EQTEDAREMELLI WEEKLY

  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

ادب و فرهنگ

E-mail Print PDF

حوا! زمین ما، چه بگویم؟ جهنم است

 

« بادها خواهران من اند» حاوی چهارده غزل، دو چهار پاره و ده شعر سپید است. در واقع قالب مورد علاقه خانم ابراهیمی غزل است و بهترین شعرهایش را نیز در همین قالب سروده است.

 این حرف البته به این معنا نیست که شعرهای دیگر خانم ابراهیمی خوب نیستند. کافی است شما چهارپاره «بهار 1» را ببینید که هر بند آن مو را بر تن آدم راست می کند:

 

باز هم کنار چشمه بین ما

 

از ستاره و بهاره یاد شد

 

سال پیش اول بهار بود

 

قبرهای دهکده زیاد شد

 

آی بچه های ده! دعا کنید

 

تا خدا بهار را نیاورد

 

تا همیشه برف باشد و کسی

 

جنگ را به خانه ها نیاورد  ص 25

 

می بینید که اعتراض نخستین موضوع چشمگیری است که در شعرهای این مجموعه خود را نشان می دهد. اعتراض علیه جنگ، ستم های اجتماعی، برادرکشی، آوارگی و خشونتی که در کشور جریان دارد. اما در میان این همه اعتراض های عام و به حقی که در بند بند این شعرها جاری است، یک خشم و خروش دیگر و یک صدای منحصر به فرد دیگری هم وجود دارد که در کمتر مجموعه هایی از این قبیل تا به حال دیده شده است. و آن نگاه زنانه و بینش زن مدارانه ی شاعر است که هویت نسبتاً مستقلی به این مجموعه داده است. همین نکته هم بود که این قلم را وا داشت تا حول محور آن مطلبی را بنویسم و به این صدای تازه در ادبیات ما گوش بدهم. یاد آوری این نکته هم به جا خواهد بود که این حرف نه به این معناست که خانم ابراهیمی آغازگر این راه است و نه به این معنا که دیگرانی نیستند که چنین صداهایی داشته باشند، به صوص پس از ایشان. کار هر کسی در جای خودش نقد و تحلیل خواهد شد.

 

زیبایی کار ابراهیمی وقتی به خوبی به چشم می آید که دید و بینش زنانه او را در بحران ها و تحول‏های نفسگیر چند دهه اخیر کشور ببنیم. همان اعتراضی که در بینش شاعران بسیاری قد برافراشت ولی در این مجموعه رنگ بوی زنانه دارد. از منظر دیگری روایت می شود و القا کننده تفکر سرکوب شده ی زنانی است که هیچ گاه مجال ابراز و ظهور نیافته است:

 

رهایم کن

 

از تو می ترسم

 

در جیب هایت میدان های ماین را پنهان کرده ای

 

مردانی را کشته اند

 

و در چاه دلت انداخته اند

 

بوسه هایت می گویند ص 43

 

اما بیشتر توجه شاعر به زندگی نه در عرصه جنگ که در عالم آوارگی است. سرنوشتی که برای زن در غزل «زندگی» ترسیم شده است تلخ و اندوه بار است. پر از خستگی و ملال .سرنوشتی که به نظر من در داخل کشور به مراتب تلخ تر و غم انگیز تر است. به هر حال این سایه سنت است که در همه جا بر سر زن سنگینی می کند:

 

صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر

 

خستگی، ملال، غم، نان و چایی و پنیر

 

چشم را نمی شود روی صبح واکنی

 

صبح چادری به سر، رفته پشت نان و شیر ص 8

 

غزل بسیار درگیرانه شروع می شود. نقطه شروع آن نیز خیلی برجسته و چشمگیر است، صبح. اصولاً همه جنب و جوش های زندگی، امیدها و آرزوهایش با دمیدن سپیده دم آغاز می شود. هر روز، که در واقع پنجره‏یی از یک زندگی تازه است، به هر رنگی که آغاز شود، روایت کاملی از همان زندگی است.

 

 طبیعی است که زندگی لایه های مختلف و روایت های متفاوتی دارد. بستگی دارد که از کدام پنجره یا چشم انداز و کدام دید به آن نگاه کنی. روایت ها نیز حکایت گر حال و احوال راویان آن هاست. یک مرد، یک زن، یک کودک، یک زندانی، یک مجرم، یک هنرمند، یک کارگر ساده و یا هر کس دیگری که باشد برای خود روایتی متفاوت و مستقلی از این زندگی دارد.

