در نسبتِ مفهوم«جنوب» با ادبیات جهانی

پاسکال کازانووا این فضا را به «جمهوری جهانی ادبیات» ١ تعبیر می‌کند، که نه یک وضعیت معاصر ادبی، بلکه یک فرایند تاریخی بلند‌مدت است که در آن مفاهیم ملی و بین‌المللی ادبیات مفهومِ متعارف خود را از دست می‌دهد و بازتعریف می‌شوند. «انقلاب فاکنری» یکی از رخدادهای ادبیات‌سازِ جمهوری جهانی ادبیات است که فاکنر را از مقامِ یک نویسنده وابسته به مراکز ادبی فراتر می‌برد و در قامتِ یک انقلابی و سلفِ نویسندگانی می‌نشاند که در پیِ پیوندزدنِ ادبیات سراسربومی خود با ادبیات مدرن بودند. از این‌رو اگر تغییرات ساختاریِ این رمان‌نویس آمریکایی در رمان و نوآوری‌های فنی او در تمام مراکز ادبی به‌مثابه امکاناتِ فرمالیستی درک شد، در کشورهای پیرامونی جهان ادبی، ابزارهایی حامل رهایی تلقی شد. آثار فاکنر برای این‌دست نویسندگان که در جست‌وجوی راه گریزی از دست قواعد جاافتاده ملی بودند، در حکمِ راه‌حلی بود که به بن‌بست سیاسی، زیبایی‌شناسی و ادبی آنان خاتمه می‌داد. کازانووا معتقد است، فاکنر به زمان ادبی شتاب بخشیده است؛ از طریق فراهم‌کردن این امکان برای رمان‌نویسان مناطق پرت جهان و فقیرترین کشورها، که بتوانند از واقعیات تلخِ حاشیه‌های جهان در فرم ادبی، پرده بردارند. فاکنر این امکان را با نوشتن از جنوب، و شناساییِ مفهوم جنوب فراهم ساخت که در تمام آثارش حضور دارد، و جنوبِ فاکنر با تمام جنوب‌های دیگر پیوند دارد. «فاکنر به‌مثابه شهروند قدرت‌مندترین کشور جهان، و به‌منزله نویسنده شناخته‌شده در پاریس -که در روزگار فاکنر از مراکز ادبی مهم به‌شمار می‌آمد- باز هم‌چنان در کتاب‌های خود از شخصیت‌ها، چشم‌اندازها، طرز فکرها، و ماجراهایی سخن می‌گوید که در انطباق کامل با واقعیت همه کشورهایی است که در جنوب قرار دارند». و «جنوب» در نظر فاکنر، جهانی کهنه است، اسیر تفکرات پوسیده و خرافه و گرفتار در دور باطل زندگی بسته خانوادگی و روستایی. جهانی که تا پدیداریِ فاکنر تصور می‌شد تنها با رئالیسم توصیفی و رسمی قابل‌تفسیر است، اما با ایده فاکنر پای آن به عرصه مدرنیته در قالب رمان باز شد. در آثار او «یک تمدن خشن، قبیله‌ای، پر از اسطوره، سراسر مخالف با مدرنیته شهری به موضوعی خاص برای یکی از پر‌ماجراترین گام‌ها در سبک قرن تبدیل شد.»٢ این‌گونه بود که فاکنر، دست‌تنها تضادهایی را که کشورهای محروم با آن مواجه بودند، از میان برداشت و با حذف و طردِ مصیبت مراجع ادبی تحمیلی تمام ارزش‌ها و ساختارهای مرسوم را برهم زد و به‌تعبیر کازانووا با این انقلاب، تمام عقب‌ماندگیِ انباشت‌شده ادبیات‌هایی را که از مدرنيته استوار بر سبک کنار گذاشته شده بودند، با یک ضربه محو کرد. «یوکناپاتافا» نامِ منطقه‌ای است در آثار فاکنر که بخش جدایی‌ناپذیرِ جهان واقعی است که «تاریخ‌اش این امکان را برای فاکنر فراهم می‌کند که تحلیلی دراماتیک درباره نیروهای اجتماعی، اخلاقی و حقوقی انجام دهد که به مسائل انسان مدرن دامن زده‌ است». فاکنر در رمانِ «رکوئیم برای یک راهبه» که ادامه «حریمِ» او است، به‌نحو مستقیم‌تری تاریخِ واقعی می‌سی‌سی‌پی را با جهان داستانش در یوکناپاتافا پیوند می‌زند. مطالعه فاکنر در بنیان‌های تمدن و رابطه تمدن و انسان در رمانِ اخیر بیش از دیگر آثار او پیداست و «اهمیت رکوئیم بیش‌تر در این است که چشم‌انداز تاریخی هم روش این رمان است، هم از درونمایه‌های اصلی آن». ٣ فاکنر خود در نامه‌ای خطاب به ناشرش از نوشتن خاطراتش در قالب زندگی‌نامه‌ای خبر می‌دهد که «شبه‌داستانی است در وصفِ سگ‌ها و اسب‌ها و سیاهان با فصل‌هایی درباره وقایع تاریخی». و به‌نظر می‌رسد در «رکوئیم» او این کار را تا حد بسیاری انجام داده است. چه در نظر فاکنر وظیفه و تکلیف هر نویسنده گزارش تاریخی است که افسانه و کلام مکتوب و واقعیت را شامل شود، تاریخی که توامان واقعیت و افسانه‌های یک ملت را در بر گیرد. یوکناپاتافا، همان جهان میان واقعیت و افسانه است که فاکنر در آن تاریخِ ملتی را می‌سازد، یا به‌تعبیر مترجمِ «رکوئیم» در مقدمه‌اش، «از نظر فاکنر تاریخ، حرکت را متوقف می‌کند و نگاهی است از قفا به وحشت بدوی، به رنج تقطیرشده، قوام‌یافته و مشخص آنانی که مرده‌اند و به دیروز تعلق دارند، تا از تداوم تقلای انسان برای ماندن و پایداری بگویند.»

