیز می‌سراید. محفل رونمایی کتاب او هفته گذشته در کابل برگزار شد و بسیاری از شاعران، نویسندگان و دانشجویان در این محفل شرکت داشتند و این مجموعه شعری را به نقد و بررسی گرفتند.

آن طور که پیداست، شعرهای این مجموعه تبلوری از دردها، مصیبت‌ها و گرفتاری‌هایی است که شاعرپیرامون خود آن را تجربه کرده است. در کنار این، بن‌مایه اصلی این مجموعه شعری را بیشتر عشق و روابط انسانی شکل می‌دهد. با آنکه نویسنده در یک شرایط خاص اجتماعی کشور زیسته است، اما واژه‌های عشق، محبت و دوستی بیشتر در میان شعرهای این مجموعه رقصیده است:

چشمانت وحشی‌ست

و خون سادگی‌ام را می‌مکد

دست شیطان، گلوی ظریف اعتماد را می‌فشارد

و تو در پایان، با دهان آلوده به خون انسانیت

زوزه‌ی شرافت سر می‌دهی

اینجا قصه‌ی گرگ و میش است …

بوی تعفن هرزگی… بکارت دل‌ها را می‌درد

و عدالت تنها همان ترازوی روی عکس‌هاست

وای از عشق بگویم:

عشق اسباب‌بازی در دست کودکان بزرگسال امروز است

و خدا عاشقانه به این خاله‌بازی‌ها می‌خندد

روزگار دست در دست زمان

بوسه‌ها را به مزایده می‌گذارد

و آن‌چه به قیمت هوس فروخته می‌شود…

انسان است.

در کنار این، برخی از شرایط اجتماعی کشور نیز  در شعر شاعر، بی‌تاثیر نبوده است. برخی از شعرهای این مجموعه شرایط اجتماعی-سیاسی و ناهنجاری‌ها و فضای که بر زنان حاکم است را به تصویر کشیده است. به عنوان نمونه در شعر با عنوان «نجوا» چنین آمده است:

من از این شهر بیزارم!

اینجا

هر گوشه‌اش

زنی‌ست که خیال کندن خاطره‌ها

از هر خشت

دیوانه‌اش ساخته…!

زنی که دستانش از عشق سردند

و دلخوشی یک نجوا

با دلش ساز می‌زند!

در این شعر همان قسمی که پیداست، شاعر تلاش می‌کند که وضعیت زنان افغانستان را به گونه‌ای به تصویر بکشد و تصویر بدبینانه‌ای که از زنان در جامعه وجود دارد را بازتاب بدهد. و یا در شعر دیگر با عنوان «رها شده» چنین آمده است:

خدا که بیکار شد

شروع کرد به آفرینش من

زنی که نه… نبودنم را بودنیست

و نه…. بودنم را آسایشی…!

در این شعر حتا شاعر به دلیل این که یک ذهن خیال‌پرداز دارد، گاهی از خدا نیز شکایت می‌کند. شکایت‌هایی از معشوق، روزگار، اجتماع، فراق و.. به فراوانی در این مجموعه دیده می‌شود.

«من زلیخای زمانم» نخستین مجموعه شعری بانو گلثوم سادات است. 72 قطعه شعر این مجموعه که بیشتر شکل سپید و نیمایی دارند از میان حدود 180 شعر او برگزیده شده است. به نظر می‌رسد که او از یک دهه به این سو، دغدغه‌هایش را در قالب شعر ریخته است اما جرات نکرده  طی این همه مدت، آن را در دل کتاب جا دهد. چنانچه خود او در مقدمه این مجموعه آورده است:

سال‌هاست که کلمات در گلویم غبار گرفته بود، گاهی تلنگری و تکانی به آن‌ها می‌دادم، اما نمی‌شد که نوشت؛ هیچ‌گاه قبل از این نخواستم شعری بسرایم یا با کلمه‌ای در قالب شعر بازی کنم، اما خیلی دیر فهمیدم که این شعرسرایی می‌توانسته تنها راه سخن گفتنم با دل باشد، خلوتی با خودم، با زن درونم که هیچ‌گاه نتوانستم درکش کنم؛ شاید ناامیدی من از وضعیت نابسامان کشور عزیزم، انگیزه‌ من را از ریشه ضعیف کرد، شاید اوضاع نابسامان کشورم اجازه نداد تا پا پیش‌تر بگذارم. نمی‌دانم چطور و چگونه به یک‌باره نخواستم زن باشم…