 

 خانم ابراهیمی از منظر یک زن خانه دار به زندگی در این اثرش پرداخته است. شکل این زندگی بسیار ساده و سنتی است. نگهداری از کودک، رفت و روب خانه، شست وشوی، کار در آشپزخانه، خریدهای خانه از قبیل ایستادن در صف شیر و غیره نمونه کار هایی است که زن مطرح در این اثر باید هر روز با آن ها دست و پنجه نرم کند.محیط این زندگی بسیار کوچک و محدود است. ندر اتاق کوچکی باز می شوی اسیر». شخصیت شعر در آن اسیر است. اتاق کوچکی که با کودک بهانه گیرش باید سرو کله بزند. آشپزخانه‏یی –حتماً- کوچکتر که «کوه ظرف ها»ی نشسته او را احاطه کرده است. و محل دیگری که این زن در آن زندگی می کند جایی است که «رخت های چرک» را باید بشوید. این ها همه در ذهن مخاطب مولفه های زندگی سنتی را به تصویر می کشد. زندگی و سنت هایی که باعث شده شاعر برای به تصویر کشیدن سرنوشت چنین انسانی به ترکیب‏هایی از این دست بکوشد:«کنج متروک، خاک اسیر، روزگار زندانی، دام، زنجیر، بند و زندان، پشت میله ها، قفل های پی در پی، مساحت دلگیر خانه، سیاه ترین روزگار آدم، درختان خسته و بهار رفته».اگر تنها از منظر همین چند ترکیب که برگرفته از یکی دو غزل شاعر است، به جهان بینی شاعر نگاه کنیم باید او را شاعر یأس و شکست نامید. قهرمان اثرش یا بهتر است بگویم انسان هم سرنوشتش زندانیی است که هر روز و هر لحظه‏یی که می گذرد، دارد می میرد. یک مرگ تدریجی:

 

نه! به دست و پا زدن دل رها نمی شود

 

یا پرنده شو بپر! یا به خانه خو بگیر! ص 9

 

در این صبحی که نشانه نشاط، سرزندگی و به قول خود شاعر:«گل چیدن از دقیقه ها»ست، شخصیت شعر دچار «ملال، خستگی، غم و نان» است. این فضای تلخ این گونه تصویر می شود:

 

در خودت فشرده‏یی ابرهای تیره را

 

آن قدر غم انگیز که گویا ابرهای همه عالم در دلت می گرند. که تو معصومیت لگدمال شده ی زن را در جهان سنتی شاهدیم.

 

اما هنرمندی های شاعر در همین نقطه به پایان نمی رسد. او از رهگذر تجربه های مستقیم به سرودن این شعر پرداخته و لاجرم تصاویری را که آفریده است در عین خلاقیت و زیبایی، بسیار عینی و ملموس اند. از آنجا که این تصاویر از دید یک زن خلق شده است، به نظر من جنبه عاطفی و احساسی آن نیز به مراتب بیشتر وفوق العاده است و در نتیجه تاثیر گزاری آن عمیق تر خواهد بود. در بیت نخست «صبح» به عنوان برشی از زمان در شعر مطرح شده است. اما این ساده ترین برخورد با این مقطع زمانی است. محبوبه ابراهیمی می خواهد مفهومی بسیار فراتر از این ظرفیت را از دل این مقطع زمانی بیرون بکشد. او در بیت دوم و سوم آمیختگی تام و تمام ایجاد می کند میان شخصیت شعر که یک زن است و صبح که نشانه نشاط، شادابی و بی تردید نوعی معصومیت. روشن است که همین عنصر معصومیت و پاکی که در تصویر صبح هم وجود دارد، در شخصیت شعرش هم بالطبیعه خلق شده است.