 آثار فاکنر جز آن‌که شمایی از تاریخ جنوب امریکا به‌دست می‌دهد، در حکم دعوت‌نامه‌ای بوده است برای ورود ادبیاتِ حاشیه‌ای و جنوب‌های دیگر به عرصه ادبیات مدرن. اسپانیا، لئون، الجزایر و آمریکای لاتین، خطه‌هایی از جهان بودند که به برکتِ انقلاب فاکنر صاحب ادبیاتی جهانی شدند. تا حدی که خوان بنت، نویسنده اسپانیایی می‌گوید، «دلیل من برای نویسنده‌شدن ویلیام فاکنر بود». رمان‌های فاکنر که در دهه پنجاه میلادی به‌دست بنت می‌رسند، راهی دراز در مکان و زمان پیموده‌اند. هیچ تقارب مشخصی میان این دو وجود ندارد مگر همان مفهومِ «جنوب» که دو خطه جهان را، جنوبِ ایالات‌ متحده و استان لئونِ اسپانیا را به هم گره می‌زند بی‌آنکه در ظاهر هیچ وجه مشترکی داشته باشند. رشید بوجدره الجزایری نیز با به‌کارگرفتنِ میراث فاکنر مسایل ملیِ الجزایر را بار دیگر از نو صورت‌بندی و طرح می‌کند. از این‌ها فراتر فاکنر بی‌شک بانیِ رهایی ادبیات امریکای لاتین از چنبره ادبیات بومی بود. «نماینده رهایی ادبی نویسندگان دوره رونق امريکای لاتین». مارکز و یوسا، دو غول رمان‌نویس جهان، بر اهمیت فاکنر شهادت داده‌اند. یوسا رمان‌های امریکایی بسیاری را خوانده است و به‌قول خودش بیشتر رمانِ «نسل سرگشته» را، فاکنر و همینگوی و فیتز جرالد و دُس پاسوس، اما بیش از همه فاکنر که همیشه نزد او حضوری زنده داشته است. چراکه به تعبیر یوسا، نویسندگان امریکای لاتین با واقعیتِ فاکنر یعنی جنوب ایالات ‌متحده وجه اشتراک بسیار داشتند. خویشاوندی فاکنر با نویسندگان امریکای لاتین و بنت و بوجدره نیز از همین روست. خویشاوندی که به‌قولِ کازانووا بر تقارب ساختاری دلالت دارد که از فاکنر سلفی می‌سازد کاشفِ یک راه‌حلِ خاص -روایی، تکنیکی، شکلی- که جدیدترین زیبایی‌شناسی را با کهن‌ترین ساختارها پیوند زده است.

١ -«جمهوری جهانی ادبیات»، پاسکال کازانووا، ترجمه‌ی شاپور اعتماد، نشر مرکز

٢، ٣. «رکوئیم برای یک راهبه»، ویلیام فاکنر، ترجمه‌ی شاپور بهیان، نشر نیلوفر

  • انقلاب فاکنری/ شیما بهره‌مند/ مدومه

نوید تازه برای احیای کتاب‌خانه‌های عامه کشور

سکوت این روزهای کتاب‌خانه عامه شهر کابل را صدای فلزکاری‌های ممتد درهم می‌شکند. گروهی از مردان جوان که سعی دارند، به وضعیت نامطلوب این محل، روح و روان تازه‌ای ببخشند. کتاب‌خانه عامه  که روزگاری با داشتن صدهزار جلد کتاب، از مهم‌ترین کتاب‌خانه‌های کشور به شمار می‌رفت، در سال‌های اخیر به دلیل نبود امکانات، در وضعیت بدی قرار گرفته است.

به تازگی اما قرار است کتاب‌خانه عامه شهر کابل، دوباره شکوهش را بازیابد و از وضعیت نامطلوب گذشته‌اش فاصله بگیرد. به این دلیل که وزارت اطلاعات و فرهنگ تصمیم گرفته به وضعیت کتاب‌خانه‌های عامه رسیدگی کند. از همین رو کار بازسازی از کتاب‌خانه عامه در قلب کابل آغاز شده است.

دولت در بودجه سال مالی آینده خورشیدی،۵۰۰ هزار دالر امریکایی را برای بازسازی کتاب‌خانه‌های دولتی و تهیه منابع جدید برای این کتاب‌خانه‌ها اختصاص داده است. مسوولان وزارت اطلاعات و فرهنگ گفته‌اند: در آینده نزدیک چهره کتاب‌خانه‌های عامه شهر کابل دگرگون خواهد شد. برنامه‌های وزارت اطلاعات و فرهنگ این است که ساختمان کتاب‌خانه بازسازی، کتاب‌خانه‌های جدید ایجاد، منابع تازه و کامپیوتری‌سازی سیستم کتاب‌خانه انجام می‌شود.

