اهمیت پروژه تاپی برای افغانستان

خبرگزاری‌های کشور گزارش دادند: تا دو هفته دیگر نخستین فاز بهره‌برداری از پروژه تاپی در ولایت هرات کلید خواهد ‌خورد. این خبرگزاری‌ها به نقل از منابع رسمی می‌گویند: افغانستان از این مجرا با منافع بزرگ جهان هم‌گام خواهد شد.گفته می‌شود که با اجرای عنقریب پروژه تاپی، افغانستان نخستین کشوری خواهد بود که از گاز این پروژه استفاده خواهد برد.

افغانستان در ماه حوت سال گذشته با یک شرکت خارجی، توافق‌نامه اجرای مرحله اول پروژه تاپی را به امضا رسانید که بر اساس آن شرکت یادشده مسوولیت دارد، به مدت یک سال تمام مراحل مقدماتی پروژه را تکمیل کند. اینک چنین گمان برده می‌شود که مراحل مقدماتی پروژه شامل طرح و دیزاین، مطالعات محیط زیستی و اجتماعی، ارزیابی جزییات مسیر و استملاک زمین‌های مسیر عبور خط لوله گاز تکمیل شده و دولت نیز از رسیدن پایب لاین گاز پروژه به ولایت هرات خبر می‌‍دهد.

طبق گفته اقتصاد دانان با تکمیل کار پروژه تاپی که ارزش آن ۱۰ میلیارد دالر امریکایی برآورد گردیده است، افغانستان می‌تواند از رهگذر ترانزیت آن، سالانه در حدود ۴۰۰ میلیون دالر بهره ببرد. باید یادآور شد که پایب لاین گاز تاپی حدود ۱۸۱۴ کیلومتر طول خواهد داشت که گاز ترکمنستان را طریق افغانستان به پاکستان و هند انتقال ‌دهد.

با اعلام آمادگی‌ها جهت اجرای عملی پروژه تاپی هیات بلند رتبه ترکمنستان به ریاست وزیر راه‌آهن آن کشور برای بازدید از روند آماده‌سازی پروژه وارد شهرک تورغندی گردیده و از سوی مقامات محلی هرات مورد استقبال قرار گرفته است.

مقام‌های محلی هرات از تلاش‌های جدی، برای آمادگی مراسم افتتاح پروژه تاپی در شهر هرات و هم‌چنین گشایش خط آهن در شهرک تورغندی خبر داده‌اند. طبق اظهارات این منابع محلی، روند نوسازی و آماده‌سازی در مناطق مختلف شهر جریان داشته و اداره محلی هرات برای برگزاری هرچه با‌شکوه‌تر این مراسم، آمادگی کامل گرفته‌اند.

درباره اهمیت پروژه تابی باید تشریح نمود، ترکمنستان یکی از کشورهای غنی از گاز و نفت آسیای میانه است که خطوط انتقال آن به آسیا و اروپا محور بسیاری از بازی‌های سیاسی و معادلات منطقه‌ای بوده است.

سود سرشار اقتصادی این پروژه‌ها و رقابت‌های منطقه‌ای آن، پای بازیگران جهانی دور و نزدیک را به این منطقه کشانده است. منابع غنی گاز این کشور، حداقل بیش از سه دهه محل پیچیده‌ترین معادلات اقتصادی و سیاسی در منطقه بوده و طرح‌ها و پروژه‌های زیادی برای انتقال گاز این کشور به آسیا و اروپا، باهم رقابت نموده است. خط انتقال گاز «تاپی» که گاز ترکمنستان را از طریق افغانستان و پاکستان به هند انتقال می‌دهد، یکی از پنج طرح در مورد انتقال گاز این کشور است. خط لوله گاز تاپی که از مسیر افغانستان می‌گذرد، برای افغانستان اهمیت فراوان دارد و این پروژه بر بسیاری تحولات و روند‌های سیاسی در کشور تاثیر خواهد گذاشت. گفته می‌شود که بنیاد این پروژه از آغاز دهه‌ نود و پس از فروپاشی حکومت کمونیستی در افغانستان از سوی شرکت آرجانتینی یونیکال طرح شد؛ اما بنا به دلایل مختلف، از جمله رقابت شرکت‌های امریکایی تا سقوط طالبان متوقف گردید. در سال ۲۰۰۵ کنفرانسی در دهلی نو با اشتراک بیش از بیست کشور و سازمان‌های بین‌المللی، با محوریت این پروژه به منظور کمک اقتصادی به افغانستان تدویر یافت و شرکت‌کنندگان تعهد کردند تا در طرح‌های اقتصادی خویش، افغانستان را شامل سازند. این پروژه سال‌ها ا‌‌ست که در برنامه کاری کشورهای منطقه قرار گرفته است.