با این حال، یکی دیگر از زیبایی‌های این کتاب، طرح جلد جالبی از محمد جلالی تمرانی است. مهتاب، درخت و حضور یک زن، در پشت جلد این اثر در یک محل جا خوش کرده است. مهتاب در این جا ممکن است که سمبول از عشق باشد و در کنار آن می‌تواند نماد نور در ظلمت را نیز تداعی کند. درخت در این جا به دلیل ریشه‌هایی که در زمین دارد به عنوان سمبولی از استقامت و ایستادگی کار گرفته شده است. و حضور زن نیز در طرح جلد، می‌تواند نمادی از عطوفت و مهربانی را بازتاب می‌دهد. همه این‌ها دست به دست هم داده و طرح جلد زیبایی را پدید آورده است.

در پایان یک بار دیگر، شعر «من ذلیخای زمانم» که عنوان کتاب نیز از همین شعر برگرفته شده را با هم می‌خوانیم:

وقتی عشق برایم دست تکان می‌داد

خدا در جایگاهش نبود

من با عشق، یوسفی برای خود یافتم

که خدا در نگاهش

برایم چراغی می‌افروخت

این نگاه به من آموخت

که عطر معشوق را در خیال به تصویر بکشم

هلاک نگاهش باشم

و برای هر دردش جان بسپارم

حال که دست پروده‌ی عشق شده‌ام

خدا در کنارم ایستاده است

می‌توانم با تمام وجود بگویم:

من در عشق خدا را دیدم

من زلیخای زمانم!

شناسنامه‌ی کتاب:

نام: من زلیخای زمانم

شاعر: کلثوم سادات حسینی

ویراستار: محمدرضا محمدی

چاپ اول: کابل، زمستان 1396

شمارگان: 1000 نسخه

طرح جلد: محمد تمرانی

ناشر: انتشارات میراث قلم

lفآرش عزیزی

=============================================================

وداع با «ملکه‌ی مارها»

آیا مرگ نابهنگام سری‌دیوی کاپور به معنی پایان دوره تولید فیلم‌های زن‌محور در بالیوود است؟ این بازیگر که هنگام مرگ ۵۴ سال داشت، در دنیای مردانه و اکشن سینمای مردم‌پسند هند، بازیگر فیلم‌هایی بود که زنان در آن‌ها نقش اصلی داشتند و حضورشان پررنگ بود. حتی منتقدان و رسانه‌های هندی هم زمانی که قصد تعریف از او به عنوان ابرستاره‌ای در بین ابرستارگان مرد داشتند، با لقب «آمیتاب بچن مؤنث» از وی اسم می‌بردند.

در واقع سری‌دیوی تنها بازیگر زن تاریخ سینمای هند بود که مقام و موقعیتی ممتاز و در حد سوپراستارهای مرد بالیوودی داشت؛ و قبل و بعد از او، هیچ بازیگر زن هندی نتوانست به چنین موقعیت ممتازی دست پیدا کند. دو ستاره مطرح پیش از او، مینا کوماری و هِما مالینی تنها در حد یک ستاره درخشیدند. کوماری که در جوانی و در سال ۱۹۷۲ درگذشت، هنگام مرگ ۳۹ سال داشت و ستاره زمان خود محسوب می‌شد؛ اما بعد از مرگ بود که موقعیت ممتازی بین مردم و تماشاگران کسب کرد و لقب «پاکیزه» را گرفت که اشاره‌ای به آخرین فیلمش پاکیزه است که در آن در کنار راج کومار ظاهر شد و نقش یک رقاص سفیدپوش را بازی کرد. مالینی هم که بسیاری از تماشاگران سراسر جهان او را با شخصیت بسندی پرحرف شعله می‌شناسند، به عنوان «دختر رویایی» بالیوود شناخته شد، اما با این لقب منحصربه‌فرد هم نتوانست تبدیل به یک ابرستاره شود.