کتاب‌خانه‌عامه کابل، مجموعه‌‌ای نامرتب ازکتاب‌‌هایی است که در طول سال‌های گذشته به آن اهدا شده است. اگرچه کار بازسازی ساختمان آن تمام نشده و تعطیل است، اما این کتاب‌خانه پیش ازاین وضعیت چندان مناسبی نداشت. تا چندی پیش، سکوت سنگینی بر این مرکز حاکم بود، نه به این دلیل که آنجا کتاب‌خانه است و فضا باید ساکت باشد؛ بلکه به این دلیل که کمتر کتاب‌خوانی به این محل مراجعه می‌کرد.

در کنار این، کتاب‌خانه عامه کابل نه ساختمان معیاری دارد و نه خدمات آن معیاری است. ساختمان کتاب‌خانه عامه کابل حدود ۵۵ سال پیش ساخته شده است، آن هم در یک نقطه مزدحم شهر که آلودگی صوتی در آن بیداد می‌کند.

در آن زمان این کتاب‌خانه برای جمعیت ۲۰۰ هزار نفری ایجاد شده بود و اکنون پاسخگوی نیازهای جامعه نیست.

با وجود سپری شدن این همه سال و حاکم شدن فضای تکنولوژی در همه عرصه‌ها، سیستم‌سنتی تاکنون بر کتاب‌خانه‌های عامه کشور حاکم است. این کتاب‌خانه‌ها همچنان از سیستم کارت و کاتالوگ استفاده می‌کنند که شیوه خیلی سنتی و زمان‌گیر است. از این رو، افرادی که به کتاب‌خانه‌ها مراجعه می‌کنند، اطلاعات و منابع مورد نیاز خود را نمی‌توانند به آسانی به دست آورند.

مساله دیگری که باعث دلسردی بازدیدکنندگان می‌شود، نبود کاتالوگی است که در یافتن کتاب‌های مورد نظر مفید واقع شود. از آنجا که دسترسی به انترنت در کتاب‌خانه وجود ندارد، هیچ نوع خدمات آنلاین را نیز ارایه نمی‌کند. در عوض بازدیدکنندگان مجبورند که از کارت‌کاتالوگ برای یافتن کتاب مورد نظر خود استفاده کنند.

راه دیگر برای یافتن کتاب این است که از کتاب‌داران کمک خواسته شود و آن‌ها با استفاده از حافظه خود ‌می‌گویند چه کتابی دارند و در کجا هست. اگر بازدیدکننده‌ای خوش طالع باشد، کتاب‌دار می‌تواند موقعیت کتاب درخواست شده را بیابد. اما آن‌ها در اکثر اوقات  می‌گویند: «با معذرت، ما این کتاب را نداریم.» برخلاف اکثر کتاب‌خانه‌ها در غرب، در کتاب‌خانه عامه کابل معمولا به بازدید کننده اجازه نمی‌دهند در میان کتاب‌ها بگردد و آن‌ها را ببیند.

همه این‌ها باعث می‌شود که کتاب‌خانه عامه‌کابل به مکان ساکتی مبدل شود. تعداد اندکی از شهریان کابل این‌جا می‌آیند. در بهترین وضعیت روزانه ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر از کتاب‌خانه بازدید می‌کنند. در زمستان‌ها که دانشگاه‌ها و مکاتب رخصت است، تعداد بسیار اندکی می‌آیند. آن طوری که اطلاعات نشان می‌دهد به صورت کل، کتاب‌خانه عامه کابل ‍۱۳۷۵ نفر  عضو دارد.

نکته خیلی جالب این است که در سال ۱۳۵۶ در حالی که کابل بیش از ۵۰۰ هزار نفر نفوس نداشت (امروز بیش از ۵ میلیون نفوس دارد) تعداد اعضای کتاب‌خانه ده بار بیشتر از حال بود. در آن زمان این کتاب‌خانه ۱۴۰۰۰ عضو ثبت شده داشت. میزان بی‌سوادی در آن زمان خیلی بیشتر از امروز (البته نه در شهر کابل) یعنی در حدود۹۵ درصد بود.  این امر نشان می‌دهد که جنگ‌های داخلی و طالبان تنها ساختمان فزیکی کتاب‌خانه را نه، بلکه فرهنگ کتاب‌خوانی را نیز از بین برده‌اند.

نبود کمک‌های خارجی برای کتاب‌خانه‌ها

هرچند بعد از سال ۲۰۰۱ تلاش‌های برای بازسازی کتاب‌خانه‌های افغانستان صورت گرفت، اما این تلاش‌ها محدود بوده و هیچ‌گاه برنامه جامع و سراسری برای بازسازی کتاب‌خانه‌های کشور پياده نشده است.

بزرگترین کمک به کتاب‌خانه در سال‌های۱۳۸۲ و ۱۳۸۳ صورت گرفت. هیات معاونت ملل متحد در افغانستان یا یوناما ۲۰۰ هزار دالر را برای ترمیم فزیکی کتاب‌خانه، خرید وسایل ضروری اداری و ظرفیت‌سازی اختصاص داد. یک مشاور این پروژه در آن زمان به رسانه‌ها گفته بود که از مسوولان کتاب‌خانه خواسته بود که فهرستی از نیازمندی‌های خود را ارایه کنند.  به گفته وی: «زمانی که فهرست نیازمندی‌ها را دریافت کردیم، در آن همه چیز از قبیل مایکرویو، یخچال و . . . بود، اما فراموش کرده بودند که کتاب‌را شامل آن کنند.» در نهایت از وجوه متذکره برای ساختن دو اتاق- که اکنون بخش ریفرنس و ادبیات در آن قرار دارد- و ساختن باغچه کتاب‌خانه و فرنیچر استفاده شد، ولی برای خرید هیچ کتابی به مصرف نرسید.