پروژه تاپی برای افغانستان از اهمیت اقتصادی زیادی برخوردار است. بر اساس طرح نخست این پروژه با انتقال این خط لوله، سالانه دو میلیارد مترمکعب تن گاز نصیب افغانستان خواهد شد. افغانستان از طریق این پروژه سالانه به ارزش سه میلیارد دالر درآمد به دست می‌آورد. کشورهای پاکستان و هند نیز به منابع غنی گاز ترکمنستان دسترسی خواهند یافت.

افزون برآن و مهم‌تر از همه، این پروژه اقتصادی بر تحکیم و گسترش مناسبات سیاسی چهار کشور نیز تأثیر مثبت برجای خواهد گذاشت و رقابت‌های سیاسی منفی را به همکاری‌های منطقه‌ای اقتصادی بدل خواهد گردانید.

به همین جهت هر اندازه که پروژه‌های مشترک اقتصادی و ترانزیتی میان کشورهای منطقه زیاد شوند، به همان اندازه روند هم‌گرایی را تسهیل خواهد کرد و ترانزیت منطقه را رونق خواهد بخشید. به این خاطر افغانستان باید بیش‌تر از دیگران و بیش از همه برای عملی شدن این پروژه تلاش کند. تحقق حکومت‌داری خوب و تامین امنیت پایدار در کشور برای عملی شدن این پروژه موثر خواهد بود و بالعکس عملی شدن این پروژه بر روند تقویت حکومت‌داری و رشد اقتصادی کشور و در نهایت ثبات افغانستان اثر گذار خواهد بود.

  • جان آقا غزنوی

در شورای تصمیم‌گیری حزب: معاون حزب اقتدارملی افغانستان انتخاب گردید

شنبه 14 دلو/ در نشست شورای تصمیم‌گیری حزب اقتدارملی افغانستان، حجت الاسلام والمسلمین آقای فاضل دره‌صوفی به عنوان معاون حزب اقتدار ملی انتخاب شد.

آقای فاضل دره صوفی یکی از اعضای باسابقه حزب اقتدارملی است و پیش از این عضو شورای مرکزی حزب بود. آقای دره‌صوفی همچنین مشاور ریاست اجرائیه جمهوری اسلامی افغانستان است.

هفته‌نامه اقتدارملی سمتِ جدید آقای دره‌صوفی را به ایشان تبریک گفته و امیدوار است که در راستای وظایف محوله همچنان موفق باشند.

داستان نافرجام جنگ و صلح با طالبان

هم‌زمان با تشدید حمله‌های مرگبار و زنجیره‌ای گروه طالبان به اماکن غیرنظامی در افغانستان، لحن سیاست کاخ سفید در برابر این گروه تُندتر از پیش شده و حکومت کابل نیز که «تحت‌الحمایت» واشنگتن است قاطعانه‎تر از پیش از تشدید جنگ علیه این گروه سخن گفت.

رییس‌جمهور ترامپ در حضور اعضای شورای امنیت سازمان ملل متحد هرگونه مذاکره با گروه طالبان را رد کرد و احتمال اینکه ایالات متحده روزی با این گروه سر میز گفت‎وگو بنشیند را به زمان واگذار کرد. وی اما از مبارزه علیه گروه‌های هراس‌افکن سخن گفت و بار دیگر بر فشار علیه حامیان خارجی چنین گروه‎هایی تاکید ورزید. به دنبال آن رییس‌جمهورغنی نیز موضع مشابهی گرفت و از تعیین سرنوشت صلح در میدان جنگ سخن گفت. پاسخ گروه طالبان اما تهدید به خونریزی بود و تداوم کشتار.