حضور سری‌دیوی در سینما، با بازی در فیلم‌های تامیلی در جنوب هند شروع شد. بالیوود که همیشه مترصد بهره‌برداری از ستارگان و داستان‌های آثار سینمایی دیگر کشورها و ایالت‌های هند است، سری‌دیوی را کشف و به مومبای/ بمبئی دعوت کرد. او اولین فیلم‌های بالیوودی‌اش را در ابتدای دهه ۱۹۸۰ بازی کرد و به‌سرعت تبدیل به بازیگر زن شماره یک محصولات بالیوودی شد. زمان حضور او، ستاره بخت ستارگانی چون زینت امان و پروین بابی رو به افول بود و ستارگان دیگری چون ریکا، مالینی و رینا روی جلای گذشته‌شان را نداشتند. سری‌دیوی با بازی در یک دوجین درام خانوادگی و کمدی، به ستاره اول فیلم‌های هندی بدل شد و تمام رقبای قدیمی و جدید خود را کنار زد. او در طول پانزده سال یکه‌تازی، با تمام ستارگان مرد بالیوود همبازی شد از جمله جیتندرا، میتون چاکرابورتی (همسر اولش)، ریشی کاپور و آنیل کاپور (که بعدها برادر شوهرش شد). حتی تماشاگران حضور او در کنار بازیگران کم‌سن‌وسال‌تر از خودش نظیر سلمان‌خان و شاهرخ‌خان را هم پذیرفتند. حالات کمیک چهره سری‌دیوی و چشمان درشتش، او را کودکانه جلوه می‌داد و همکاری با بازیگران جوان را توجیه می‌کرد. اوج بازیگری او در نگینه/ ملکه مارها (۱۹۸۶) بود که در قالب یک زن/ مار ظاهر شد.

اما آن‌چه نام سری‌دیوی را بیش از هر چیز در دوران بازیگری‌اش مطرح کرد، اصرارش بر حضور در فیلم‌هایی بود که شخصیت زن را در محور خود داشتند و مردان نقش مکمل آن‌ها بودند. سینمای مردانه هند که همیشه از بازیگران زن به عنوان عروسک‌های خوش‌رنگ‌ولعاب بهره گرفته بود، به‌سادگی حاضر به پذیرش دیدگاه سری‌دیوی نبود. آن‌ها فیلم‌نامه‌هایی را تولید می‌کردند که مردان در آن‌ها به دنبال انتقام‌های شخصی بودند و زنان تنها در صحنه‌های رقص و آواز یا نجواهای لوس عاشقانه حضور داشتند. اما با سری‌دیوی ورق برگشت و تماشاگران شاهد حضور شخصیت‌های زن قوی‌ای بر پرده سینما شدند که به‌تنهایی بار داستان و مسئولیت‌ها را به دوش می‌کشیدند و نیازی به مردان نداشتند. در عالم واقعیت هم این اتفاق افتاد و برای اولین بار در تاریخ سینمای هند، یک بازیگر زن دستمزدی برابر با دستمزد سوپراستارهای مرد دریافت کرد. به دنبال موفقیت سری‌دیوی بود که بقیه بازیگران زن هندی هم جان گرفتند و راهش را دنبال کردند. معروف‌ترین آن‌ها ویدیا بالان است که خود از طرفداران سری‌دیوی به حساب می‌آید.

در تاریخ سینمای هند بجز سری‌دیوی نمی‌توان بازیگری را پیدا کرد که تاثیری چشم‌گیر بر بازیگران زن نسل بعد از خود گذاشته باشد. هیچ‌یک از ستارگان زن هندی به اندازه او پیرو نداشته‌اند. منتقدان هندی از بازیگرانی چون تابو، شیلپا شتی، دیویا بهارتی (که سال ۱۹۹۲ به شکل مشکوکی درگذشت و از او به عنوان جانشین سری‌دیوی اسم می‌بردند)، بانو پریا و رامبها به عنوان مقلد سری‌دیوی اسم می‌برند. این بازیگران نه‌تنها بسیار شبیه سری‌دیوی بودند بلکه جلوی دوربین کاملاً حرکات او را تقلید می‌کردند. بازیگران دیگری چون کاجول، جوهی چاولا، مانیشا کویرالا و کارینا کاپور هم تحت تاثیر و الهام سری‌دیوی بودند. این نام‌ها، ستارگان اصلی زن فیلم‌های دو دهه اخیر بالیوود هستند. همکاران سری‌دیوی از او به عنوان آدمی بسیار خجالتی اسم می‌برند که زمان حضور در جلوی دوربین ناگهان چهره عوض می‌کرد و تبدیل به بازیگری پرقدرت می‌شد. بسیاری از منتقدان از بازی‌هایش به عنوان یک بازی مدل «اکتورز استودیویی» اسم می‌برند.