طرح تازه

به نظر می‌رسد که مساله فرهنگ هیچ‌گاهی در اولویت کار مقام‌های حکومت در گذشته قرار نداشت. به این دلیل که برنامه عملی چندانی در این عرصه به اجرا نگذاشته است. دو سال قبل، مقامات وزارت شهرسازی جلسه ای دایر کرد و در آن ایجاد یک کتاب‌خانه ملی در ساحه مکروریان به وسعت ۳۲ جریب زمین و با هزینه ۲۳میلیون دالر را مورد بحث قرار داد. قرار بود که این کتاب‌خانه در سال ۱۳۹۴ آغاز شده و در سال ۱۳۹۷ با پشتبانی مالی وزارت مالیه و کشورها و سازمان‌های امداد رسان به پایان برسد. حالا که فقط کمتر از دو ماه تا این وعده حکومت باقی مانده، هیچ امیدی به اجرای این پروژه وجود ندارد. با این حال، جای امیدواری این است که کتاب‌های عامه موجود از وضعیت نامطلوب نجات می‌یابد و این می‌تواند برای اندک دوست‌‌داران کتاب، خرسندی در پی آورد.

l آرش عزیزی

نگاهي به تيوري « حرکت در داستان»

در ادبيات داستاني ما، توجه به حرکت در روايت، نه تنها به قدر اهميت آن مورد توجه قرار نگرفته، که در غالب داستان‌هاي نگاشته شده‌، مهجور مانده است. اما منظور از حرکت در داستان چيست؟ پاسخ به اين سوال بسيار دشوار است. در بيان فنون داستان‌نويسي، شايد دشوارترين بخش تفسير «حرکت در داستان»است.

اساسي‌ترين جزو ضروري در هر داستان و رمان، وجود حرکت در سير روايت است. حتي اگر داستاني واجد«حرکت» باشد، مي‌تواند بدون ديگر اجزاي اصلي خود چون حادثه و بحران، همچنان داستاني خوب باقي بماند به اين شرط که نبود حادثه و بحران، نتيجه‌ طبيعي طرح داستان باشد.

پيش از اشاره به مفهوم حرکت، بايد اشاره‌اي شود به «روايت» به عنوان يکي از اجزاي اساسي در داستان که شالوده‌اش خود بر «زبان» استوار است. در داستان نو، زبان تنها رسالت ساده و سنتي انتقال مفاهيم را بر عهده ندارد. امروزه زبان از اين کارکرد ساده فراتر رفته است. زبان بايد بتواند فضا بسازد. بايد هويت اشخاص داستان را بيان کند و بايد مکان و موقعيت خلق کند.

در تعريفي که در ابتدا از داستان ارايه شده دو مقوله وجود دارد: تعريف و حرکت. داستان، تعريف حرکت نيست. داستان تعريف است در حرکت. حوادثي که در واقعيت جاري، با چشم ديده مي‌شوند و با گوش شنيده مي‌شوند؛ در روايت داستاني با گفتار منتقل مي‌شوند و بدين‌ترتيب واقعيت جاري به واقعيت داستاني بدل مي‌شود که هم راست است و هم دروغ. راست است چون خواننده با خوانش آن و با تفکر در چند و چونش، مي‌گويد اين خود واقعيت است و دروغ است چون واقعيتي داستاني‌ست و عيني نيست.

اگر حادثه‌اي شنيده شده، با گفتار عينا منتقل شود، هيچ اتفاقي که به درد داستان بخورد؛ نيافتاده است. مطلب بازگو شده بي‌جنب و جوش است و بي‌حرکت و به مانند جسمي مرده. واقعيت آن است که در عناصر شنيداري و ديداري هيچ ويژگي که حرکت را منتقل کند وجود ندارد.

داستان‌هاي شاهنامه را از زبان نقال‌ها اغلب شنيده‌اند. خود اين داستان‌ها اگر به صورت گفتاري بازگو شوند؛ فاقد جذابيت‌اند. اما نقال به  حرکات خود در حين تعريف، حرکت مي‌آفريند و همين حرکات نقال به روايت او جان مي‌دهد و در واقع او در گفتار خود حرکت مي‌آفريند. اما فن نقال به کار نويسنده نمي‌آيد. داستان‌نويس بايد بتواند حرکت را تنها از طريق روايت ايجاد کند. در داستان اين حرکت چگونه خلق مي‌شود و چگونه حرکت در متن تعريف اتفاق مي‌افتد؟

براي ايجاد حرکت در روايت نياز به ابزاري کمکي است. شايد براي نويسندگان توانا کشف تجربي بسياري از اين ابزار کمکي ممکن باشد. اما بي‌شک يکي از اين ابزار که منجر به ايجاد حرکت در زبان و روايت مي‌شود ابزار نوشتاري است.

استفاده‌ي به‌جا و بادقت از افعال: استفاده  درست و مناسب و بسيار از افعال، بي-قراري را القا مي‌کند و بي‌قراري، توليدحرکت مي‌کند و اين حرکت در تعريف اتفاق مي‌افتد.