در چنین فضای سیاسی، نگرانی‌های مردم افزایش یافته و هراس از آن می‎رود که سیاست کاخ سفید روزگار مردم افغانستان را سیاه‎تر از پیش نماید. آنچه در این میان قابل استنباط است اینکه گروه طالبان همواره به دنبال لقمه‎ بزرگ‎تر بوده و هم خود و هم حامیان آنها در پی گرفتن امتیازهای بزرگ‎تر از منبع اصلی هستند. به همین دلیل است که آنها دولت کابل را دارای صلاحیت کامل واگذاری چنین امتیازات ندانسته و قد و قواره آن را لایق مذاکره ندانسته‌اند. افغانستان نیز بدون اینکه قاطعیتی در اراده‎ اش برای صلح و مذاکره داشته باشد، طی چندین سال اخیر تنها به روندهای دروغین و صرف هزینه‎های بی نتیجه پرداخته و پول‎های هنگفتی را از حق مردم افغانستان به جیب کسانی کرده است که هیچ تاثیری روی روند صلح نداشته است. از اعطای هزینه به یک مغازه‎دار توسط حکومت پیشین گرفته تا خرج مبالغ هنگفت از طریق شورای عالی صلح همگی به نوعی هدر دادن فرصت و هزینه برای دولت بوده است.

در این میان، کاخ سفید اما هرگز گروه طالبان را دارای شان و منزلتی نمی‎داند که در مذاکره مستقیم با این گروه حاضر شود. زیرا از نظر کاخ سفید، گروه طالبان یا هر گروه جنگجوی دیگر در افغانستان، ابزاری بیش نیستند که در صدد تحقق اهداف دیگران می‌باشند. لذا حضور با این گروه، به نحوی تحقیر کاخ سفید خواهد بود.

از سوی دیگر، انتظارها از سیاست کاخ سفید نیز به گونه‎ای نیست که بتوان آن را دربست پذیرفت. زیرا شعارهای مشابهی در سالیان گذشته نیز داده شده و کم‎تر بدان عمل شده است. اکنون نیز گمانه‎ها براین است که کاخ سفید از دادن چنین شعارهایی، به دنبال داغ کردن تنور جنگ در افغانستان و پختن نان منافع خود در بازار جنگ نیابتی است تا نجات افغانستان.

در چنین شرایطی، تنها راه باقی مانده مقاومت و نبرد در مقابل گروه‎های مخالف مسلح، از جمله گروه طالبان است. زیرا باورها به این نتیجه منتهی شده که جنگجویان حاضر در افغانستان نیز همانند عراق یا باید بمیرند و یا هم تسلیم شوند؛ راه سومی وجود ندارد و التماس برای مصالحه و مذاکره نیز نتیجه‎ای در پی نخواهد داشت.

اما آیا مقابله‎ قاطعانه و بی امان نتیجه‎بخش خواهد بود؟ به نظر می‎رسد پیش‎بینی نتیجه جنگ جاری در افغانستان و اینکه از دل آن صلح برآید، قدری قابل تامل است. زیرا جنگ افغانستان یک جنگ تمام عیار نیست، بلکه به نحوی یک شورش است. در شورش پیروزی درکار نیست، زیرا با قتل هر شورشی، حس انتقام در دل اطرافیان وی زنده شده و چندین نفر به خونخواهی او خواهند برخاست. این معادله‎ای است که از دل رویکرد چندین سال گذشته در نقاط مختلف دنیا بیرون آمده است. به این معنا که جنگجویان کنونی عمدتا از میان کسانی برخاسته‌اند که کینه‎ای از تحقیر، توهین، قتل و زجر اطرافیان و وابستگان‌شان در دل داشته‌اند.