سری‌دیوی در سال ۱۹۹۷ و بعد از بازی در درام خانوادگی پرفروش جدایی با سینما خداحافظی کرد؛ فیلمی که بازسازی پیشنهاد بی‌شرمانه (آدریان لین، ۱۹۹۳) بود و بازی او سیل تحسین‌ها را به همراه داشت. او با اعلام خبر ازدواجش با بانی کاپور تهیه‌کننده سرشناس هندی (و برادر بزرگ‌تر آنیل کاپور ستاره بالیوودی) گفت به خانه می‌رود تا نقش یک همسر و مادر را برای شوهر و فرزندانش بازی کند. خداحافظی سری‌دیوی با موج مخالفت هواداران و اهالی صنعت سینمای هند روبه‌رو شد. اما او بدون توجه به این مخالفت‌ها سراغ بزرگ‌ترین نقش دوران زندگی‌اش رفت. ازدواج جنجالی سری‌دیوی با بانی کاپور تا مدت‌ها تیتر اول رسانه‌های گروهی بود. البته او دوباره به دنیای سینما برگشت و این بار زمانی بود که فرزندان دخترش بزرگ شده بودند. سری‌دیوی در سال ۲۰۱۲ با حضور در درام انگلیسی، مینگلیسی چهره تازه‌ای از خود به نمایش گذاشت. این فیلم بالیوودی اصلاً شباهتی به محصولات رویاپردازانه این کارخانه عظیم فیلم‌سازی نداشت و بیش‌تر مثل درام‌های مستقل اروپایی است. داستان درباره زنی است که زبان انگلیسی نمی‌داند و مورد ریشخند فرزندانش است.

  • فکیکاوس زیاری/ مدومه

زنان افغان سخن می‌گویند (رونمایی سه کتاب در باره زنان)

مرکز معلومات افغانستان در دانشگاه کابل ACKU و مرکز فرهنگی و آموزشی بریتانیاBritish Council افتخار دارند که امروز( چهارشنبه، 16 حوت 1396 ) روز جهانی زن را با رونمایی سه کتاب درباره‌ی زنان تجلیل می‌کنند.

«سه‌گانه‌ی قربانیان خشونت » سه کتابی اند که سرگذشت زنان را‌در افغانستان به تصویر می‌کشند. قصه‌های زنانی در این کتاب‌ها گرداوری و به شیوه داستانی روایت شده اند که در شهرها و قریه‌ها به اشکال گونه گون خشونت را تجربه کرده اند. برنامه‌ی رونمایی، نقد وبررسی این کتاب‌ها با اجرای گروه سرود و اشتراک نويسندگان، فعالان مدنی، دانشجویان، استادان دانشگاه‌ها، نمایندگانی از دفتر یونسکو، بانک جهانی، مرکز فرهنگی بریتانیا، بنیاد اسیا و با حضور دیگر چهره‌های علمی و‌فرهنگی در تالار همایش‌های ACKU برگزار شد.

این سه کتاب الهام گرفته شده از داستان‌هایی واقعی زنان و رویدادهای خشونت‌بارعلیه زنانی است که به نحوی در خانه و یا در اجتماع مورد خشونت قرار گرفته‌اند.

در این کتاب‌ها به طور خاص سرگذشت زنانی از هلمند، قندهار، بامیان، بدخشان، هرات و ننگرهار به شیوه داستانی به تصویر کشیده شده است.

زنان در افغانستان همواره در معرض آسیب‌هایی چون خشونت‌های خانوادگی، برداشت‌های نادرست از مذهب، آداب و رسوم نادرست، بی‌سوادی، کمبود اطلاعات درباره‌ی حقوق بشر قرار داشته است و در این میان صدای زنان مخصوصا در مناطق دور افتاده کمترشنیده شده است و یا توسط وضعیت اجتماعی فرهنگی مردسالارانه نادیده انگاشته شده است.

در بسیاری موارد، دیدگاه‌های زنان درباره‌ی مسایل ملی، محلی و حتی خانواگی به درستی شنیده نشده یا فرصتی برای شنیدن برای زنان داده نشده است. بخشی از این واقعیت ناشی از این بوده بستر و زمینه‌ی ابراز نظر برای زنان فراهم نبوده است.

تلاش ما بر این است که فرصتی برای زنان فراهم شود تا در باره‌ی خودشان سخن بگویند و از ستم‌هایی که بر آنان می‌رود دادخواهی کنند.

« زنان فراموشده»، « خشم ییلاق» و « معجزه‌ی زن بودن » در شش‌هزار نسخه به زبان‌های فارسی و پشتو از سوی برنامه‌ی توانا /ABLE مرکز معلومات افغانستان چاپ شده و قرار است به‌صورت گسترده در ۳۴ ولایت کشور توزیع شود.