سرمایه‌های فکری و مدیریت منابع انسانی

محمد واثق حسینی/ بخش بیست و سوم/ راجع به آن قسمت از حقوق‌بگیرانی که هنوز شانس داشتن یک شغل پایدار و متناسب را دارند، همین فرمول، به آنها این عقیده را می‌دهد که این مزیت را مدیون سرمایه انسانی خودشان هستند و این تفکر باعث می‌شود که آنها نه تنها با حقوق‌بگیرانی که در وضعیت پایین‌تری قرار دارند، احساس درک و همبستگی نداشته باشند بلکه متقاعد می‌شوند که باید برای حفظ و رشد این سرمایه ارزشمند، مدام در تلاش باشند.

 به این ترتیب، موجودیت خارج از محیط کارشان را نیز در تمام ابعاد آن، به یک بنگاه دایمی جذب و جمع امکانات و هر منبع درآمدی که بتواند در بازار کار گران‌تر و ارزشمندتر شود تبدیل می‌کنند.

اما اگر هر شخصی کارفرمای کوچکی باشد، خود مکانیسم استثمار سرمایه‌داری نیز به یکباره از نظرها محو می‌شود. چرا که حقوق‌بگیر، به عنوان مدیر یک سرمایه انسانی، دیگر به دنبال فروش نیروی کار انسانی به سرمایه نیست. نیروی کاری که عملی کردن آن، (یعنی به فعل درآودنش به شکل یک کار با مدت، شدت، کیفیت و بالاخره قدرت تولید تعیین شده) می‌تواند ارزشی بیش از ارزش واقعی‌اش به آن ببخشد و به این ترتیب با دادن ارزشی بیش از قیمت خرید آن به سرمایه، باعث ایجاد یک ارزش مجازی شود.

فرض بر این است که باید خدماتی را به فروش رساند که دستمزد آن معادل قیمت واقعی‌اش باشد؛ یعنی معادل پولی دقیق آن. [این بدان معنی است] که هیچ امکانی برای استثمار بین سرمایه و کار مزدی وجود ندارد. فقط یکی می‌تواند نسبت به دیگری از قدرت بازار وسیع‌تری بهره‌مند شود.

براین همه باید اضافه کرد که در انتها اطلاق سرمایه به یک کالای ساده، یعنی نیروی کار، اعمال نوعی از فتیشیسم (بت‌وارگی) است به معنایی که مارکس از آن استفاده می‌کرد. یعنی بگذاریم چنین برداشت شود که به این بهانه که سرمایه «ارزشی در روند» و یا ارزشی قادر به حفظ و توسعه خویش در طی یک دوره دایره‌وار ناایستا است که گاه شکل کالا می‌گیرد، گاه شکل پول. پس هر کالایی (و از جمله نیروی کار) و یا هر مقدار پولی هم گویا خود سرمایه است.

بدین ترتیب مجددا شرایطی را که منحصرا وجود سرمایه را امکان‌پذیر می‌سازد، از نظرها محو می‌کنیم: یعنی استثمار نیروی کار به شکل مزدبگیری آن. تغییر شکل نیروی کار به کالا و پیش فرض آن یعنی سلب مالکیت کارگران و حقوق‌بگیران از نیروی کارشان و از ابزار اجتماعی تولید. و این در حالی است که این امکانات ثمره انباشت بهره‌کشی از خود آنان است. صحبت از سرمایه برای آن چیزی که به این ترتیب متضاد خود کلمه سرمایه است، در عین حالی که متضاد منشا تولید آن نیز می‌باشد، وارونه کردن تمامی روابط تولید سرمایه‌داری است و به این ترتیب غیر قابل فهم کردن آن و این یعنی دنیای وارونه.

مفهوم سرمایه انسانی، ابداع اقتصاددان آمریکایی تئودور ویلیام شواتز در سالهای 1950 است. این مفهوم عبارت است از مجموعه دانش و مهارتهای جمع شده در نیروی انسانی یک سازمان. سرمایه انسانی مستلزم سرمایه‌گذاری بر روی نیروهای انسانی یک مجموعه به منظور بالا بردن بازدهی آنهاست .

0 پیام برای این مطلب ثبت شده