احمد محمود در رمان سه جلدي «مدار صفر درجه» با استفاده ار تکنيک ايجاد حرکت و بي‌آن‌که اشاره‌اي به بي‌قراري شخصيت اصلي خود – باران- داشته باشد براي توصيف بي‌قراري او براي مائده، به تجربه‌اي نو در روايت دست زده است:

«تو حياط آشوب بود. باران شلاقي بود و دور. آسمان غرنبه سنگين بود. باران در را بست. چراغ اتاق را روشن کرد. نامه کتايون دستش بود. نشست پاي منقل. ليوان چاي را برداشت. سرد بود. به پاکت نگاه کرد و چاي خورد. نامه را بار ديگر خواند و گذاشتش تو جيب. سيگار گيراند. برخاست. پتو و متکا را از کنج اتاق آورد و دراز کشيد. دستش با سيگار بالاي منقل بود. غلت زد. سيگار نکشيده را چپاند تو خاکستر منقل. ساعد دست را گذاشت رو پيشاني. باز غلت زد. سيگار را از تو خاکستر برداشت و روشنش کرد. چند پک زد. خاموشش کرد.خوابيد. انگار که صداي در خانه آمد. گوش ايستاد. بار ديگر نصفه سيگار را از تو خاکستر برداشت. گيراندش و پک زد. تو گلويش شکست. سرفه کرد. سرفه کرد. در اتاق باز شد. مائده بود. باران يکهو از جا برخاست.اومدي!»

در اين بند کوتاه، نويسنده باجسارت تمام و به‌طور آگاهانه، نزديک به چهل فعل استفاده کرده است. در ابتدا او موقعيت و فضا را تصوير مي‌کند. خروش آسمان در امتداد حالت دروني باران توصيف و منجر به ايجاد تقارن مي‌شود. سپس بي‌قراري باران، بي‌اشاره‌ مستقيم به احساس دروني او و تنها از طريق شکل روايت افعال او بروز مي‌يابد، تا لحظه‌اي که مائده داخل مي‌شود و در لحظه ورود مائده، خواننده به طور کامل از احساس بي قراري باران تاثير پذيرفته است.

بزنگاه استفاده از اين تکنيک بسته به ميزان شناخت نويسنده از شخصيت‌هاي داستان و مهارت و توانايي او بستگي دارد. اما استفاده نابجا از فعل مي‌تواند به نفي غرض نويسنده منتهي شود.

تک‌گويي (مونولوگ) نشسته در متن روايت: تک‌گويي مي‌تواند به ايجاد حرکت منتهي شود. به نمونه‌اي از اين دست و بر گرفته از داستان «کجا مي‌ري ننه امرو»‌ در مجموعه داستان «ديدار» نوشته احمد محمود اشاره مي‌شود.

ننه امرالله پيرزني تنها و بي‌کس است که تنها فرزندش – که خارج از اهواز کار مي‌کند – در لحظه ورود به خانه توسط نيروهاي امنيتي بازداشت ميشود. او هر روز، به هر جا که بتواند سر مي‌زند تا سراغي از امرالله بگيرد. به هر کس رو انداخته است. سرکار عيدي، دعانويس. هرکس او را نوعي سر دوانده است تا دست آخر يکي از همرزم‌هاي امرالله خبر مي‌آورد که امرالله را دار زده‌اند و سپس مي‌رود. ننه امرو حالا نااميد و شوک‌زده است:

 « « په سي چه دستم گير کرد. آستر اين آستين که پاره شد »  په در بيا دست جا مانده. دست را از آستر مي‌کشد بيرون. نفس راحت مي‌کشد. نگاه آستر مي‌کند: « په تو کي ترقيدي که مو نفهميدم »

مونولوگ ننه امرو و تقلاي هم‌زمان او براي خارج کردن دست از آستين، تمامي افعال لازم براي خروج دست از آستين را تداعي مي‌کند اگرچه تمامي اين جزييات توسط نويسنده تشريح نگرديده است. در واقع تشريح تمامي جزييات براي القاي وضعيت موجود تنها منجر به «تعريف کردن حرکت» مي‌‌شود نه «تعريف در حرکت» و در ادامه ننه امرو که انگار از خواب بيدار شده باشد؛ پي به مصبيت رخ داده برده است:

«به جووني تو رحم نکردن ننه؟ خودشون جوون ندارن؟سرکار عيدي بچه نداره؟ داره خو!دوتام داره! تف به ريش نداشته‌ت سرکار عيدي! بيو ترياک بکش. شيرين خانم دستش درد ميکنه ننه امرو! امرالله جاش راحته! يه چيزايي دستگيرم شده! خودم ميام خبردارت مي‌کنم!! تش به جونت بگيره سرکار عيدي! بچه‌م را کشتين، ها؟ دارت کشيدن ننه؟ مثل ئو خان بختياري بالاي دار تاو خوردي ننه؟ تو ميدون محبس؟ ئووف!چي بگم ننه؟ به کي بگم؟ کجا بگم؟»

در اين تک گويي، ازطريق زبان، حرکت نشان داده مي‌شود. حرکت داستان با مونولوگ پيرزن تلفيق شده است و بدين ترتيب، فضا در نهايت ظرافت شکل گرفته است.

شيوه‌هاي ايجاد حرکت در روايت محدود نيست. اما وجود حرکت در تمامي بخش-هاي روايت داستان ضروري‌ست. حرکت به هيچ وجه نبايد تعريف شود. حرکت بايد در روايت مستتر باشد و عملاً، جان‌بخش به کالبد روايت باشد.