 

 بلوغ شعر هنگامی به اوج می رسد که زن در ادامه شعر حلول می کند در صبح و پس از آن این دیگر زن نیست که در چنبره یک زندگی سنتی یا در این قفس اسیرشده و دست پنجه نرم می کند؛ بل صبح است. و چون صبح فراگیر است پس به تبع آن درد و رنج های شخصیت شعر هم فراگیر و جهان شمول شده است:

 

چشم را نمی شود روی صبح وا کنی

 

صبح چادری به سر، رفته پشت نان و شیر

 

صبح، رخت های چرک- صبح، کوه ظرف ها

 

در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ص 9

 

درهم آمیزی میان شخصیت زن و صبح، از یک سو بر معصومیت زن صحه می گذارد و فضای اندوه بار زندگی زن سنتی را عریان می کند و از دیگر سو توانایی شاعر را در ایجاد فضاهای بکر اما ملموس و قابل درک نشان می دهد. دیگر این زن نیست که چادر سر کرده و به دنبال نان و شیر می رود. این صبح است که می رود. تضادی که میان صبح روشن و سپید و چادر سیاه ایجاد شده، در واقع اوج هنر شاعر در ترسیم چنین فضا و مفهومی است. اگر چادر سیاهی بر روی صبح کشیده شود دیگر صبح نیست. تاریکی محض است. دیگر به قول فروغ: «خانه سیاه است».

 

این تراژدی تنها در محیط خانه محدود نمی شود. توقع این است که زندگی در بیرون خانه شاید متفاوت باشد. شاید فضا تغییر کند. وضع دگرگون شود و شاید شخصیت شعر راهی بیابد به رهایی. اما زهی خیال باطل. این تلاش همان اندازه یاس آور و بی نتیجه است که تلاش شخصیت های شعر کتیبه‏ی اخوان در خواندن روی دیگر کتیبه. وقتی وارد فضای بیرون می شویم طبیعی است که برای حال و هوای متفاوت و گرفتن هوای تازه باید به آسمان پناه ببریم امّا این موقعیت هم از دو جهت برای ما و شخصیت شعر مقدور نیست. یکی این که غم و اندوه به حدی در دل ما (ما به عنوان خواننده و شخصیت زن در شعر) خانه کرده که گویا همه ی ابرهای تیره را در خود فشرده ایم و دیگر این که آسمان به قدری دور و دیر است که حتی آروزی دسترسی به آن امری است محال.

 

 بنا بر این شاعر به این نتیجه می رسد که چه در خانه باشی و چه در بیرون خانه دستت به جایی بند نیست. تو در قفسی گرفتاری که تنها دو راه پیش رویت باز است: یا قفس را بشکنی و خود را از این همه سیاهی و بند رهایی بخشی و یا به آن خو گرفته و تسلیم شوی:

 

نه! به دست و پا زدن دل رها نمی شود

 

یا پرنده شو بپر! یا به خانه خو بگیر!

 

هنوز هم شاعر نمی خواهد ما را رها کند. برای این که بیشتر این فضای تلخ و این سرنوشت اندوه بار زن را دریابیم، دست به مقایسه می زند و در برابر فضای دلگیر و صبح گرفتار در بخش نخست شعر، بیان آرمانی هم از صبح و زندگی دارد که همین نگاه شاعر عواطف ما را بیشتر به سمت هم‏ذات پنداری با شخصیت شعر می کشاند و دل را پر از درد و داغ و آه و دریغ می سازد:

 

صبح، سیب، صبح، گل- از دقیقه ها بچین

 

پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر.ص9

 

اگر چه نگاه و منظر شاعر کاملاً زنانه نیست و یا لااقل در برخی از شعرها این وضع متفاوت است. ولی کم نیستند شعرهایی که نگاه زنانه شاعر را نسبت به زندگی و جهان پیرامون اش بازتاب می دهد. در واقع یکی از ویژگی های بارز و خوب این مجموعه همین است که ما را با فضاهایی رو به رو می کند که از دیدی کاملاً زنانه و تجربه‏های به قول معروف جنس مخالف بیان شده است. این کار برای ادبیاتی که نمی خواهد تک بعدی باشد و خواهان صداهای متفاوت است، غنیمتی است بس بزرگ.

 

 ناگفته نگذریم که سروده هایی هم در این مجموعه دیده می شود که زیر تاثیر فضای غالب ادبیات ما که فضایی است مردانه یا نگاه مرد سالارانه دارد، خلق شده است. وقتی به موضوع عصیان و هجرت انسان می پردازد، در مرحله اول نگاه همان نگاه غالب حاکم بر شعر امروز است. اما کم کم شاعر به خود می آید و پای حوا را نیز به میان می کشاند. در حالی که انتظار می رفت شاعری که صدا و بینش متفاوتی دارد برای یک بار هم که شده این داستان را از منظر شخصیت دیگر یعنی حوا روایت می کرد.