بنابراین، راه حل منطقی این است که شرایط آشتی‎جویی از بین نرفته و بیش‎تر به دنبال مبارزه فرهنگی باشیم. مبارزه با این هدف و ایده که باید تفکر انتحاری و اندیشه افراط‎‌گرایی از بین رفته و بار دیگر افرادی از این سرزمین ابزار دست‌های بیگانه قرار نگیرند تا به هر هدف و طمعی، دست به کشتار خود و صدها انسان بی‌گناه دیگر بزند. این روند اما تنها با یک انقلاب درنی از میان اقوام و اقشار مختلف بیش‎تر قابل تحقق است تا فشارهای خارجی.

  • محمدرضا گلکوهی

زندگی با ترس در پایتخت!

از قدیم گفته‌اند که «می‌توان با فقر و طاعون زندگی کرد، ولی با ترس نه…». معنای این گفته را زمانی درک خواهید کرد که در جایی مثل شهر کابل زندگی کنید؛ جایی‌که هر قدمی را برمی‎داری، احتمال انفجاری در زیرپا یا گوشه و کنار قدم‌گاهت می‎رود. جایی‎که انتحار و انفجار، جنگ و حمله، سوء قصد و سرقت، اختطاف و یا هر بلای بد دیگر، جزیی از رخدادهای معمولی روزمره شده و شب و روز استرس و تشویش این اتفاقات، فکرت را آرام نمی‎گذارد.

در چنین وضعیتی، انتظار مسوولان عالی‌رتبه و امنیتی اما از مردم تلخ‌تر از اصل حادثه و رویدادها است. آنان با رجزخوانی‌های مکرر و شعارهای میان تهی‌شان، همواره مردم را به مقاومت و ایستادگی دعوت نموده و از تحولات مثبت در ظرف روزهای نزدیک خبر می‎دهند. رخدادهای هفته‎ گذشته را می‎توان شاهد و مدعای روشنی برای این مساله دانست. وقتی با یک انفجار در چهارراهی صدارت، صدها نفر کشته و زخمی شدند، مسوولان امنیتی و مقام اول کشوری با ظاهر شدن در برابر دوربین‌های رسانه‎ها، مردم را به مقاومت فراخواندند و بار دیگر از تحولات مثبت و موثر در ساختارهای امنیتی و چارچوب‎های کاری‌شان سخن گفتند.

متاسفانه این سخنان نه تسکینی برای آسیب‌دیدگان و بازماندگان شد و نه هم مانع خونریزی‌های مستمر و حملات زنجیره‎ای در پایتخت. زیرا تنها دو روز پس از آن بار دیگر گروهی بر کندک 111 پولیس حمله کردند و جان 11 سرباز را گرفتند.

با تکرار این حوادث و ناتوانی نیروهای استخباراتی، کشفی و امنیتی از جلوگیری چنین رویدادهای مرگبار، آنچه در ذهن و باور مردم بیشتر از پیش شکل گرفته و قد می‌کشد این است که ما هیزم سوخت سیاست‌های ناکام داخلی و رقابت‌های ناانسانی خارجی هستیم.

در نتیجه، ترس در میان مردم، به‌خصوص پایتخت نشینان فراگیر شده و سایه‎ هولناک آن در حیات اجتماعی مردم به حدی است که معنای واقعی حیات انسانی را از مردم بازستانده و همگان را به مرده‎های متحرکی تبدیل کرده است که دست‌شان به هیچ جایی نرسیده و فریاد شان گوش هیچ کسی را پر نمی‌کند. زیرا اگر تا چند سال پیش قدرت و توان تجمع، راهپیمایی، اعتراض دسته‌جمعی و فریاد خشم عمومی علیه حکومت وجود داشت، اکنون همان بستر مدنی نیز برای مردم فراهم نیست و این فرصت هم از آنان باز ستانده شده است. چرا که پیش از تجمع مردمی، شایعه‎هایی سازمان یافته فضای مجازی را پر می‎کند که براساس آن نقاط زیادی از پایتخت ناامن نشان داده شود. چنین اتفاقی در هفته‌ گذشته افتاد و بازتاب آن در اذهان عمومی، خودداری مردم به میزان زیادی از اعتراض همگانی در روز پنجشنبه بود که برخی از حلقات مدنی در پی سازماندهی آن بودند. نگرانی مردم از این است که امکان تکرار وقایع گذشته وجود دارد و هیچ بعید نیست که یک عامل انتحاری با نفوذ در میان معترضان، خون صدها بی‌گناه دیگر را نیز بریزند. بنابراین، درحال حاضر مردم ما در بدترین وضعیت روحی، روانی قرار دارند و ناگوارترین شرایط را تجربه می‎کنند؛ تجربه‎ای که تاثیرات منفی آن از فقر و طاعون و بیماری‎های واگیردار نیز بیش‎تر است و شرایط را به شکل طاقت فرسایی برای مردم رقم زده است. بدون شک، اگر این وضعیت مهار نشده و راهی برای بیرون رفت از بحران جاری که ترس از ترور، انتحار و انفجار همه جا را فرا گرفته از بین نرود، تاثیرات آن روی روابط دولت – ملت به شکل فزاینده‎ای مخرب و ویران‌گر خواهد بود. لذا انتظار می‎رود تا نهادهای مسوول و مرتبط با وعده‎های دروغین و رجزهای بی‌مایه و محتوا، به فریب مردم نشتافته و عملکردهای واقعی خود را برای مهار چنین وضعیت نشان دهند.