توجه مجزا به بروز علايم ناخودآگاه و واکنش عصبي شخصيت و نيز مونولوگ شخصيت با جملات کوتاه و بهم ريخته و پريشان و نهايتن استفاده از فعل‌هاي پي در پي که نشان از بي‌قراري است، از موارد ايجاد حرکت در روايت اخير است. چراکه بي‌قراري خود توليد حرکت مي‌کند.

به طور کلي بکارگيري مناسب توصيف به شرط ايجاز و استفاده مکرر از فعل به شرطي که به جا باشد، سبب ايجاد حرکت در روايت مي‌گردد. همچنين استفاده نابجا از اين ويژگي تنها به نقض غرض منجر خواهد شد.

  • مجيدميرزايي/ نبشت

بادغیسی: ادبیات و سیاست قابل جمع‌اند

وسیمه بادغیسی کمیشنر و معاون عملیاتی کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان است. او آموزش‌های عالی خود را در مقطع فوق لیسانس در پوهنتون واشنگتن امریکا تکمیل کرده و تحقیقات و مقاله‌های علمی جدی را در مجلات بین‌المللی منتشر کرده است.

برخی‌ در افغانستان او را از همین دریچه می‌شناسند. اما بخش بزرگ‌تر که شامل حوزه زبان فارسی است؛ بانو بادغیسی را با داستان‌های کوتاه و فعالیت‌های ادبی او به یاد می‌آورند.

سیمه بادغیسی در ولایت بادغیس زاده شده است. كودكی و نوجوانی‌اش را در هرات سپری كرده. او در رشته ادبیات و علوم انسانی دیپلم دارد و در دانشكدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه هرات در رشته سارنوالی و قضایی تحصیل كرده است. بعد از ختم تحصیل به علت داشتن نمرات كدری بلند جذب كدر علمی آن دانشكده شده و مدت پنج‌سال در دیپارتمنت حقوق عامه دانشكدۀ حقوق و علوم سیاسی به حیث استاد تدریس كرده است. بعد از آن بورسیه تحصیلی امریكا را دریافت كرده و مدت تقریبا دو سال در دانشگاه واشنگتن و در دانشكده حقوق آن دانشگاه در رشتۀ حقوق مقایسه‌ای تحصیل كرده است.

وسیمه بادغیسی بعد از برگشت، در رشتۀ حقوق مقایسه‌ای به‌حیث نخستین استاد زن ماستر، شروع به تدریس می‌کند و مدت سه سال تدریس را ادامه می‌دهد.

وسیمه بادغیسی در این جریان خبر گزینش كمیشنرهای كمیسیون مستقل انتخابات را می‌شنود و برادر و مادرش او را تشویق به شركت می‌کنند. خانم بادغیسی در سال گذشته‌ خورشیدی در یک رقابت تنگاتنگ و امتحان دشوار، توانست اعتماد داوران بلندپایه افغانستان که کمیشنران کمیسیون مستقل انتخابات این کشور را گزینش می‌کردند، به دست آورد و یکی از اعضای کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان گماشته شود. این هیات شامل رییس‌جمهوری افغانستان، رییس اجرایی این کشور، دادستان کل و شماری از مقام‌های ارشد دیگر حکومتی می‌شد.

وسیمه بادغیسی در زمینۀ حقوق و سیاست تالیفاتی نیز دارد؛ از جمله اینكه یكی از نویسندگانِ كتاب خشونت خانوادگی عوامل و راهكارهاست. وی هم‌چنین یكی از نویسندگان كتاب حقوق طفل و راه‌های حل منازعه در افغانستان است.

كتاب اخیر مشترك وی با مجموعه‌یی از تحصیل‌كردگان خارج از افغانستان بررسی نظام متمركز و غیر متمركز با درنظرداشت اصل حكومت‌داری خوب می‌باشد كه در سال ١٣٩٥ از سوی شورای متخصصان هرات به نشر رسید. این سفر آموزش حقوقی و کار سیاسی بانو بادغیسی است.

اما بعد دیگر زندگی وسیمه بادغیسی «ادبیات» است. وسیمه بادغیسی در یک خانواده‌ ادبی بزرگ شده است. پدر او به ادبیات علاقه‌ی زیادی دارد. برادرش نقیب آروین بادغیسی یکی از شاعران و نویسندگان جوان افغانستان است. همین امر باعث شده که بیشترین هدیه‌های او از کودکی‌اش تا کنون کتاب باشد.

او می‌گوید: «از صنف اول و دوم مکتب برادر و پدرم به من کتاب هدیه می‌دادند. من از ابتدا با کتاب‌های کودکانه، با نقاشی‌ها انس گرفتم و همان بود که کتاب و مطالعه کار خودش را کرد.»

بادغیسی می‌گوید، پدر و برادرش از هر سفری که برمی‌گشتند، برای او کتابی می‌آوردند و او تبدیل شده بود به یک کودک و نوجوان کتاب‌خوان؛ کاری که باعث شد او با کلمات بیشتر آشنا شود و دایره واژگانش وسعت بیشتر پیدا کند.

تا کنون دو کتاب داستانی از وسیمه بادغیسی چاپ شده است که این دو اثر از نگاه چینش واژگان، پردازش، محتوا و داستان، مورد استقبال زیادی از ادب‌دوستان حوزه فارسی زبان قرار گرفته است. او در باره کتاب‌های خود می‌گوید: «درد اجتماع را که من در همان سن نوجوانی درک کرده بودم، در این اثر ها گنجانیده بودم.»