 

 البته مواردی هم دیده می شود که شاعر خود را از دام نگاه مردسالارانه رهانیده است. همان گونه که در غزل عصیان(1) نخست داستان رانده شدن یا هجرت انسان را از بهشت با زوم کردن روی شخصیت آدم آغاز می کند و بعد کم کم به شخصیت دوم یعنی حوا می رسد. دراین غزل نگاه تیزبینانه شاعر خواننده را مردد می کند که آیا نگاه مردسالارانه در این شعر غالب است یا زنانه:

 

خاطرش را بهشت کافی بود، آدم از بوی سیب می ترسید

 

نه به سمت درخت ها می رفت و نه چیزی زشاخه ها می چید

 

تهوّر شاعر از مصرع دوم اوج می گیرد و نگاهش به سمت برجسته سازی شخصیت حوا معطوف می شود:

 

دیدم آدم چه قدر دلخوش بود، دلخوش رنگ های تکراری

 

دل من جذبه های نو می خواست، دل من بی تو داشت می پوسید

 

دیدمت سیب! سیب دور از دست! لابه لای درخت ها بودی

 

دل من رفت باز دنبالت، پایم از شاخه ناگهان لغزید

 

بعد از آن من-و- تو خلاصه شدیم، در دل دانه ای به خاک اسیر

 

بعد از آن روزگار زندانی تا همیشه به دور ما چرخید. صص 18و 19

 

می بینید که در برخی بیت ها شکل روایت و دلیل رانده شدن انسان از خانه نخستین هم شکلی زن گرایانه یافته است. این نوع نگاه در غزل عصیان(2) نیز به وضوح دیده می شود. یعنی تمام عناصر و اشیا و حتی سیر طبیعی تاریخ در سایه تحول‏ها و حالات زندگی حوا شکل می گیرد. تصاویر و مفاهیم این شعر بر نگاه زن محورانه او تاکید می ورزد:

 

باید نبود ماه و نتابید بر زمین

 

-این گریه زار حسرت بانوی اولین-

 

حوا! زمین ما، چه بگویم؟ جهنم است

 

اینجا نمی شود دل مان آسمان نشین

 

من چیده ام شبیه تو این سیب سرخ را

 

من امتداد دست تو ام، ماه خوشه چین! ص 20

 

تداوم این نگرش را در شعرهای سپید این مجموعه نیز می توان پی گرفت. شعرهای «پروانه»، «صلح» و «آبی» از همین دست شعرهاست. گاه حتا تکه هایی را می توان در این سپید سرایی ها یافت که نوعی اعتراض را علیه نوعی خشونت ناشی از مردسالاری نشان می دهد. و بر نگاه پوچ و بیهوده ی حاکم بر اندیشه جامعه نسبت به زن بر می آشوبد:

 

از کنار تشنگی هایم گذشته اید

 

در عاشقانه ترین نامه های جهان

 

نامم را جا گذاشته اید

 

و از من نگفته اید

 

حال آن که مرا می وزید

 

دلخون و منتشر. ص.39

 

در واقع فربه سازی شخصیت زن چه در داستان آدم و حوا و چه در دیگر فرازهای این مجموعه حاصل نگاه زنانه ای است که شاعر متهورانه آن را به منصه ی ظهور رسانده است. و من خیلی خوشحالم که این مجال در ادبیات معاصر ما کم کم فراهم شده است.

 

 از رهگذر همین نگاه زنانه است که من احساس می کنم نوعی تراژدی تلخ و سیاه اما پنهان در کل این مجموعه جریان دارد. این بینش زایده سرنوشت تلخ و اندوه باری است که نه تنها زن و یا نه تنها زن افغانستانی که انسان جهان سومی به آن دچار است. شعرهای «سفر» و «مرز» نمونه های خوبی از این گونه سروده هاست و چهارپاره هایش نیز.

 

 اما من می ترسم اگر به دیگر موضوع‏های از جمله بحران های سیاسی اخیر کشور مثلاً جنگ در این مجموعه بپردازم سخن به درازا بکشد. بنا براین می خواهم با یک بیت از این مجموعه سخن را به پایان برسانم که باز هم تاکیدی است بر سرنوشت رقت بار زن افغانستانی در چنبره سنت های تغییر ناپذیر:

 

می بافت مادر روزها را با شب مویم

 

می گفت روزی در همین زنجیر می میری.

 

 

 
Kabul
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز39
mod_vvisit_counterدیروز55
mod_vvisit_counterاین هفته94
mod_vvisit_counterاین ماه465
mod_vvisit_counterمجموع49435