  • علی سینا مهترخیل

جغرافیایی تهی از «انسانیت»!

اگر تصور براین باشد که آزادی، عدالت، ترقی و سعادت ودیعه‌ای است که مفت، بی‌علت و بدون دلیل نصیب ملتی و کشوری می‌گردد، تصوری کاملا اشتباه و بی‌بنیاد خواهد بود. علاوه بر این‌که چنین تصوری خلاف عقل و منطق است، هیچ برهه‌ای از تاریخ بشر، در هیچ نقطه‌ی از کره زمین تحقق آن را، به آن‌صورت گواهی نمی‌دهد.

اما صد تاسف و درد، که امروز جامعه ما – از صدر تا ذیل – دچار چنین توهم و پندار منحرفانه و منحط گردیده است. پندار غالب در جامعه آفت زده ما این است که: ره صد ساله را یک شبه باید پیمود! آزادی و عدالت را فقط با شعار و احساسات یا از طریق نامشروع به دست آورد! نظام مترقی سیاسی و جامعه تعالی یافته انسانی را بر بنیاد پندارهای منحط قبیله‌ای ماقبل تاریخ و رفتارهای مغایر اخلاق استقرار بخشند. و شگفت‌تر از همه این‌که در رجزخوانی‌های کاذبانه، تاریخ‌تراشی‌های چندین هزارساله، نه ‌تنها خود را میراث‌دار واقعی تمدن‌ها و فرهنگ‌های کهن و دیرینه گمان می‌کنند، بلکه بر عالم و آدم از فجر تاریخ تا حال فخر می‌فروشند که این خطه جغرافیایی، مهد و گهواره تمدن بشری است! زهی پندارگرایی و خیال واهی!

سخن کوتاه، از میان هزاران درد آشکار و پنهان، رنج‌های گفته و ناگفته؛ مصیبت‌های به جان چشیده و به چشم دیده، فجایع تکان‌دهنده و شرم‌آور، می‌توان یک مورد بنیادی و محوری را ذکر نمود و اندکی پیرامون آن به تشریح پرداخت. این مورد مشخص، بنیادی و محوری این است که: در این سرزمین، انسان به هیچ نمیارزد! این گزینه به‌‌عنوان یک واقعیت آشکار، پدیده‌ای کاملا ملموس و ذهنیتی فراگیر در گستره جامعه، سیاست و فرهنگ وجود دارد. واقعیتی آن چنان آشکار که هرگز نمی‌توان آن را انکار کرد، یا با دو انگشت پنهان ساخت. پدیده‌ای آن‌چنان ملموس که هر روز در رفتارهای فردی و جمعی، از بالاترین مرجع تا یک فرد عادی جامعه، می‌توان آن را شاهد بود. هم‌چنین ذهنیتی آن‌گونه فراگیر که در تمام سطوح جامعه و لایه‌ها و بافت‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نفوذ دارد. نفوذی تاریخی و دامنه‌دار و عمیق که تمدن امروزه تاکنون نتوانسته است آن را کاملا زایل سازد.