این داستان‌نویس جوان کشور می‌گوید که پس از نشر آثارش، بیشتر به داستان نویسی توجه کرد و همین امر باعث شد تا انگیزه‌ بیشتری برای داستان‌نویسی پیدا کند. اولین مجموعه ادبی او زمانی که تازه کارش را به عنوان استاد در دانشگاه هرات شروع کرده بود، در سال ۱۳۸۷ مجموعه‌ی از داستان‌های او به نام “کلمه را باد می‌برد” نشر شد. این اثر خانم بادغیسی ۱۰ داستان دارد که مورد استقبال گسترده داستان‌نویسان افغانستان و جامعه ادبیات قرار گرفت. سپس او مجموعه داستانی دومش را به نام “به وقت بخارا” نیز در حدود ۱۰ داستان به نشر رساند. یكی از داستان‌های این مجموعه به زبان دنماركی در دنمارك نیز به چاپ رسیده است.

مجموعه داستانی به وقت بخارا نیز بسیار مورد توجه نویسندگان افغان در داخل و خارج از كشور قرار می‌گیرد.

طوری كه وسیمه بادغیسی یكی از نویسندگان جدی سایت ادبی نبشت‌دات‌كام می‌شود و حدود پنج داستان جدید وی كه هنوز به‌صورت كتاب چاپ نشده، در این سایت با استقبال زیاد خوانندگان فارسی‌زبان واقع می‌شود .داستان‌های وی در جشنواره‌های فارسی‌زبانان نیز مطرح شده است و از طرف شورای ملی افغانستان به‌خاطر نوشتن سناریوی گلچهره تقدیر شده است.

از او پرسیدم که چرا نویسنده شده است؟ می‌گوید: علاقمندی خاص به داستان نویسی در ادبیات فارسی دارد.همچنین سوژه‌های ناب که در افغانستان وجود دارد، از زندگی زنان گرفته تا جنگ و مشکلات اجتماعی، سوژه‌های جالبی استند که سعی می‌کنم آن‌ها را به رشته تحریر در ‌آورم.

با این همه وقتی از او پرسیدم که آیا داستان نویسی و سیاست قابل جمع اند؟ گفت:« به باور من، اگر شما فردی باشید که در عرصه سیاست در صدد تامین عدالت، و در پی تحقق بخشیدن به آزادی‌های حقوقی و فردی در جامعه باشید، در حقیقت همان هدفی را دنبال می‌کنید که در ادبیات و در داستان نویسی مطرح است. آنچه که به نام انسان تعریف می‌شود. بدین لحاظ از نظر من داستان نویسی و سیاست قابل جمع استند.»

او در ادامه می‌گوید: کار کردن درعرصه سیاست، بستگی به دید انسان دارد. اگر فرد سیاست‌مدار خوبی باشد وی می‌تواند که به همان هدفی کار کند که یک داستان نویس و یا یک هنرمند نیز برای رسیدن به آن تلاش می‌ورزند.

بانو بادغیسی افزود که همین هدف را دنبال می‌کند: «من در حقیقت به دنبال برجسته سازی زنان درعرصه سیاست، تامین حقوق و آزدی فردی زنان استم. به افغانستان می‌اندیشم. در راستای حفظ حقوق انسان در کشور کار می‌کنم وهم‌چنین به آزادی باور دارم و می‌خواهم در جهت گسترش آزادی و دموکراسی کار کنم. به این دلیل می خواهیم در سیاست نقش داشته باشم.»

با این همه وسیمه بادغیسی، پیش از این که  به کمیسیون مستقل انتخابات به عنوان کمیشنر انتخاب شود، در ولایت هرات زندگی می کرد. اما از حدود دو سال به این سو در کابل شب و روزش را سپری می‌کند. او می‌گوید که از ادبیات دست بر نمی‌دارد و سیاست و ادبیات را در کنار یک دیگر به پیش خواهد برد.

  • آرش عزیزی

10 قاعده‌ی نوشتن

اشاره: اتگار کرت، نویسنده اسراییلی، قصه‌های کوتاهی می‌نویسد که چیزی به شما نمی‌آموزد جز اینکه آدم‌ها تا چه حد می‌توانند پیچیده باشند. اتگار ده «قاعده» برای نوشتن دارد که قاعده‌های چندان معمولی نیست. درست مثل داستان‌های کوتاهش..

۱) از نوشتن لذت ببرید

نویسنده‌ها همیشه شکایت می‌کنند که روند نوشتن چقدر سخت و زجر‌آور است. راستش را بخواهید دروغ می‌گویند. به‌خصوص اگر این را از نویسنده‌ای حرفه‌ای بشنوید که نان نوشتنش را می‌خورد. بیشترشان فقط دوست ندارند اعتراف کنند که پولشان را از راهی در‌می‌آورند که واقعا از آن لذت می‌برند.

نوشتن شبیه زندگی در دنیاهای دیگری‌ست. دنیای آدم‌های بی‌شماری که شما نیستید، اما آن‌ها دقیقا «شما» هستند. هربار که صفحه‌ سفیدی پیش‌روی‌تان می‌گذارید که بنویسید (حتی اگر موفق نشوید) باید سپاسگزار باشید که فرصت آن را دارید که فضای زندگی‌تان را گسترش دهید. نوشتن تفریح است، هیجان‌انگیز است، آزادی از هر نوع قید است. نگذارید نوشتن را طور دیگری برایتان تعریف کنند.