ارزش و جایگاه «انسان» را در هر جامعه‌ای می‌توان با معیارهای مختلف مورد ارزیابی قرار دارد. همین‌گونه با اندک توجهی به عمق و نمای جامعه دریافت، که ارزش و جایگاه «انسان» در جامعه چیست؟. اینک بهتر خواهد بود که به بعضی از نمادها و نمونه‌های قابل اشاره توجه نماییم:

باوردینی و مذهبی ما این است که همه انسان‌ها را خداوند یکتا آفریده است. در این آفرینش هرچند بشریت به شعبه‌های گوناگون تقسیم گردیده است، اما این تقسیم‌بندی فقط برای شناختن یکدیگر است، همانطور که دانش آموزان یک مکتب به صنف‌های مختلف تقسیم می‌شوند، ملاک و مبنای تمایز و برتری انسان‌ها از یکدیگر این تقسیم‌بندی‌ها ( رنگ ، زبان ، نژاد ، منطقه و…) نیست ، بلکه آنچه موجب امتیاز و برتری شمرده می‌شود ایمان داشتن، تقوی ورزیدن و معرفت است. اما آیا به راستی دین‌مداران ما به این باوردینی فراتر از لق‌لقه زبان، ایمان دارند؟ واقعیت‌های مشهود نشان می‌دهند که تعصب‌های جاهلانه و مرزبندی‌های شرک‌آلود، تنگ‌نظری‌های منحط و برداشت‌های مسخ شده از دین و مذهب، در میان کثیری از کسانی که دین مداری را شعار خود ساخته‌اند، وجود دارد. آنان به «انسانی» ارج می‌نهند که به قوم، زبان، مذهب یا منطقه خاص و مورد نظر تعلق داشته باشند! ارزش‌های دینی فقط ابزار و وسیله‌ای است برای تخدیر و فریب افکار عمومی!

در عرصه سیاسی، که موضوع حکومت مردم بر مردم ( دموکراسی ) مطرح می‌شود، چنین نقدی وارد است. در این مورد تردید وجود ندارد که اساس بینش و روش دموکراتیک مبتنی به رسمیت شناختن و رعایت حقوق انسان است. یعنی در نظام و جامعه‌ای دموکراسی تحقق نخواهد یافت، مگر اینکه قبل از آن در نگرش و ارزش‌گذاری نسبت به «انسان» و حقوق و منزلت او اصلاح و رشدی صورت گرفته باشد. آیا سیاست‌مداران ما، چه آنان که در ساختارقدرت شریک‌اند، یا آنانی‌ که بیرون از ساختار قدرت قرار گرفته‌اند، اساسا به مفهوم و مقوله‌ای بنام «ارزش انسانی» برخورده و با آن آشنا هستند؟ آیا درکی درست از این مفهوم در نظام سیاسی و اجتماعی دارند؟ شواهد عینی نشان می‌دهد که متاسفانه اکثریت سیاست‌مداران جامعه ما، اصلا به مقوله‌های معرفتی، خصوصا در رابطه با انسان و حقوق او آشنایی و باور ندارند، تا چه رسد به این‌که ما توقع رعایت آن را داشته باشیم! پندارهای آشفته و تاریک، از هم گسیخته و نامنسجم، آلوده به خودکامگی و قطب‌گرایی؛ رفتارهای معامله‌گرانه و سودجویانه، عفن، خفیف و جاه‌طلبانه، کنش و واکنش‌های عقده‌مندانه و جاهلانه آنان، این واقعیت تلخ را تصدیق می‌کند. اگر واقعا «انسان» در منظومه باورهای آنان جای می‌داشت ، یا آنان از یک منظومه باورمند اعتقادی و سیستم فکری منسجم برخوردار می‌بودند، که در این میان برای «انسان» و حقوق او نیز جایگاه و منزلتی وجود می‌داشت، چرا امروزه اوضاع ما بدین حد خراب و شرم‌آور می‌بود؟ ….

  • جان آقا غزنوی