۲) شخصیت‌هایتان را دوست داشته باشید

برای این‌که یک شخصیت باورپذیر و واقعی باشد، باید حداقل یک نفر در دنیا باشد که آن شخصیت را دوست بدارد و درکش کند، فارغ از آن‌که، از کاری که آن شخصیت در داستان می‌کند، خوششان بیاید یا نه. شما پدر و مادر شخصیتی هستید که خلق می‌کنید. اگر خودتان دوستشان نداشته باشید، مطمین باشید هیچ‌کس دیگر دوستشان نخواهند داشت.

۳) وقتی می‌نویسید، بدهکار کسی نیستید

اصلا نوشتن می‌تواند نوعی انگشت در دماغ کردن باشد و وقتی مردم در اطراف‌تان هستند، این کار چندان طبیعی به نظر نخواهد رسید.

در زندگی واقعی، اگر متوجه رفتارتان نباشید، احتمالا یا سر از زندان در‌می‌آورید یا تیمارستان. اما در نوشتن، هر رفتاری ممکن است. اگر شخصیتی در داستان‌تان را دوست دارید، می‌توانید ببوسیدش. اگر قالیچه‌ای در داستان‌تان هست که ازش متنفرید، فندک را بردارید و وسط اتاق نشیمن به آتش بکشیدش. گپ داستان که باشد، می‌توانید با فشار چند کلید کی‌بوردتان سیاره زمین را نابود و تمدن‌ها را از بیخ ریشه‌کن کنید و مطمین باشید روز بعد پیرزن همسایه‌تان صحیح و سالم شما را در محله خواهد دید و با شما خوش و بش خواهد کرد.

۴) همیشه از میانه‌ داستان آغاز کنید

آغاز داستان مثل لبه‌ی سخت و سوخته‌ی کیک است که هرچند خوردنش را از همان قسمت شروع می‌کنید اما راستش مزه‌ خود کیک را ندارد.

۵) سعی‌ کنید پایان داستان را خودتان هم ندانید

کنجکاوی چیز نیرومندی‌ست، اما عنانش را به دست داشته باشید. وقتی داستان می‌نویسید، کنترل فضا و شخصیت‌هایتان را به دست داشته باشید اما اجازه دهید که رویدادها و گره‌های داستان خود شما را هم غافلگیر کند.

۶) نوآوری در نوشتن را فراموش نکنید

جمله‌بندی، علایم سجاوندی، پاراگراف‌ها همه قراردادهایی در خدمت نوشتن شما هستند. فقط به این دلیل که یک جمله همیشه با یک ساختار خاص نوشته شده به این معنا نیست که شما نمی‌توانید آن را متفاوت بنویسید. حتی اگر قاعده خاصی در تمام کتابهایی که خوانده‌اید رعایت شده، به این معنا نیست که شما هم مجبورید در داستان‌تان آن را رعایت کنید.

۷) نگارش خودتان را داشته باشید

اگر سعی کنید شبیه نوبوکوف بنویسید، مطمین باشید حداقل یک نفر وجود دارد که نامش نوبوکوف است و بهتر از شما می‌نویسد. اما وقتی طوری می‌نویسید که نگارش طبیعی خودتان است، آن وقت هیچ‌کس نمی‌تواند مثل شما بنویسد.

۸) وقتی می‌نویسید، سعی کنید تنها باشید.

هرچند نوشتن در یک کافی‌شاپ به نظر رومانتیک می‌رسد، اما وقتی در جایی می‌نویسید که دیگران حضور دارند، بخواهید یا نه، مجبورید ملاحظه آن‌ها را بکنید. وقتی تنها هستید، می‌توانید با خودتان حرف بزنید یا انگشت‌ در دماغ‌تان کنید و کک‌تان هم نگزد. اصلا نوشتن می‌تواند نوعی انگشت در دماغ کردن باشد و وقتی مردم در اطراف‌تان هستند، این کار چندان طبیعی به نظر نخواهد رسید.

۹) بگذارید کسانی که داستان‌های شما را دوست دارند، تشویق‌تان کنند

 به دیگران اعتنایی نکنید. اگر کسی از داستان شما خوشش نیامده، عیبی ندارد، می‌تواند برود داستان یک نویسنده دیگر را بخواند. دنیا پر است از نویسنده و اگر واقعا بگردند، حتما نویسنده‌ای را پیدا خواهند کرد که انتظاراتشان را برآورده سازد.

۱۰) نظر دیگران را بشنوید، اما لازم نیست حتما به دیگران گوش کنید (غیر از من!)

نوشتن خصوصی‌ترین قلمرو در جهان است. همان‌طور که هیچ‌کس نمی‌تواند به شما یاد بدهد که چای‌تان را چطور دوست داشته باشید، هیچ‌کس نمی‌تواند به شما یاد بدهد که چگونه بنویسید. اگر کسی به شما توصیه‌ای می‌کند که به گوش‌تان منطقی و به احساس‌تان درست می‌آید، استفاده کنید. اگر کسی توصیه‌ای دارد که به گوش‌تان منطقی اما به حس‌تان نادرست می‌آید، یک ثانیه هم وقتتان را روی آن تلف نکنید. شاید آن توصیه به درد کس دیگری بخورد. اما به درد شما، نه!

ترجمه: عزیز حکیمی